تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

۱)رضا امیرخانی رو تازه کشف کردم.......

۲)یه چیزی ساختم.....با کمترین امکانات(فقط یه دوربین داشتم که تازه همونم با فوکوس خودکارش بلانسبت ر....ی....د تو فیلم).خوشحالم که از یه کلیپ ۵ دقیقه ای و بعدش هم یه کلیپ ۱۵ دقیقه ای بالاخره امسال تابستون رسیدم به یه فیلم ۴۰ دقیقه ای......خیلی دوس داشتم یه روزی یه چیزی بسازم همه کارش خودم باشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

اولا قبل از هر چیز باید بگم:

 

ممنونم بابت :((اگر نبود ،‌ به دیواره های غار نبودم))

 

مجبورم کردی اینو تو وبلاگ بذارم:

 

صيّادم و در دامم و تو دانه ي مني

اي واي چرا شاهد بيگانه ي مني

 

فرهاد اگر ليلي من را به جفا برد

باز هم تو همان ليلي جانانه ي مني

 

هر كس به بهانه اي بر اين دل قدمي راند

مستاجرم و صاحب اين خانه ي مني

 

خاموش در انتظار آواز توام كاش.....

آري تو همان آلت سلّانه ي مني

 

بگذار دلت هر چه كه مي خواست بگويد

در كاسه ي دل مايع پيمانه ي مني

 

از تبار سهراب نيم من،حسنم من

من يك متعهّدم كه شهنامه ي مني

 

اشكال نگيريد به من،شانه ندارم

زيرا كه تو دندانه ي تك شانه ي مني

 

شاعر نيم و چيست غزل؟در كف من نيست

دانم كه فقط رديف ده گانه ي مني

 

انگار كه حجّت به من انگار تمام است

در نگاه من مردك ديوانه ي مني

 

ديريست كه اين رباعي ام خاك گرفته است

پايان بده بر آن كه تو پايانه ي مني!:

 

((اي حرفه اي قمار بازِ دلم باختي مرا

مغلوب دل شكسته ي خود ساختي مرا

اين دل شكست و چسب نواري به دست توست

این درد خود بس است که نشناختی مرا)) 

 

دوما جا داره که بگم این وبلاگ متروکه یه جورایی داره سبب خیر میشه.....اصلا میدونین من از همون بچگی دوس داشتم همیشه سبب خیر بشم.....یکی از بروبچ دانشگاه تهران متنی رو دادن بذارم تو وبلاگ....واقعا جای بسی خوشحالی داره......امید است این وبلاگ جایگاهی شود برای شکوفایی بیش از پیش استعدادهای نهفته........منتظر نامه های بعدیتان هستیم....(ضمنا بابت تاخیر پیش اومده پوزش می طلبم....راستش متنی رو که فرستاده بودی تو هارد کامپیوترم گم کرده بودم.....تازه پیداش کردم)

 

اينچنين روايت كردند كه روزي روزگاري در مرتفع ترين نقطه ي اقامتگاه دانشطلبان نادم بزرگترين دانشسراي طهران اغذيه اي ناهمگون با درجه ي اين فلك زدگان به آن ها داده مي شد.از آن بق/غولات كه به خورد اين بدبختان مي دادند حيواني بود با دم،سر،بال،بدني خشك و نحيف.ماهي نامي بود كه روي آن جانور گذاشته بودند البته در هيچ دياري يافت نمي شود الّا در فرنگستان آن هم از نوع پيشرفته اش همانند كامبوج و اين ارزش دانشطلبان را براي رجال مملكتي بيان مي كند.خلاصه در چند نوبت كه اين به گفته ي فرنگي ها ماهي را به خورد دانشطلبان مي دادند ميوه اي با رنگ نانجي و لكه هاي مشكي و شبيه به نارنگي و يا شايد پرتغال به ايشان تقديم مي كردند.از آن جايي كه هواي دسر به كله ي خالي اين نادمان خورده بود،آن ميوه را پرتغال تلقّي كرده و با ميل و رغبتي بس فراوان پس از تناول غذا به سوي آن رفته  و پوست كنده و در دهان مباركشان گذاشتن همانا و كريه گشتن صورت همان.

اولي به دومي گفت:چه شد كه اينگونه شدي؟

دومي گفت:در ديار ما پرتغال ترش است چرا اين ميوه كه ظنّ پرتغال به آن مي رود تلخ است؟آيا پايتخت نشينان پرتغال تلخ تناول مي كنند؟

سومي گوشه اي از ميوه ي خود را چشيد و مهر تاييدي بر گفته ي دومي گذاشت و اولي كه از آثار نمايان شده بر صورت دومي و سومي پي به جديت قضيه برد ميوه را نخورد و هر سه با هزار لان و نفرين بر رجال كوي و سران تهيه ي اغذيه،ميوه هاي نگون بخت را با پرتابي بس ماهرانه روانه ي زباله داني كردند.پس از چند روز غاذيان همان جانور بي نام و نشان را به خورد دانشطلبان دادند و ايندفعه بدون تناول ميوه آن ها را روانه ي زباله داني كردند.تا اينكه در نوبت سوم كه آن جانور را براي تناول به نادمان مي دادند سومي كه براي دريافت اغذيه به مطبخ رفته بود و به هزار مشقت پنج طبقه را بالا و پايين كرده بود با فرياد اُركا اُركا به حجره وارد گشت كه اي كله پوكيْن اين ميوه نارنج است نه پرتغال و نادمان بيش از پيش نادم گشتند و فريادهايي سر دادند و اولي با حالتي عارفانه گفت:

زندگي نارنج خوشبويي است كه ما آن را به جاي پرتغال تلخ به دور انداختيم..........

                                                                                                                    ((اولي)) 

 

 

سوما میخوام یه عکس بی ربط بذارم از تیم سهند.....!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

(از اون جایی که میدونم وقتی برگردم سهند دیگه حوصله ی پست گذاشتن رو ندارم همین الان دو تا پست میذارم.صبور باشین)

اپیزود اول : این مردک دیوانه است

طاقتم طاق شده بود.دیگر چه می خواستید از من؟نه فقط من.بلکه من و همقطارانم.به همگی ما ظلم می شد.اما دایره ی سفید نزدیک بود.پس تاختیم و تاختیم.دیگران جا ماندند.تنها من ماندم و خودم.خودم به تنهایی کافی بودم.این قتل اول گوشه ی ناچیزی از زحمات شما را جبران خواهد کرد.اما می دانم کافی نیست و نخواهد بود.پس همچنان خواهم تاخت.........

(یک ماه بعد)

الوعده وفا.سیل مشتاقان را می بینم که دیوانه وار برای من هورا می کشند.پس بنوشید این جام زهر را با لذت که همانا لیاقتتان به قدر همین فشنگ روی میز است.برای دومین بار در عمرم جان انسانی را می گیرم.بی هیچ گناهی.اما پای شما گناهکاران می نویسم گناهش را.دلم می سوزد برایتان.بارتان سنگین شده است.همه چی زرد است.زرد شده است.زردی گرفته اند مردم.از درون لوله ی باریک می نوازم برایتان که:ای مردم تاختن ادامه خواهد داشت........

(دو ماه بعد)

 وقفه افتاد ناخواسته.اما قول می دهم دیگر تکرار نشود.این هم از سومی.تعطیلات عید بود و هزار دردسر.این سومین گل پرپر شده نیز نوش جانتان.فدای عزیزانتان.حقا که قصد بدی ندارم.نیت خیر است.شاید الهی باشد.نمی دانم.به هر حال دنبال من نگردید که به جایی نمی رسید.دیری است که خودم خویش را نمی یابم.پس نگرد که نیست.می دانم گیاه آدم خواری منتظر من است میان دو عالم.پس حالا حالاها به آن دنیا پا نخواهم گذاشت.حداقلش این است که قصد رفتن ندارم.کار دنیایی بسیار دارم.........

(دو ماه بعد)

این چهارمی پیرم کرد.صدای آه و ناله اش همچنان آزارم می دهد.دلم برایش سوخت.در اوج بی گناهی دستانش را دور گردنم حلقه زده بود و زوزه می کشید.در گوشش چیزی زمزمه کردم.آرام شد.دیگر هیچ نگفت.و برای همیشه خوابید.جشن گرفته ام.باید ببینید.در عوض قتل چهارم خیلی لذت داشت.اگر به اندازه ی سر سوزنی هنگام ستم به من در آینده ی کارهایش تامل می کرد هیچ گاه این بلا به سرش نمی آمد.به عبارتی به سرش نمی آوردم.رد پا هم نمی گذارم.بیخود دنبال سر نخ نگردید.هو الحق.......

(یک ماه بعد)

خستگی ناشی از قتل چهارم در تنم رخنه کرده است.با این حال از اهدافم روی گردان نشدم.پنجمی را با بی علاقگی به انجام رسانیدم.از تب و تاب اولیه افتاده ام.گاهی با خودم فکر می کنم نکند زیاده روی کرده باشم.نکند حق با مقتولین بی گناه باشد.نکند مزارع اسفناج را آفت زده باشد.نکند دیوانه شده ام.نکند دیوانه بوده ام.سر چند راهی گیر کرده ام.اما زهی خیال باطل.فعلآ قصد معرفی کردن خودم را ندارم.......

(یک ماه بعد)

این مقتول جدید به خود لولیده است.جسد بی جانش را نمی دانم چه کنم.همه ی راه های موجود در ذهنم را امتحان کرده ام.مقابل من روی زمین افتاده است.از نوشتن این نامه ها شرمم می آید.بیش از حد بی گناه به نظر می رسید.شرمم می آید از این همه سنگدلی.دو بسته چسب نواری را روی بدن این بدبخت خالی کرده ام.اعضا و جوارحش به هم چسبیده است.زیادی حرف می زد.......

(سه ماه بعد)

مدت زیادی است که کسی را نکشته ام.به عبارتی به پیمانی که با خویش و خدای خویش بسته بودم عمل نکرده ام.فکرهای هراس آوری به ذهنم می رسد.خودم هم لرزه بر اندامم می افتد با این افکار.می خواهم.......راستش می خواهم سر سال مقتول اولی به صورت نمادین کار را یکسره کرده و دست به قتل عام و کشتار دسته جمعی بزنم.خدا با ماست..........

(یک ماه بعد)

یک سال از اولین قتلم می گذرد.یادم که می آید می بینم چقدر بچه گانه رفتار می کرده ام.خدا مرا ببخشد اگر در اشتباه باشم.کوک شده ام.ملودی ام ناآشناست.تنها اجساد هستند که روی هم تلنبار شده اند.عده ای را کشته ام.بوی کباب می آید.شاید این نزدیکی ها کبابی است.کلاغی پشت پنجره ی اتاقم نشسته است.چه زشت می خواند.دو تا شدند.زنگ های گوشم به صدا درآمده اند.این ور و آن ور می روم.مسکن می خورم.شاید تسکین یابم.دردهایم ریشه ای شده اند.پایه ای است.می خواهم داد بزنم.نمی شود.صدایم درنمی اید.جعبه ی شطرنج را باز می کنم.اما حوصله ی بازی را ندارم.دیگر دارد مغشوش می شود ذهنم.هر دو کلاغ را با گلوله می زنم.اوازشان دیگر غیر قابل تحمل شده بود..........

(سی سال بعد)

 سلام جناب کارآگاه.دلم تنگ شده بود برایتان.شما چطور؟قول می دهم که این آخرین نامه ای باشد که برایتان می نویسم.البته این یکی از یک جنس دیگر است.دیگر تهدید نمی کنم.حوصله ی تهدید را ندارم.من را می بخشید اگر نتوانستید پیدایم کنید.به هر حال هر آدمی عوض می شود.این مدت خیلی فکر کردم.خیلی.عوض نشده ام فقط کمی فکر کردم.جناب کارآگاه ببین.میخواهم یک اعترافی  بکنم.اعتراف.به گمانم در اشتباه بوده ام.حالا دیگر پیر شده ام.ادامه ی این راه برایم امکان پذیر نیست.از دستم دیگر کاری برنمی آید.هر آغازی را آغازی دیگر است.مگر نه؟پس یار من باش با اینکه می دانم پشیمان خواهی شد.نامه را بعد از خواندن بسوزان.بگذار همین نامه پایانی باشد بر من.در ورطه ی تکرار افتاده بودم.اما امروز می خواهم تنوع ایجاد کنم در کارم.در طول عمر بیهوده ام همیشه طلب عاقبت به خیری می کردم از خدا.از خدایتان.اما به گمانم عاقبت به خیر نشده ام.چرا که عاقبت به خیری هر چه باشد این نخواهد بود که انسانی تمام عمرش را با خدا باشد اما در پایان راه را گم کند.از او روی گرداند.بدبختم من.مگر نه؟تو خوشبختی.می دانم.تویی که در تمام طول عمرت دنبال موجودی بودی که روال طبیعت را بر هم زده بود.به خدایی که باور داری و باور داشتم قسم که قصد بدی نداشتم.حقشان بود.اما یک جای کار می لنگید.این وسط یک چیزی جور نمی شود با بقیه.اینده ی روشنی نمی بینم برای خودم.یک جای کار اشکال داشت.آخر چرا باید بعد از آن همه قتل هدفدار به قتل نفس برسم؟...........

اپیزود دوم : این دخترک هم دیوانه است!

مامان هنوز لقمه ی اولش رو نخورده بود که نگاهش به نقطه ای در مقابلش خیره ماند.انگشت اشاره اش را با حیرت به سمت ترک روی دیوار گرفت و گفت:((اوا خدا مرگم بده.هاشم آقا اون جا رو نگاه می بینی؟اون ترک رو میگم.ترک روی دیوار.قبلآ ندیده بودمش)).مامان راست می گفت.به نظر من هم ترک تازه بود ولی اونقدر عجیب به نظر نمی رسید که باعث شه اونجوری خشکش بزنه.بابا که بی توجه به حرف مامان سعی داشت ریزه های نون خیس شده رو از داخل الیاف های سبیلش دربیاره گفت:((قربون دستت نصرت خانوم.خانوم خانوما.میشه بیزحمت به بابایی یه لیوان آب بدی)).خواهرم لبخند معناداری به من زد و با کلی ناز یه لیوان آب داد دست بابا.بابا گفت:((فدات شم.یه پا خانوم شده واسه خودش.دیگه وقت شوهر دادنشه.مگر نه صغری خانوم؟هی صغری.کجایی؟حواست نیست)).مامان که همچنان به ترک روی دیوار زل زده بود دستش رو برد زیر چونه اش و گفت:((یه چی میگی هاشم آقا.من مطمئنم این ترک تا دیروز نه حتی تا همین امروز هم نبود.یکهویی پیداش شده.حالا چه خاکی بریزم سرم)).بابا گفت:((غصه نخور صغری خانوم.خودم واسه نصرت یه شوهر خوب گیر آوردم.راستش رو بخواین دیروز اکبرآقا همون حجره بغلی رو میگم اومده بود واسه یه امر خیر واسه پسرش.یه اصغرجون اصغرجونی راه انداخته بود که باید میامدی میدیدی.فعلآ ردش کردم ولی قراره یه قرار بذارن با اصغرآقاش پاشه بیاد ببینیمشون)).نصرت که اخماش کم کم داشت میرفت توی هم کز کرد یه گوشه.حالا نوبت من بود که بهش لبخند معنادار بزنم.درحال لبخند معنادار زدن به نصرت بودم که زنگ در به صدا دراومد.بابا گفت:((هی نصرت.اون تن لش رو بلند کن برو در رو باز کن.احتمالآ نصیره.بجمب دیگه حیف نون)).از لحن جمله و کلمات به کار رفته در سخنان بابا فهمیدم که روی سخنش با منه.چرا که منم نصرتم.یکی از دوقلوهای بدبخت خانواده که هم اسم قل مونثشه.نمی دونم به چه انگیزه ای این اسم رو واسه من انتخاب کردن.تازه زمانی که مامان با کلی ذوق و شوق از خاطرات همفکری ها و مشاوره های مربوط به نامگذاری من و خواهرم تعریف میکنه آدم شک میکنه نکنه هر چی در مورد فواید مشورت میگن دروغ باشه.به هر حال بلاییه که سرم اومده و من هم با صبوری تمام ۱۸ سال رو همینجوری تحمل کردم.ولی از حق نگذریم هرم خانوادگیمون خیلی موزون و متعادله.یه مامان و بابا اون بالا که به چهار شاخه تقسیم میشن.اگه به ترتیب سن هم باشه شاخه ی سمت راست ناصره.دو شاخه ی وسط نصرت و شاخه ی سمت چپی هم نصیره.این هرم به نظر من نشون دهنده ی تکامل و پیشرفت ذهن و فکر آدمیه.چرا که اون قدیم قدیما یه پسر آوردن اسمش رو گذاشتن نصیر(که در همون زمون خودش هم خیلی بحث برانگیز بوده).بعد یه دوقلو که اسم هردوشون نصرته.آخر از همه هم ناصر که باز هم جای بحث داره آخه تو این دوره زمونه که........

بگذریم.تو ذهنم در حال ترسیم هرم متساوی الساقین خانوادگیمون بودم که با فریاد بابا به خودم اومدم.بابا:((مگه با تو نیستم.پاشو دیگه لندیور.....نه لندوور.....نه چی میگفتم بهت قبلآ.....آها لندهور......پاشو دیگه لندهور......لندهور.....)).در رو باز کردم.خودش بود نصیر.معمولآ دیروقت میرسه خونه.محل کارش دوره تو یه اداره میگه تلفن چیه.مامان تو در و همسایه بهش میگه مهندس.مهندس مملکت.وقتی در رکاب مهندس مملکت برگشتیم تو خونه مامان پا شده بود رفته بود کنار دیوار زل زده بود به ترکی که درست در ناحیه ی اتصال دیوار و سقف درست شده بود.گفت:((باور کن داره حرکت میکنه.یعنی داره بیشتر میشه به جون هاشم آقا.بیا ببین)).مثل اینکه مامان راست میگفت.از لحظه ی اولش بزرگ تر شده بود.بابا گفت:((نصرت خانوم.نمیخوای نظرت رو بگی در مورد اصغر آقا پسر اکبرآقا)).نصیر هنوز اومده نیومده نشست پای سفره و سطل ماستی رو که گرفته بود گذاشت وسط و گفت:((چیه امر خیره؟اتفاقآ الآن سر راهی رفتم پیش آقاماشاالله ماست بگیرم.خیلی سلام رسوند.گفت سلام برسون مخصوصآ به نصرت خانوم.به نظرم یه فکرایی تو سرشه.خداییش رحیم پسر خوبیه فقط یه کم گاگوله....هاهاهاها.....)).با اینکه خیلی بی مزه بود ولی به زور خندیدم.تا به این جا دو یک به نفع من بود.وقت رو غنیمت شمردم و گفتم:((ولی به نظر بنده موسی دیوونه خیلی شایسته تره.به همدیگه هم خیلی میاین)).و در کمال بی مزگی زدم زیر خنده.این دفعه علاوه بر لبخند معنادار برای نصرت زبون هم درآوردم.راستش موسی دیوونه خل و چل معروف محلمونه.باور کنین نصرت رو خیلی دوس داره.چندبار به خودم گفته دوس داره شوهر نصرت بشه.من هم بهش اطمینان دادم که خود نصرت بله رو داده فقط باید من رو به عنوان برادر ناراضی عروس به شیوه های مختلف راضی کنه.........

به هر حال بگذریم.مامان که سراسیمه شده بود گفت:((آخه مرد یه کاری بکن.خونه از دستمون میره ها.نیگا ترکش چقدر بزرگ شده.خدا به داد برسه.نکنه داره زلزله میاد ما بی خبریم.شاید هم رو پشت بوم خبریه)).بابا گفت:((کور خوندی زن.اگه از روی نعش من رد شین بتونین نصرت من رو بدین به کرمعلی.اون پسره بی کس و کار نیاز داره یکی بیاد خودش رو جمع کنه)).ناصر که تا به اینجای کار ساکت بود گفت:((تازه پریروز خودم با این دوتا گوشای خودم شنیدم که ربابه خانم به خاله کبری میگفت مش حسن به آتقی سفارش کرده که اسدالله خان رو بفرستن خواستگاری نصرت واسه پسرش علیمراد))!من که دیگه حالم داشت به هم میخورد از این همه اسم یه نگاهی انداختم به ترک روی دیوار که کم کم داشت به کف زمین نزدیک می شد.مامان بی اختیار این ور و اون ور میرفت و میزد توی سرش.ترک دیوار دیگه علنآ داشت بزرگ می شد.داشت پیشرفت می کرد.صداش بلند شده بود.

نصرت بالاخره پس از کلی خاموشی گفت:((بابا با اجازتون میخوام یه چیزی بگم.من انتخابم رو کردم.راستش دیروز گاو سفید مهربونیم رو دم در قصابی آقا غلام دیدم.خیلی مرد خوبیه....اگه می دیدینش چه سبیلای وزینی داشت.....)).ما که از تعجب دسته جمعی داشت شاخامون در میومد با حیرت به نصرت چشم دوخته بودیم و به حرفاش گوش می دادیم.در ادامه گفت:((درسته که سنش یه کنم چهل ساله ولی خیلی مرد خوبیه.باید میدیدین که با اون ساتور چه رمانتیک گوشت ها رو تیکه تیکه میکرد.آخ آقاغلام......یعنی میشه.......بابا من مرد آرزوهام رو پیدا کردم....اون عشق اساطیری منه.....)).

من که دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.این یه گل به خودی واقعی بود.جایی برای خندیدن و زبون و شکلک درآوردن باقی نگذاشته بود.بقیه هم خشکشون زده بود.پس از ثانیه هایی مامان که به حالت عادی برگشته بود سکوت رو شکست و گفت:((باورت میشه هاشم اقا.....اون ترکه....ترک روی دیوار رو میگم....دیگه حرکت نمیکنه))! 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

سلام.بي مقدّمه ميخوام برم سر اصل مطلب.همه چي تقريبا از يك ماه پيش شروع شد.آره تقريبا از يك صبح آفتابي معمولي.مثل هميشه دست و صورتم رو شستم،بعد هم نشستم جلوي تلويزيون درحاليكه داشتم صبحانه مي خوردم.يك خبر معمولي داشت از تلويزيون پخش مي شد:((هواپيمايي كه با كليه ي سرنشيناش سقوط كرده بود)).بله همين خبر معمولي كافي بود تا اون فكر لعنتي و جذّاب به ذهنم برسه.پس يك لحظه هم غفلت نكردم و بدون اتلاف وقت رفتم دنبال تهيّه ي وسايل مورد نياز.آخه نونم نبود آبم نبود،اين ديگه چه فكر مضخرفي بود كه افتاد تو ذهنم و ديگه هم به هيچ وجه از اون خارج نشد.نياز به لوازم زيادي نداشتم.فقط يه مشت خرت و پرت گريم.صرفا براي اندكي تغيير قيافه.نقشه ي ساده اي واسه خودم كشيدم و سعي كردم تا جايي كه ممكنه تمام اتفاقات احتمالي رو پيش بيني كنم.به نقشه ام كه نگاه مي كردم خنده ام مي گرف.خيلي بچّه گانه و پيش پاافتاده بود.ولي چه كنم كه اون دغدغه ي لعنتي فكرم رو بدجوري مشغول كرده بود و چشمانم رو كور.دفعه ي اولي كه وارد فرودگاه شدم خيلي مضطرب بودم.از اين مي ترسيدم كه هنوز آش نخورده دهنم بسوزه.به هر حال هرجوري كه بود روز اول رو به شب رسوندم،تا عصر فرودگاه موندم.اما روزهاي بعدي حالم بهتر بود و اوضاع هم طبيعي تر.كم كم داشتم عادت مي كردم.هر روز كارم اين شده بود كه صبح ناشتا با چهره اي متفاوت پا مي شدم مي رفتم فرودگاه.تا حوالي ظهر اونجا بودم،بعد هم برمي گشتم خونه.اتفاقات اون روز رو واسه خودم مرور مي كردم.سعي مي كردم قيافه ي مسافرا رو به ياد بيارم.گاهي هم تيكه فيلم هايي رو كه تقريبا مخفيانه با گوشي ام از مسافرين مي گرفتم رو بازبيني و تحليل مي كردم.كار اصلي ام پس از سپري شدن دو سه روز اوليه آغاز شد.ميشه اسمش رو يك پروژه ي آماري گذاشت.واقعا خنده داره:((پروژه ي آماري)).اگه يه تحقيق آماري بود كه اين بلا به سرم نميومد.به هر حال تمام فكر و ذهنم رو معطوف به قيافه و چهره ي افراد مي كردم و هر كسي هم كه به نظرم بيشتر از سه يا چهار بار تو فرودگاه ديده ميشد،مي رفت تو ليست سياه.تا دو سه بار رو تصادفي فرض مي كردم.خيلي واسم جذّاب بود.مي نشستم تو سالن انتظار و به دقّت انسان ها رو زير نظر مي گرفتم.از نژادهاي مختلف با لهجه هاي متفاوت.بيشتر حواسم به مردان مجرّد بود كه اغلب با يك سامسونت يا يك كيف كوچولو دنبال كارت پروازشون اين ور و اون ور مي رفتند.قبل از شروع اين كار فكر نمي كردم به نتيجه اي م برسم ولي پس از گذشت دو سه هفته،به سه چهار نفر مظنون شده بودم.اميدواركننده بود.عكسشون رو بزرگ كرده بودم و زده بودم جاي جاي ديوارهاي خونه.فكر كه مي كردم مي ديدم اگه كسي سرزده بياد تو خونه يا فكر مي كنه من ديوونه شدم يا اينكه فكر مي كنه چندتا ستاره ي جديد پاپ ظهور كردن و اون ازشون بي خبره.آخه مامور امنيت پرواز بودن كه شغل كمي نيست.خيلي جالبه.خيلي.يه شغل پرخطر و پرهيجان.هميشه دوست داشتم يه امنيت پرواز رو از نزديك ببينم ولي تا به اون موقع موفّق نشده بودم.فقط گاه گاهي تو فيلما يك سري آدم رويين تن رو مي ديدم كه نقش مامور امنيت پرواز رو دارن.ولي اين واسم كافي نبود.خدايا خودت شاهد بودي.من هيچ قصد ديگه اي نداشتم.نه قصد هواپيماربايي و نه هيچ قصد ديگه اي.فقط و فقط يه حسّ كنجكاوي لعنتي بود.تنها يك سرگرمي كاذب بود كه بدجوري بهش معتاد شده بودم.همين و بس.آيا واقعا مستحقّ چنين سرنوشتي بودم؟روزها به خوبي داشت يكي پس از ديگري سپري مي شد و من هم سرم به كار خودم گرم بود تا اينكه......همين چند روز پيش بود به نظرم!نمي دونم شايد بيشتر شايد هم كمتر!ميدوني چيه خدا؟از وقتي كه اومدم اين جا حساب زمان از دستم دررفته!به هر حال صبحش دير از خواب پا شدم.يه نگاهي به ليست ساعت پروازها انداختم.سپس باعجله آماده شدم تا هرچه زودتر به پرواز پايتخت برسم.اين پرواز خيلي واسم مهم بود.اگه اون پرواز رو از دست مي دادم تحقيقاتم كلّي عقب مي افتاد.تو راه خيلي فكر كردم.با خودم گفتم:((نكنه همه ي اينا يه بازي باشه؟نكن اصلا امنيت پرواز وجود خارجي نداشته باشه؟از كجا معلوم؟اصلا چه كسي تا به حال يه امنيت پرواز رو از نزديك ديده؟فقط تو فيلما ديده بودم و گهگاه از اين طرف اون طرف چيزي در مورد اين شغل شنيده بودم.اصلا از كجا معلوم كه اين شغل ساخته پرداخته ي ذهن سازمان هاي امنيتي يا شايد هم رسانه ها نباشه؟شايد تنها يك اسمه كه بوسيله ي اون قصد ممانعت از روي دادن هر اتفاق غير قابل پيش بيني رو دارن؟)).همين طور كه اين فكرهاي مضخرف از ذهن مشوّشم مي گذشت،باعث مي شد حسّ كنجكاوي ام لحظه به لحظه بيشتر تحريك بشه و همين من رو به ادامه ي اين كار بيش از پيش ترغيب مي كرد.حسّ عجيبي بود.حقيقت طلبي نبود بلكه يك كنجكاوي صرف بود.يك نوع اعتياد بود.شايد هم جنون.اما هر چه بود،دليل نمي شود كه من الآن خودم رو اين جا ببينم.موضوعي بود كه ماه ها ذهن من رو به خودش مشغول كرده بود و بي اختيار من رو دنبال خودش مي كشيد.چه ساده دلانه سرنوشت خودم رو نابود كردم.بسوزد پدر ناشي گري،بسوزد.اون روز هرجوري بود خودم رو رسوندم به فرودگاه.خيلي عجيب بود.از شانس من پرواز تاخير داشت.البته بعدا متوجّه شدم كه كاملا در اشتباهم چرا كه اون اصلا شانس نبود بلكه يك بدشانسي محض بود.سريع خودم رو به قسمت تحويل بار رسوندم و روي يك صندلي نشستم.چون تاخير پرواز خيلي زودتر از اين ها مشخص شده بود،خيلي از مسافرين هنوز كارت پروازشون رو نگرفته بودند و اين براي من جاي بسي خوشحالي داشت.ديوانه وار شروع كردم به زل زدن به مسافران.از هر كسي هم كه به نظرم مشكوك مي اومد سعي مي كردم عكس يا فيلم بگيرم.مجبور بودم مثل انسان هاي ديوانه از در و ديوار فرودگاه عكس بگيرم به اميد اينكه افراد مورد نظرم شايد در گوشه اي از عكس هم كه شده جا بگيرند.حق مي دهم به مردمي كه به چشم يك ديوانه به من مي نگريستند.امّا.......امّا آن دخترك.....امّا آن دخترك كذايي.......كه نمي دانم از كجا پيدايش شد به همراه پدرش......آن دخترك كذايي كه كاسه كوزه ام را به هم ريخت......آن دخترك ديوانه اي كه زندگي مرا منهدم كرد.....به او حق نمي دهم.......

در افكار و احوالات خودم غرق بودم كه ناگهان دختركي را در چند قدمي خودم ديدم كه در كنار پدرش و چند مرد ديگر ايستاده بود.دخترك كوچك بود.سبك بود.امّا نگاه سنگيني داشت.شايد هفت هشت ساله.به چشمانم خيره شده بود.براي لحظه اي ترس تمام وجودم رو فراگرفت.اخر دليلي نداشت از يك دختربچه ي كوچك بترسم.اصلا كاري نكرده بودم كه بترسم.امّا.......خدايا خودت شاهد بودي..من ديوانه بودم يا او؟اصلا يك بچه مگر چقدر مي فهمد كه چنان حرف بزرگي از دهانش خارج شود.درحاليكه با يك چشم من را مي نگريست دست پدرش را تكان داد و به آرامي به او گفت:((اين مرده يه جوريه.....بابا.....اين مردك ديوونه است)).البته خيلي آهسته اين را گفت و سپس خاموش به من خيره ماند.فكر نمي كرد بشنوم.پدر كوچكترين محلّي به او نگذاشت.اصلا نگاهش هم نكرد.دست در دستان مردان ديگر گرم صحبت بود.در يك آن از خود بي خود شدم.اي كاش........اي كاش از سر جام بلند نشده بودم.آهسته به سمت دخترك رفتم.فكر كنم احساس خطر كرده بود.آروم آروم هرچه بيشتر به او نزديك مي شدم بيشتر پشت پدرش پنهان مي شد.در چند قدمي آن مردان در حالي كه دستانم رو باز كرده بودم رو به دخترك گفتم:((دختر خانم....دختر كوچولو.....ميشه يه بار ديگه تكرار كني چي گفتي؟.....ميشه دليل اين حرفت رو ازت بپرسم؟......ميشه بياي نزديك تر دختر خانم......بيا ديگه....فرشته كوچولو.....ميشه واسم درست توضيح بدي چي ديدي؟.....چي ديدي كه اون حرف رو زدي؟...)).پدر كه توجّهش به من جلب شده بود كمي خودش رو جمع و جور كرد.مقابل دخترش ايستاد و گفت:((ببخشيد آقا....چي دارين ميگين؟....حالتون خوبه؟....)).در اون لحظات پاياني ديگر هيچ كس را نمي ديدم.فقط آن دخترك مقابل چشمانم را مي ديدم.پدر دخترك همچنان تذكّر مي داد و من بي پروا بدون اينكه لحظه اي به حرف هاي آن مرد توجّه كنم جلو مي رفتم.ديگر هيچ چيز برايم اهميت نداشت.فقط مي خواستم هرچه زودتر از زبان دختر حرف هايش را بشنوم.او چيزي ديده بود كه هيچ فرد ديگري نمي توانست ببيند.ثانيه هايي بيشتر نگذشت كه حضور مامورين حراست را در كنارم حس كردم.درحاليكه در عالم گنگ و نامفهوم خويش غوطه مي خوردم،آن ها از من درخواست كارت شناسايي يا همچنين چيزي را داشتند.نامفهوم بود.در يك آن دستانم را دراز كرده و دخترك را قاپيدم و با سرعت هرچه بيشتر به سمت در خروجي شروع كردم به دويدن.خدايا تو شاهد بودي كه من هيچ قصد خاصّي نداشتم.من فقط از آن دختر يك سؤال داشتم.نمي دانم چرا دست به اين كار زدم.ديگر خودم نبودم.آن مردكِ ديوانه بود كه اين كارها را انجام مي داد.همان مردكِ ديوانه ي وجودم.به هر حال چشمانم را بسته بودم و به سرعت مي دويدم.صداهايي از پشت سرم مي شنيدم.امّا نامفهوم بودند همگي.ثانيه هايي بشتر نگذشت كه ديگر هيچ نفهميدم.تنها صداي مهيبي بلند شد و در پس آن انگار چيزي به عمق جانم فرو رفت.نمي دانم كدام ابلهي اجازه ي شليك به يك بي گناه را داده بود؟.........

 

خدايا......خداوندا.......از برزخ برايت نامه مي نويسم.....جايي كه هرچه باشد از آن دنياي لعنتي بهتر است و قابل تحمّل تر......ديگر از آن بي عدالتي ها خبري نيست.......اين جا ديگر به يك بي گناه شليك نمي كنند......

خدايا.....خداوندا......من و جمعي از بي گناهان اين جا پيش هم جمع شده ايم.قرار گذاشته يم هركداممان نامه اي به تو بنويسم،در رثاي بي گناهيمان......با اينكه مي دانيم تو از هر كسي به ماجراهايمان عالم تري.........

در اين هنگامه كه حقايق پيش چشمانمان رژه مي روند،ديوانگي را به چشم خويش ديده ام.از آن دخترك كه پدرش يك مامور امنيت پرواز بزدل بود،ممنونم.بتِ شجاعت مامور امنيت نزد من شكسته است اكنون.ديگر متنفّر شده ام.در آن لحظه ي مرگ هيچ نفهميدم امّا حال مي دانم كه همو بود،همان مردك مامور امنيت بود كه از پشت به من شليك كرده بود.خداوندا تو شاهد بودي و هستي كه من بي گناه در اين مقامم اكنون.فقط نمي دانم چرا فكر مي كردم يك مامور امنيت پرواز بايد مجرّد باشد؟!

                                                                            پايان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

پیمانی بستیم....در راستای نیل به آرمان های خودم.....آرمان های رابینسونی ام.....دو روز پیش بود که سه نفری پیمان بستیم تا خویشتن را در جزیره ای دورافتاده فرض نماییم.....فرض نماییم که به هیچ امکاناتی دسترسی نداریم.....فرض نماییم که از تکنولوژی بی خبریم.....در یک کلام فرض کردیم که نمی دانیم ماشین ریش چیست!.....بار دیگر قصد کرده ام به رابینسون کروزوئه نزدیک شوم.....نماد نظم و ترتیب.....نماد مردانگی.....محسن و جواد دارند می روند.....می روند خانه شان و بار دیگر نزدیک بودن منزلشان را به رخ ما می کشند.....اما علی همدرد من است.....مهم نیست....اصلآ مهم نیست.....مهم این است که این زیبایی های ظاهری.....این نظم های ظاهری.....نون و آب نخواهد شد برایمان......آشفتگی رابینسون نمونه ی یک نظم حقیقی در طبیعت است.....صدای هواپیما می آید از بیرون.....معمولآ هواپیمایی از سهند رد نمی شود.....برایم جالب است.....هم اتاقیان ذوق مرگ شده اند....به این ور و آن ور می پرند.....داد و هوار می کشند....درخواست کمک دارند.....به بالکن می روند و دست ها را در خلاف جهت هم حرکت می دهند .....چند ثانیه ای بیش نمی گذرد دو جت که موازی هم پرواز می کردند ناپدید شده اند و تنها ردپایی کمرنگ در آسمان برجای گذاشته اند....دریغ از ذره ای کمک.....دوستان با ناامیدی به داخل اتاق برمی گردند.....درون دلم تشویقشان می کنم و برایشان بیبیب هوراااااا می کشم.....به نظر می رسد باورشان شده است.....انگار عهد و پیمانمان را با جان و دل درک کرده اند......!                                                                                       ۱۴/۸/۸۶

می شنوم.....می شنوم.......دارم می شنوم.....صدای استاد افتخاری را......صدای ورق زدن کتاب که حاصل خرخوانی های هم اتاقی است.....صدای تلفن همراه که دارد زنگ می خورد.....صدای باز شدن در اتاق بغلی را....صداي تلفن همراه كه دارد زنگ.....مثل اينكه مال خودم است.....مي روم جواب دهم...

خب مي گفتم....مي شنوم.....دارم مي شنوم.....صداي قاروقور شكمم را.....صداي قدم زدن عده اي ناشناس در راهرو را.....صداي شُرشُر شير آب آشپزخانه را.....صداي آواز خواندن يكي از دانشجويان را.....صداي بسته شدن در اتاق بغلي را.....شنوا شدم دوباره.....تابحال اينقد به شنيده هايم دقت نكرده بودم......تجربه ي جالبي بود.........                                                            ۱۴/۸/۸۶

فضای عجیبی است....مربع شکل است تقریبآ.....چهارستونی که در وسط آن به سقف متصل اند زمین را نگه داشته اند!.....آیات و احادیثی منقش بر روی پارچه دور تا دور این فضا را مزین کرده اند.......امشب خلوت تر است......مردمان با اقصاد مختلف به این جا می آیند.....اما همه ی آن ها دراز به دراز همچون مردارهایی روی زمین پهن شده اند......به شکل های مختلفی درس می خوانند.....آن مردک در کنج حسینیه خوابش برده است......مثل خودم که اغلب اوقات با همین هدف پا به این جا می گذارم......در همین لحظه از خواب پرید.....باید ببینیدش.....چهره اش مضطرب شد در یک لحظه......مطمئنآ حسرت زمان از دست رفته اش را می خورد.....امان امان از دست این درس که چه بر سر این مردمان عاقل آورده است......به خواندنش ادامه می دهد.....مطمئنآ درصدد جبران این زمان خواب برخواهد آمد.....از او می گذرانم نگاهم را.....دیگری پشت کرده است.....پشت کرده است به همه و رو به دیوار درسش را می خواند.....انگار دیگران را به حساب نمی آورد......انگار به مردمان پشت کرده است و فقط یک راه در پیش روی خویش می بیند.....و آن درس است.....گوش هایش را گرفته است و می خواند......ای کاش به دنیا پشت می کرد.....اصلآ از کجا معلوم که او راه درست را پیدا نکرده باشد.....از او هم می گذرانم نگاهم را.....دیگری را می بینم که ترم صفری است.....نزدیک ترین فرد نسبت به من نشسته است.....نگرانی و دلهره ی صفری بودن را در چشمانش می شود خواند.....این مردک هم دیوانه است.....زمان گرانبهایش را به زبان انگلیسی اختصاص داده است.....با سرعت دارد چیزهایی روی کاغذ می نویسد....مطمئنآ فوت و فن نمره گرفتن زبان را از استادش نمی داند.....خودم هم وقتی هم قد او بودم نمی دانستم!.....از او که بگذرم می رسم به دو ترم صفری دیگر که دمر خوابیده اند و لنگ ها در هوا.....این ها که دیگر به همه چیز پشت کرده اند انگار.....پشتشان به هواست....دودستی چسبیده اند زمین را انگاری......از تعداد دفعاتی که به حسینیه می آیند حدس می زنم که معدنی باشند....معدنی های این جا بسیار می خوانند.....وحشتناک می خوانند.....دیگری تک و تنها وسط حسینیه می خواند.....چیزی ندارد که توصیف کنم....و آن دیگری یک برادر است که تکیه داده به دیوار قرآن می خواند....از او هم می گذرانم.....و حال می رسم به گل سرسبد مهندسین پزشکی.....ترم ششمی است.....همواره الف بوده به گمانم......اما آخر به چه قیمتی؟......به قیمت منهدم کردن خویش در راه خرخوانی.....اما پسر گلی است.....از تجربه ی دو روزه ی هم اتاقی بودن با او این را فهمیدم.....اما دلیل نمی شود که دیوانه نباشد.....این مردک هم در جای خود دیوانه است.....حجت هم آمد......کسی او را نشناسد فکر می کند چقدر می خواند.....اما من که او را می شناسم......من که او را می شناسم مثل خودم کم می خواند......اما برعکس من خوب می خواند......بگذریم......باید توصیفات را یک جایی به پایان ببرم چرا که تا بوده همین بوده و دانشجویان عزیز آنقدر از در حسینیه می آیند داخل و می روند بیرون تا بشوند افتخار خانواده شان.....دانشجویان چند قسمت اند.....یک گروه مفسدند......همان مفسد فی الارض.....همان مردمانی که دیوانه اند و زندگیشان شده است حسینیه ها.....یک گروه هم مفسد نیستند اما به قولی مفسدها را دوست دارند.....عده ای هم امیدشان به همین بچه مفسدان است!.....بالاخره اینکه خانه ی فساد باید درش تخته شود.....خرخوان ها این مکان مقدس را به فساد کشیده اند.....

دارد شلوغ می شود حسینیه.....هنگامه ی خزعبل نوشتن سر آمده است.......

                                                                                                                ۸۶/۸/۱۵

چه خواننده باشد چه بازیگر چه زیبا باشد چه زشت چه سیاستمدار باشد چه بی خیال چه زمینی باشد چه از ملکوتیان باشد چه عالم باشد چه امی چه رهبر مذهبی باشد چه صوفی......هرچه هم والا باشند......اما انسان هستند........

از هر گنهم فرشتگان چوبه ی داری سازید / ای ملائکه روز جزا آتش و ناری سازید

افسوس که ای آدمیان کوه نسازید زکاه / زینهار که از هر بشری یک صنمی می سازید!

                                                                                                                   ۸۶/۸/۱۶

شاید همه چیز از یک به نام خدا شروع شد......البته به نام خدایی متفاوت......((به نام خدای تنهای من))......یا شاید از آن گنجشک کوچولو........که دیگر چیز زیادی از آن در خاطرم نیست.......تنها هاله ای مبهم......تنها یادم است که در قهقهه ی اطرافیان به فکر فرو رفتم......فقط یادم هست که در آن لحظه ی تقلید که همگان با لحن خویشتن سعی داشتند بگویند ((به نام خدای تنهای من)) شخصیت او در نظرم عوض شد.......هیچگاه به او نخندیدم......بلکه تحسینش کردم.......هرگاه که دیگران از آن اتفاق کذایی به عنوان یک خاطره ی فکاهی یاد می کنند در دلم بهشان می خندم.......این را هم می دانم که اتفاق هیچ گاه خودش نمی افتد......

هیچ کس او نمی شود برایم.........

                                                                                                                 ۸۶/۹/۲۸

خدا را شاکرم که ادبیات را با استادی کر و کور و (به گمانم) بالای هفتاد سال پاس کردم که از ادبیات تنها به یک شعر با نام عقاب از پرویز خانلری توجه داشت.به جرئت می توانم بگویم بیش از نیمی از ترم پیش را به تدریس این شعر و تحلیلات آن گذراندیم.این ترم استاد ادبیات عوض شده بود.شیمی ها ادبیات داشتند.قرار شده بود که هر یک از شیمی ها در مورد یک شاعر یا نویسنده به انتخاب استاد تحقیق کنند و آن را هم در طول ترم ارائه بدهند و هم آن را به صورت پاورپوینت شده! تحویل استاد بدهند.امشب مهلت تمام می شد.سایت خوابگاه مملو از شیمی ها و موادی هایی بود که در تلاش برای تهیه ی مقاله ای درخور برای ارائه بودند.محسن ((گاستاو فلوبر)) بود.خواست برایش مقدمه ای بنویسم.اولین کتابی را که در اتاق به چشمم خورد را برداشتم.((جریان شناسی جریان های سیاسی ایران-سطح۲-طرح معرفت دانشجویان بسیجی))!.مقدمه اش را باز نموده و شروع به نوشتن کردم.معادل سازی می کردم.جای واژه ی سیاسی نوشتم ادبی.جای نهضت مشروطه نوشتم انقلاب کبیر فرانسه.به این صورت مقدمه ای ساختیم.ساعاتی بعد حسام با دیدن مقدمه سفارش مقدمه ای پیرامون الکساندر پوشکین را داد.با عرشیا نشستیم و مقدمه ی کتاب ((دین شناسی-سطح۲)) را باز کردیم و مقدمه ای تاریخی نوشتیم.از دو حال خارج نیست.حسام با تحویل این مقاله یا می افتد یا با نمره ی خیلی بالا پاس می کند.خودش که با دیدن مقدمه کلی ذوق مرگ شد.فقط بعد از یک ساعت اومد در اتاق و گفت:((معید به نظرم اون سال هایی که پوشکین زندگی می کرده کمونیست هنوز بوجود نیومده بوده))!گفتم:((هر جا نوشتیم کمونیست جاش بنویس حکومت تزارها))!.اما از حق نگذریم در نوشتن این مقدمه دیگر شورش را درآوردیم:

(مقدمه)

پوشکین:((خداوند خود بزرگترین ادیب است))!

بر اساس اندیشه ی ادبی پوشکین مالک واقعی ادبیات خداوند است.و در نهایت حاکمیت آن را به ادیبان شایسته ی خویش خواهد سپرد.نویسنده ی شایسته کسی است که هیچگونه کجی و سستی در افکار و اندیشه و گفتار و کردار ادبی او نباشد و همه ی آثار او بر طریق انسانیت باشد.چنین کسی خود محور انسانیت است و دیگران باید او را معیار و شاخص خود در خلق آثار ادبی قرار دهند.به نظر من چنین شخصی جز آقای پوشکین نمی تواند باشد.اوست که کژی و باطل و یاوه را از اندیشه ی جامعه می زداید و دیگران را به آرمان های انسانی رهنمون می سازد.طبق عقاید کمونیستی حاکم بر روسیه در روزگار پوشکین بعید نبود که چنین شخصی با آن استعداد ادبی قدم بر راه کمونیست بگذارد.اما او از معدود نویسندگانی بود که تبلیغات کمونیسم بر روحیه ی حق طلب او تاثیری نگذاشت چنان که پس از گذشت چندی از عمرش وی از کمونیسم روی گرداند و به انگلستان رفت.او در آنجا به انتشار کتاب هایش که اکثرآ با موضوعیت نقد کمونیست بود پرداخت.یکی از این کتاب ها ((معراج دیمیتری)) بود!که راجع به شخصی به نام دیمیتری است.او شخصی روان پریش و مطرود از جامعه ی آن زمان روسیه بود که طی داستان هایی در سفری با راوی(گئورگی) مجبور به عبور از روسیه می شود.گئورگی درواقع نماد و بیانگر عقاید پوشکین است.او در فصل آخر ((معراج دیمیتری)) که با تیتراژ بسیار محدود به چاپ رسید می نویسد!:((آه گئورگی.گئورگی عزیزم.باز همان کابوس های همیشگی احاطه ام کرده بود.اما خشنودم که بنده ی توام و تو هم بنده ی خدا!این سحر دو چشمم مست.او را دیدم که ایستاده روبرویم.هنگامه ی رحیل ثانی فرارسیده است.......نامه را در جیبم قرار دادم.دیگر در این عالم تنها شده بودم انگار.........!))آنچه تقدیمتان می شود شبنمی است از دریای هنر پوشکین.امید آن دارم که این مقاله ی محدود مقبول افتد و علاقه ی خوانندگان را به آثار پوشکین افزون سازد!                    حسام........دی ۱۳۸۶

یعنی چرت و پرت نوشتیم اساس......در حین نگاشتن این مقدمه بسیار خندیدیم......حتی قرار شد بنویسیم که او بعد از ارسال نامه ی تاریخی امام به گورباچف دچار تحولی درونی شد و پس از سفر به شهر های قم یا مشهد و دیدار با مراجع معظم تقلید به دین اسلام گروید!.......ساعاتی بعد برای فرزاد مقدمه ای در رثای هوگو نوشتیم و در آن از سعادت ادبی نام بردیم که مثلآ تنها راه رسیدن به آن مطالعه ی آثار ادبی فاخر همچون آثار هوگو است!......

امشب دیوانه شدیم بودیم همه......... 

                                                                                                          ۸۶/۱۰/۵

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

آیا می شود.....نمی شود.....می شود......نمی شود.....می شود.....نمی شود.....می شود.....نمی شود......می شود......نمی شود......می شود.....نمی شود.....ای بخشکی شانس......از همان اولش هم می دانستم نمی شود.....یک بار دیگر امتحان می کنم......

من را می فهمد......نمی فهمد.....می فهمد......نمی فهمد.....می فهمد.....نمی فهمد......می فهمد......نمی فهمد......می فهمد......نمی فهمد.....ای لعنت بر این زندگی سگی......پس آخر به چه امیدی زنده باشم.....این دیگر بار آخر است.....با ناامیدی نیت می کنم.....

آیا کمکم خواهد کرد و پیشم می ماند.....نمی ماند.....می ماند.....نمی ماند.....می ماند.....نمی ماند.....می ماند.....نمی ماند......می ماند......

تسبیح از هم می پاشد.....دانه ی آخر تسبیح بر زمین می افتد......قل می خورد و قل می خورد و آنقدر قل می خورد تا از نگاهم خارج می شود......

                                                                                                      ۸/۸/۸۶

کر شده ام انگاری.....یک گوشم نمی شنود.....نمی دانم موقت است یا دائم......امیدوارم موقت باشد.... هر چند که اصلآ مهم نیست....زیرا هنوز زنده ام و امیدوار......شاید ناشکری کرده ام......خدا را شکر!..... با نبود هر یک از اعضای بدن انسان به اهمیت آن عضو بیش از پیش پی می برد.....خدا را شکر!.....باور کنید که انسان پاچه خواری نیستم.....خدا را شکر!.....ولی همیشه دوست داشتم این فرصت به من داده شود تا بتوانم مدتی کوتاه را کر یا لال یا کور بگذرانم.....خدا را شکر!.....فکر می کنم تجربه ی جالبی باید باشد از هیاهوی دنیا بی خبر بودن.....کور باشم تا زشتی ها را نبینم.....کر باشم تا زشتی ها را نشنوم.....لال باشم تا زشتی ها را نگویم.....کر و کور و لال باشم تا گناه نکنم.....آیا نوزده سال کافی نبوده است برای استفاده از این جوارح؟.....یاد عنوان مقاله ای می افتم که در مورد رمان ((عطر)) نوشته شده بود.....عنوان زیبایی داشت.....((بینی آن عضو حقارت بار بدن))!.....در شرایط حاد که دیگر هیچ حسی کار نمی کند حس بویایی یک انسان نقش اصلی را در زندگی اش ایفا می کند.....عضوی که در حالت عادی پشم هم حسابش نمی کنیم.....اما همین عضو حقارت بار چه کارها که نمی تواند بکند.....درست است که این رمان را دوست دارم اما هیچ گاه دوست نداشته ام و دوست ندارم كه جای آن شخصیت عجیب داستان قرار داشته باشم.....نه.....من چشمانم را دوست دارم.....من آن ها را لازم دارم......چون هنوز این رمان را نخوانده ام......

                                                                                         ۱۱/۸/۸۶ 

 یک ساعت دیگر سرویس راه می افتد......آمده بودم تبریز نزد طبیب محض رفع کوری گوش راستمان......به هر مصیبتی که بود کار به پایان رسید و حال باید به سهند بازگردیم......یک ساعت زودتر از موعد حرکت سرویس رسیده ام ایستگاه.....حوصله ی چیزچرخ زدن را ندارم......پس همین جا در همین هوای ملس که دیگران سرد می خوانندش می نشینم تا سرویس بیاید......همچنان احساس سنگینی می کنم در گوشم......حرف هایی که میزنم در سرم بازتاب می شود و آنقدر به این ور و آن ور مغزم برخورد می کند تا محو می شود.....صداهایی را هم که می شنوم راه خروج ندارند انگاری.....از یک سمت می آیند در سمت دیگر به گوش بسته می خورند و برمی گردند......خلاصه اوضاعی است.....قرار است ((کوری)) را بخوانم.....پیشنهاد کردند.....بوی گازوئیل اتوبوس به مشام می رسد.....در خلوتی اوضاع سریع جایی را گیر می آورم و می نشینم منتظر حرکت.....مردی پلاستیک در دست می آید بالا......به ترکی چیزهایی بلغور می کند.....طبیعتآ نمی فهمم.....اما از آن جایی که می دانم ملت همیشه اتوبوس دانشگاه سهند را با اتوبوس های شهر سهند اشتباه می گیرند جوابش را می دهم.....خیره ماند مدتی و نگاهش را به این سمت و آن ور چرخانید!.....مردک دیوانه بود انگار.....عدنان هم آمد.....با کوله باری در دست.....خواسته ناخواسته در رودربایستی نانی تعارف کرد.....رد نکردیم.....شایان ذکر است که نان عادی بود.....با تذکرش به خودم امدم و دیدم که صدایم هم در نمی آید......کر و لال شدیم رفت.....تصورش را هم نمی کردم روزی برسد که مجبور شوم یک هفته را صبر نمایم تا اخبار مختص ناشنوایان را ببینم.......کسی آن جلوهای اتوبوس آهنگ قبیحه گذاشته است...این را شنیدم.....اه خدای من....نه.....آن مردک قزوینی هم آمد.....نمی خوام....هرچه فکر می کنم می بینم امروز گناه کبیره ای انجام نداده ام که مستحق چنین عذابی باشم......می آید و شروع می کند به زدن همان حرف های همیشگی.....این مردک هم دیوانه است......این دیگر واقعآ دیوانه است.....از حال و هوای اتوبوس می آیم بیرون و باز سیر می کنم در دنیای خودم....گشتی می زنم به این ور تخیلات و آن ورش اما چیزی نمی یابم.....فقط این سوال به ذهنم می آید که ایا هنوز وقتش نشده است؟.....آیا هنوز زمانش فرا نرسیده است که خزعبل هايم را بدهم بخواند؟.....از کج گویی های خویش می ترسم که ممکن است ذهنش را به راهی ببرد که مد نظرم نباشد....می ترسم درک نکند.....با اینکه به فهم و درک او بیش از خود و همه اعتماد و اطمینان دارم.....ولی یک دلم می گوید وقتش نشده است.....ولی اون یکی دلم می گوید ظرفیتش را دارد.....می گوید بگو تا کمی خودش را بفهمد.....می گوید بگو تا کمی قدر خودش را بداند.....اما باز اون یکی دل دیگه ام می گوید:هنوز صبر کن.....کمی صبر.....اندکی صبر......سحر نزدیک است.......!

                                                                              ۱۲/۸/۸۶           

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

دیباچه:

دیریست که قصد کرده ام بنویسم.نوشته ای آهسته و پیوسته.به سبک جدیدی در نوشتن فکر می کنم.به سبکی که از دوست جانی خویش آموخته ام.سبکی است بداهه.اولین چیزهایی که از ذهنمان می گذرد را به رشته ی تحریر درآوردن تجربه ی لذت بخشی است.طبیعی است که قسمت هایی از نوشته ی بداهه ضعیف باشد اما بداهه ی صرف دلیلی بر سطحی بودن نوشته نیست.انتظار ندارم که دیگران این هایی را که خواهم نگاشت را بفهمند.بعضی اصطلاحات واقعآ شخصی است.امیدوارم به خودشان سختی ندهند.یک نفر هم بفهمد برایم کافیست.که آن یک نفر هم وجود دارد.............به هر حال امروز چیزی را آغاز خواهم کرد که پایانش مشخص نیست........

                                 ۱۳۸۶/۸/۲

کلفت می شویم!....یعنی کلفت شده ام....یعنی حس می کنم که شده ام.....سر ساعت در کلاس حاضر نشدن حالی دارد بس عظیم.....و ایضآ غیبت کردن غیرموجه.....به هر قیمتی که بود سر خزعبل ترین کلاسمان حاضر شده ام.....همانی که هنوز موفق به حفظ اسمش نشده ام.......همانی که اسمش پربار می نماید......یعنی همان اصول مدیریت خدمات بهداشتی.....امان.....امان......جزوه جزوه جزوه جزوه جزوه جزوه.......جزوه می گوید این مردک......عده ای خوش خیال می نویسندشان......حقا که جزوه ها احاطه کرده اند فکر خلق را......مردک می گوید:کزاز.......می گوید:از خاک همی آید.....غافل از اینکه روزی به همین خاک بازمی گردیم!......می دانم.....ربطی نداشت......اما صدایش از ته چاه درمی آید انگاری!......استاد قحطی می باشد انگاری!......به بیرون می نگرد انگاری!......نه......به بیرون می نگرد حقیقتآ.....مردک تذکر می دهد این بار...... آن دخترک کذایی هم طبق معمول مزاح می فرمایند.....با مزاحش یاد همان جمله ی معروف می افتم که می فرماید:((دوستی داشتم همینگونه وار......که بعد از یک هفته جان به جان آفرین مرد))....داشتم می گفتم.....مردک گهگاه به خارج می نگرد از پنجره ی کلاس.....به بیکران ها شاید.....به آن کوهستان دوردست شاید......به دامنه های آن کوهستان دوردست شاید.......به گله های روی آن دامنه ها شاید.......به چوپان های آن گله ها شاید......و شاید به فلوت چوپان ها شاید......و یا شاید دارد فکر می کند......و به این جماعت دانشجوی جزوه پرست قهقهه می زند در دلش......شاید با خویش می خندد و می گوید که:((هی.....عجب روزگاریست.....با یک تیر دو نشان زدن.....با یک مبحث به اصطلاح علمی هم خود را سر کار گذاشتن و هم دیگران را))......اگر علم این است میخواهم که صد سال سیاه هم عالم نشوم......تمرکز ندارم برای نوشتن.....از دست سوال های پی در پی این بغل دستی......بر اوضاع کلاس و بچه ها نیز مسلط نیستم تا بتوانم توصیف کنم آن ها را سر کلاس.....ردیف جلو نشستن همین است دیگر......فقط و فقط حرکات استاد را می بینی......همین و بس.....اه پسر ببین.....چیزهای جالبی دارد می گوید این مردک......بله.....انگاری ادامه ی کلاس امروز تعطیل است.....زیست را نخواهد گفت.....نه....نمی خوام......قرار بود برای اولین بار سر کلاس بنویسم.....مثل اینکه نمی خواهند بگذارند!......من هنوز حرف های زیادی داشتم......برای گفتن در نوشته ی اولم......هنوز حرف هایم را در مورد این مردک ننوشتم.....نه.....نمی خوام.....هنوز نگفته ام که این مردک دیوانه است......هنوز ننوشتم که این دیوانه مردک است!......هنوز نگفتم که این مردان دیوانه اند......هنوز نگفتم که همه ی دیوانگان مردند........!                         

                                                                                ۱۳۸۶/۸/۲

چقدر تاریک است اتاق....ملت خوابیده اند.....ما نیز به قصد خواب آمده ایم روی تخت.....اما امان از دست بعضی چیزها.....چیزی خواندم که برایمان بسیار جالب آمد.....شان نزول را دوست داریم کلآ......پس طبیعتآ دوست دارم بدانم شان نزول آن دو بیت چه بوده است؟......اما....حیف.....حیف که بین من و او فاصله ها بسیار است و ما را ملال پرسیدن از او نیست.....آری بسیار کنجکاویم......به عبارت دیگران فضولیم.....به هر حال دوست داریم بدانیم.....شان نزولش را.....شان نزولش را......دوست داریم بدانیم شان نزولش را بدانیم دوست داریم!.....از روزنه ی باریک جلوی تخت نور کمی می آید.....حاصل جواد است.....یعنی چیز جواد است......نور چراغ مطالعه اش است که نصفه شبی دارد انسانی را از گمراهی به درمی آورد.....مهم این است که از این راه باریک نور عبور می کند.....پس امیدی هست.....اصلآ آدمی به امید زنده است.....من هم ایضآ به امید زنده ام.....به امیدش زنده ام....چقدر خرخر می کند در این تاریکی....آن دیگری گرمش است.....لخت می شود مثل من.....آن دیگری هم می رود بیرون احتمالآ قضای حاجت است.....خیر سرشان مثلآ نصفه شب است و ملت در عین خواب بودن به کارهای دیگرشان نیز می پردازند انگاری!......دیگر دارم چرت می گویم......می خوابیم.......

                                                                                                   ۱۳۸۶/۸/۴

حالم به هم می خورد از این همه نظم......گیسوانش خیلی تر و تمیز است....مصنوعی است.....اما بغلیش.....بدبخت یا شاید هم خوشبخت از گیسو بهره ای نبرده است......مردک ترم nام است ولی هنوز سر کلاس آمار حاضر می شود.....دایره ای تهی از گیسو در بلندای سرش نور را به خوبی منعکس می کند.....حداقل توجه مرا که خیلی جلب کرد.....و اما....و اما.....دیگری که با یک فاصله از اوشان نشسته است.....انگاری مدت هاست گیسوانش رنگ شانه را به خود ندیده است مثل خودم.....گیسوانش آشفته می نماید......خودش آشفته تر.....چند روزیست که در فکر است.....پریشان است مثل همیشه.....دلیلش را نمی دانم....دوست دارم بدانم.....دوست دارم...بدانم....دوست....دارم....بدانم...و آن جلوها شخصی کچل کرده است.....چرا؟.....نمی دانم.....آری شایان است......نمی دانم چرا کچل؟.....دوست هم ندارم بدانم.....چه حالی می دهد گوش ندادن به درس آمار.....استادش یه جوریه.....هراسناک است.....صدایش هراسناک تر.....خطش هراسناک تر تر....مردک دچار بیماری خوددرگیری است انگاری.....گیسوانش هم منظم است....برعکس نوشتنش.....تخته را چرک نویس خویشتن می داند و فجیع می نویسد.....لهجه اش هم که ناخواناست......عصبی است.....دیوانه است این مردک.....استاد  خویش را و همچنین ما را با مشتی X و Y  سرگرم ساخته است.....چقدر رفت و آمد است در کلاس.....کاروانسراست انگاری.....به گمانم که دیگران نیز از ایکس و ایگرگ این بلای جان بشریت متنفر شده اند.....ذهنمان پر شده است از این دو مجهول.....اصلآ از کجا معلوم که عامل جهالتمان همین مجهولات نباشند؟!.....او همچنان به نقطه ای خیره شده است.....هرچه می خواهم در مورد او ننویسم نمی شود.....هرچه می خواهم به دیگران بیاندیشم نمی شود.....همچنان غرق در چیزی است که نمی دانم چیست...اصلآ به من چه؟.....او بسیار شبیه کسی است.....نه.....بسیار شبیه چیزی است.....کمی به قوه ی تخیلم فشار می آورم.....آری.....ایکس و ایگرگ را در کنارش متصور می شوم.....خودش است.....او شبیه مجهول سوم است.....آری او برای من همچون Z است...........

خیالاتم را به هم می ریزد آن مردک دیوانه.....:((معید داستان)).....:((حاضر))...........

                                                                                                            ۱۳۸۶/۸/۵
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

پستی نوشتم بداهه......باید می نوشتم......راحت شدم............

اما نمی گذارمش.......به هزاران دلیل......نه.......به یک دلیل.........حداقل تا زمانی که هیچ نگوید.....

می خواهم ببینم بالاخره چه کسی...بالاخره چه کسی...منظورم را..........؟

یعنی درک خواهد کرد.......؟

دوستش دارم......بسیار......این پست نگذاشته را........! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  | 

ما همه داعیه ی عشق الهی داریم

جملگی در پی یک سبک قلندرواریم

راحت است از طرف دیگر بام افتادن

تا سحرگاه حقیقت همگی بیداریم!!!!!!

پس به ناچار همه بیداریم.....همه بیداریم......بيداريم....!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

روایت نخست:

سعید گفت:دیوانگی است.گفتم:می دانم.گفت:تنها می مانی.گفتم:معید هست.گفت:غذا نمی دهند.گفتم:بی غذا نمی مانیم.گفت:ده روز است.هیچ نگفتم و آن شب تا صبح سعید همینطور گفت و گفت و من هیچ نگفتم.هنوز آفتاب درست و حسابی بیرون نزده سعید بار و بندیلش را جمع کرده بود در حالی که تا آن آخری ها هم هنوز می خواست مرا از ماندن منصرف کند.البته بیچاره حق هم داشت اینجا وسط بیابان است یعنی راستش را بخواهید بیابان هم نیست اصلآ اینجا هیچ چیز نیست و به قول معید زیباییش هم به آن است که هیچ چیز نیست.اما ما ماندیم و قول دادیم که فقط زنده بمانیم.آن موقع خیال نمی کردیم بتوانیم این قدر زندگی کنیم.آن موقع فکرش را هم نمی کردیم که این ده روز می تواند این قدر زود بگذرد.اما ده روز گذشت ده روزی که در آن من و معید در میانه ی هیچ چیز نشستیم و به هر چیزی که تا امروز دیده بودیم و شنیده بودیم فکر کردیم و از هر چیزی که می دانستیم حرف زدیم:از سیاست.از واقعیت.از حقیقت.از عشق.از مرگ.از خداوند.از سکوت.این آخری ها حتی کارمان به فقه هم کشید.حتی ((سالو)) هم دیدیم.اما آنچه مهم است اتفاق غریبی بود که در این مدت رخ داد.نمی دانم که آن اتفاق مهم در کجای این ده روز افتاد ولی خوب می دانم که در زندگی آدم ها لحظه هایی هستند که که با بقیه ی لحظه ها فرق می کنند.نمی دانم آن لحظه ها نظر کرده اند یا آن اتفاقات بی جهت با آن ها تصادف می کنند.اما تجربه ی همین لحظه هاست که انسان بودن فرد را به یادش می آورد مثل لحظه ی سروده شدن یک شعر.یا لحظه ی روییدن یک عشق.یا لحظه ی عجیب دیوانه شدن یک عاقل.یا لحظه ی هراس انگیز مرگ.از این مثال ها زیاد است و در زمانی که نمی دانم کی بود در جایی که شبیه هیچ چیز نبود چنین لحظه ای را تجربه کردیم.من این لحظه را نتیجه ی زندگی در تمام این ده روز می دانم و با اینکه این ده روز دیگر تمام شده است دل خوش کرده ام به این اشاره که پایان این ده روز آغاز فصلی جدید است......

از فردا ترم جدید شروع می شود.اهل درس اینجا را شلوغ می کنند.فردا سعید هم می آید.شاید این دیوانگی را برای او شرح دهم.شاید دهه ی مبارک جنون را به او نیز تبریک گویم.شاید باز هم هیچ نگویم.

۸۶/۶/۳۰         ((مهندس کوچولو))

روایت ثانی:

-معید بدو دیگه....بدو....ماشین منتظره.....

-هی مگه با تو نیست......بیا دیگه.....دیر بریم اتوبوس گیرمون نمیادا.....

*باشه بابا......هولم نکنین......دارم میام......

-خدا لعنت کند این [.......]ها رو.....بچه ها رو مسخره دارن......خب پدرصلواتی ها از همون اول می گفتین کلاسا دیرتر شروع میشه......نمیامدیم علاف بشیم......زود باش معید......

*اومدم اومدم......{در حالیکه هن هن میزنه} بریم آماده ام.......ولی.....ولی.....بذارین یه بار دیگه تلاشمو بکنم......شاید راضی شدن من اینجا بمونم.....آخه بابا درکم کنید......فاصله ی بنده تا منزل بسیار است......صبر کنین.....یه لحظه......فقط یه لحظه.......!

آری......یه لحظه.....به همین سادگی ((یه لحظه)) مسیر حرکت آدمی را مشخص می کند.....به عبارتی تغییر می دهد......ماندم......حجت نیز ماند......ما ماندیم تا اثبات کنیم بر همگان که هیچ غیرممکنی وجود ندارد.......آری کاری غیرممکن را ممکن ساختیم......به همین سادگی......!

{دیریریریرینگگگگگگگگگ}!......اس ام اس است.....باز هم اس ام اس......اس ام اس هایی تکراری که جملگی یک مضمون را دربردارند........زنده اید؟معید؟هنوز نمرده اید؟حجت چطوره؟نگران نباشین.تا چند روز دیگه هممون میایم.از خداوند صبر جزیل مسئلت داریم.دعاتون می کنیم..........

آری حق دارند.......اینجا سهند است و همین و بس......فکر ماندن در آن تنها و بدون غذا خود کافیست تا مو بر بدن هر انسان عاقلی سیخ نماید......اما......اما......دیگران که اینجا نبودند تا آن شب کذایی را مشاهده نمایند......چه سخن های عجیبی که بیان نشد......این جا نبودند تا سکوت و آرامش را به معنی واقعی کلمه درک نمایند......آن ها آن ((سالو))ی دیوانه وار را هم ندیدند......آری دیگران که نبودند تا ببینند........انگار همین دیروز بود.......!

مدتی را دور از تمدن گذراندن کار پیچیده ای است.حق داشتیم که زبان گفتارمان عوض شده باشد......در آن مدت بازی هم کردیم......مرید بازي و مرشد بازی......جالب بود......به چه نتایجی که نرسیدم.....آری انگار برخورد نزدیک از نوع چهارمش رخ داده بود..........!

۸۶/۶/۳۱           ((شیخ هری پاتر))

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  | 

[سینما-تماشاگران در انتظار آغاز فیلمند]

مادر:مگه نگفتی این فیلمه خانوادگیه؟

پدر:آره خب.

مادر:ولی اسمش یه جوریه آخه.....

بچشون:مَمَ.....مَمَ.......فَفَ......تکه.......رَرَ.....

(زیرنویس:مامان مامان این فیلمه تکراریه ها!)

مادر:قربون مَمَ گفتنت برم.....مَمَ میخوای.....بیا این مانچی رو بگیر فعلاً....

بچشون:خَخَ.....نَنَ....هِیْ.....خَخَ.....نَنَ.....گافالشم!

(زیرنویس:خون و خونریزی زیاد داره ها....گفته باشم!)

پدر:مثل اینکه میخواد شروع شه....عزیزم منم میخوام.....یه چیزیم به من بده خب......منم مَمَ....

دیری دیرین...ن....ن....ن....ن.....

[عنوان فیلم روی پرده ظاهر میشه:((کشتار با اره دستی بر بلندای تپه هایی که چشم دارند:قسمت شونصدوچهارم))]

مادر:قربون تو هم برم....به تو هم یه چیزی میدم.....به وقتش....هر چیزی جای خودش.....سینمایی گفتنا!

[زیرنویس برای رفع سوءبرداشت احتمالی!:بیا بگیر این کرانچی هم مال تو!]

دی...دی....دی....دین....دی.....دی.....دی.....دین....دی دی دی دیییییی دییییییی دی دین!

لای لای لای لا.....لای لای لای لا......لای لای لای لااااااا لااااااااا لا لای!

ها ها ها ها.....ها ها ها ها......ها ها ها هااااااااا هاااااااااا ها ها!

[آهنگ تیتراژ آغازین(برای فهم بیشتر آهنگ تیتراژ لطفاً اون رو آهسته تکه تکه و محکم بخوانید و تلفظ کنید.....فهمیدین حالا؟)]

پدر:باید فیلم خوبی باشه....اسمش که پرمسماست.....

مادر:هوم م م م......امیدوارم.....

ووووووو.......قرچ چ چ چ چ چ......قیژژژژژژژژژژژ!

[یکی از بازیگرای تو فیلم داره توسط قاتل سلاخی میشه]

پدر:نگفتم خانوادگیه.....نیگا سر پدر خانواده رو برید.....اون تیکه دسته هم که افتاده رو زمین مال مادر خانواده هست.....اون چیزه هم......اون چیزه هم لابد مال پسر خانواده است.....!

مادر:اِواااااا......چه ربطی داره....

بچشون:یی بَبَ.....شُلو تَرَنْ هِیْ!

(زیرنویس:ای بابا دوباره شروع کردن.این دفعه هم به فیلم دیدنمون فاتحه میخونن میره پی کارش.شیطونه میگه.....!)