تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

خدایا نگذار بمیرم من هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن دارم!(هیوئی لانگ)

۱)درست ۱۸ سال پیش بود.....در شبی همچون دیشب موجودی به دنیا امد.....گویا انسان بود.....گهگاه خودش نیز از کارهای غیرمعمولش سر در نمی اورد....۱۸ سال زندگی کرد....وقتی کارنامه ی این دوران را نگاه می کند نمره ی قبولی نمی یابد....بعضی ها مغرورش می پندارند.....امااین موجود به ظاهر انسان در سه چیز تلاش بسیار می کند....ولی در چه حد موفق بوده است را خدا داند....هیچ چیز ندارد که بخواهد مغرورش باشد.....به هیچ وجه حاضر نیست بدخلقی کند چه برسد به اینکه فحش دهد....تا سرحد مرگ همه چیز را تحمل می کند و چیزی بروز نمی دهد.....تنها عامل زنده ماندنش امید به خدا بوده و هست و هیچ وقت یادش نخواهد رفت که ۱۸ سال پیش در به دنیا امدنش و سپس در کمال ناباوری زنده ماندنش ممکن است رازی نهفته باشد......تولدم در غربت مبارکم باد.......

۲)با اینکه معتقدم وبلاگ محل مناسبی برای بعضی مطالب نیست اما بعضی مواقع شرایط فرق میکنه دیگه......تولد ادم رو یادشونه.....سورپرایز میشم خب......:

بعد از عمری خبر یار رسیدن چه خوش است

دور دستان همو تار تنیدن چه خوش است

معرفت عشق و صفا زایده ی خوش قلبیست

گرد این ساده دلان زار پریدن چه خوش است      (شیخ هری)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

کودک ایرانی با استداد(استعداد)

روزگاری بر سر کوهی بلند/ساختند دانشگهی نامش سهند

(۱)اخه من نمیدونم به عقل کدوم بنی بشری رسیده که میشه اینجا دانشگاه بسازن.حالا خودمونیما منظره ی اینجا تو زمستون رو مطمئنم هیچ دانشگاهی نداره.به همین طبیعت و اب و هواش هم که شده میارزه.

هفت روز هفته انجا سور بود/طعم انها حاکی از کافور بود

(۲)چهار سال دبیرستان گاهگدار غذای سلف خوردن کافی نبود ایا.حالا باید چهار سال دیگه هم کامپلت غذای سلف بخوریم.اخرش ما رو بدبخت میکنیدا.حالا ما به کنارواین ارشدها و دکترها چه گناهی دارند که باید از دیگ کارشناسی غذا بخورن.به ما رحم نمیکنید بدانها رحم کنید(البته با صرف نظر از دو سال راهنمایی غذای سلف خوردن!!!)

(۳)وای خدای من چرا تو این رشته ی ما همه اینقد استداد دارن.خدا به خیر کنه.پس من رفتم......یکوقت عقب نمونم ازشون.....

(۴)حالا خودمونیما این اینترنت مجانی دانشگاه ها هم عجب حالی میده.ولی کی قدر میدونه.نیگا نیگا دانشجوی مملکت داره از این فرصت باداورده چه جوری استفاده میکنه.......واه واه....

توضیح(۱):اشعار از مهندس احمدرضا بنیادی برگرفته از منظومه ی سهندیه

توضیح(۲):چون قول دادم خلاصه بنویسم.....پس....هیچی دیگه......همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  | 

من اوج قله در تغار قعر چاهم!!!!

قراره به زور مسیر زمینی و هوایی و ریلی هم که شده خودم رو برسونم به سهند.خدا به خیر کنه هنوز اولشه.واه واه که ادم به خاطر علم چه کارها که نمیکنه........اخه کی باید این وسط پاسخگو باشه......... ها؟.......ها؟.......پسر مردم ترک شد رفت........

به عبارت دیگر یه جورایی: برو درس میخوان مگو درس چیست/که قسمت به جز خواندن درس نیست!

یادش به خیر.....با بروبچ میرفتیم والیبال.....چه غروب های ماه رمضونی که با بروبچ سر یک سفره افطاری نشستیم.....و چه شب های قدری که......چه ختم های قرانی که......و چه عیدهای غدیری که....... و چه محرم هایی که......و چه ظهرهای تاسوعاشورایی......که با بروبچ......امیدوارم از اصل خودم فاصله نگیرم چون قراره از دنیای ساده ی خودم خروج کنم و به دنیای پیچیده و نامرد اطرافم دخول......

توضیح(۱):ضمنآ این بروبچ مذکور همشون حداقل یک زن و چند بچه دارن و همچنین حداقل ده بیست سالی از بنده بزرگترن.......

توضیح۲۱):یه وقت فکر نکنین خیلی احساس بزرگی میکنم.....نه.....عمرآ.....ولی امروز که این شعر پرمعنای افتخاری رو گوش میکردم یه احساس دیگه ای بهم دست داد(البته شاید ناشی از حس غربت و دلتنگی باشه که قراره پیدا کنم):

یادم امد/شوق روزگار کودکی/مستی بهار کودکی/یادم امد/ان همه صفای دل که بود/خفته در کنار کودکی/رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت/اسمان جلال دیگر پیش من داشت/شور و حال کودکی برنگردد دریغا/قیل و قال کودکی برنگردد دریغا/به چشم من همه رنگی فریبا بود/دل دور از حسد من شکیبا بود/نه مرا سوز سینه بود/نه دلم جای کینه بود/شور و حال کودکی برنگردد دریغا/قیل و قال کودکی برنگردد دریغا/روز و شب دعای من/بوده با خدای من/کز کرم کندحاجتم روا/انچه مانده از عمر من به جا/گیرد و پس دهد به من دمی/ مستی کودکانه ی مرا/شور و حال کودکی برنگردد دریغا.........

توضیح(۳):اگه از عنوان پست چیزی نفهمیدین باید به عرض برسونم که این یه شعره که چند سال پیش شنیده بودم که ادامه اش اینچنین است:اصلآ به قول عمه جانم/من ماه ماهم/البته قدری هم سیاهم/حالا شما خیلی سفیدید؟!!!

توضیح(۴):احتمالآ از این به بعد از دست خزعبلات طولانی و بی سر و تهم راحت میشید....باید به خلاصه نویسی عادت کنم.....پس فعلآ.....در پناه حق.......خداحافظ.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 2:54 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

کل اگر طبیب بودی......!!!(من بیگناهم ولی کنکورانه)

اینجا قحطی است....البته از نوع قبولی در دانشگاه.....شاید اخرین قبولی درست و حسابی تو این چندساله همین میو بود که تا به امروز هم اینچنین موفقیتی تکرار نشده(حالا خودش هرچی میخواد بگه ولی من که ایشون رو یک استعداد درک نشده یا شایدهم درک شده میدونم)واسه همین قحطیه که امسال به همین قبولی من اون هم رو یک کوه بی اب و علف راضی شدن و دارن با تمام توان خودشون رو میکشن.نمونه اش همین مدیر باحالمونه که لطف داشتن تو این چهارسال هی لوح و سکه میدادن و این رویه علی الخصوص امسال به اوج خودش رسیده.بیچاره اونایی که قرار شد دیروز واسشون صحبت کنم.طفلکی های کنکوری رو از چاله دراوردم انداختمشون تو چاه.اخه یکی نیست به اینا بگه بابا من اینی که هستم نیستم!اخه نمیگید با این کاراتون پسر مردم پیش خودش عذاب وجدان میگیره!من اگه چیزی حالیم بود که گلیم خودم رو از اب میکشیدم بیرون!تا تونستم ساختار نادرست کنکور و نظام بی محتوای اموزشی و غیره و غیره رو زیر سوال بردم.پسرا که مثل همیشه بدلیل کمبود IQ(نسبت به دختران همسالشون) چیزی حالیشون نمیشد و مثل برج زهر{.......} ادم رو نیگا میکردن ولی باز هم به دخترا که یه لحظاتی سر تکون میدادن!!!(و بعضی مواقع دستی نیز هم)!!! سرتون رو درد نیارم...... بالاخره پس از راهنمایی های پربار من و امثال من قرار شد سال اینده همه ی ریاضی های دبیرستان های نمونه مهندس بشن و همه ی تجربیهاشون هم پزشک.سپس همگی مسرور شدیم و از همایش خروج کردیم.

حواشی(۱):این همایش بازتاب گسترده ای!! در رسانه ها داشت که از ان جمله است شبکه استانی!! نه که مسئولان فقط به فکر موفقیت دانش اموزان بودند واسه همین خودم سر میز شام شنیدم مسئول اولی به دومی گفت:خیلی خوب شد.هم واسه خودمون(اداره اموزش پرورش) هم برای مدیر مدرسه!!!!(خودتون پیدا کنید فایده ی دانش اموزان را)

حواشی(۲):ضمنآ شام پایانی باعث پرباری هرچه بیشتر جلسه گردید!

حواشی(۳):بقیه ی حواشی هم که قابل گفتن نیست!!!!!

چیه؟......من که قبلآ گفته بودم اینجور چیزها را عشق است........

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

صلاح کار کجا و من خراب کجا!(یا همان عشق دانشگاهی)

توجه(۱):قبل از هر چیز بگم که این متن صرفآ مربوط به سال اولی های دانشگاست و یکوقت به خودتون نگیرین چون هرچه بالاتر میرویم جو زدگی کمتر و تصمیمات عاقلانه بیشتر میشود چه برسد به ارشدها و دکترهای عزیز.                                                                                                                     توجه(۲)مطمئنآ تابه حال متوجه شدین که همیشه تو نوشته هام زیادی غلو میکنم....خب....همین دیگه

از بس که شیخ ما اینده نگر بودن پس به سفر رفتن و در حین سفر چیزهایی بس گرانقدر اموختن و با کوله باری از تجارب به ولایت خویش بازگشتن و باقی قضایا.....

مکان:زاهدان-دانشگاه سیستان و بلوچستان

اولی درحالیکه داره با موبایلش بازی میکنه میگه:خب دیگه چه خبر شیخ؟میگن قبول شدی.پزشکی؟

دومی درحالیکه با موبایلش داره به بغلی اهنگ بلوتوث میکنه میگه:گفتی پزشکی یاد شهلاجون افتادم.میگه باباش پزشکه....

سومی درحالیکه از طریق دوربین موبایلش داره زوایای مختلف اتاق رو بررسی میکنه میگه:تو غلط میکنی(Ghelat).تا دیروز که باباش مهندس بود.چقد بهت بگم تو رو دوس نداره.بدبخت بهت دروغ گفته.اخه چه جوری یه مهندس یک هویی یک هویی میشه پزشک....

چهارمی درحالیکه داره با موبایلش صحبت میکنه میگه:یه لحظه گوشی.....بچه ها سمانه اس.میگه بابای شهلا هیشکدوم اینا که گفتین نیست....میگه شایعه اس پدره معتاده.....

پنجمی درحالیکه تلفنش داره زنگ میزنه ولی اون ورش نمیداره تا ادم بده حالم بده تا اخرش نواخته بشه میگه:اره به نظر من هم معتاده.ندیدی دختره چقد شبیه این بچه هایی هست که پدرشون هروئینیه!!!!!

ششمی درحالیکه موبایلش با پخش عرعر الاغ رسیدن sms جدید رو خبر میده میگه:اینقد غیبت نکنین. غلط نکنم سهیلا جونمه که sms زده.بذارین جوکش رو براتون بخونم از این حال و هوا دربیاین.مجید بابا موبایل رو بده بابا......

همون دومی درحالیکه داره یه پیام مینویسه تا از شهلاجونش صحت خبر رو بپرسه میگه:نه نه......این حقیقت نداره....اعتیاد نه.....به هیچ وجه......نه نه......من نازی رو طلاق نمیدم.....

هفتمی درحالیکه داره میره موبایلش رو بزنه به شارژ میگه:اینا رو وللش.....میگما.....منم میخوام!.....

هشتمی درحالیکه داره یه موبایل درپیت رو به نهمی غالب میکنه میگه:چی میخوای؟.....گوشی؟...... خودم ریدیفش میکنم واست......

دوباره نهمی میگه:نه بابا....زن!!میخوام.....از همینایی که شماها دارین!!......

نهمی درحالیکه داره همون موبایل درپیت توسط هشتمی بهش غالب میشه میگه:اخی حیوونکی...... باشه خودم فردا یکی برات OK میکنم...... 

دهمی درحالیکه هندزفریهای موبایلش تو گوششه میگه:من که نمیفهمم چی میگین.....ولی به نظر من بهترین کار در این لحظه اینه که بریم شراره رو برداریم بعد با ماشین بروبچ یه دوری بزنیم و بعدش هم{...}

یازدهمی درحالیکه موبایلی نداره و سرگرم درس خوندنه میگه:سرسام گرفتم بابا....بذارین این مهمونمونم یه حرفی بزنه.....خیلی ارومی......بگو شیخ.....یه کمی اینا رو نصیحت کن.......(نه که این شیخ ما خیلی بچه مثبت میزنه واسه همین فکر میکنن به درد پند دادن میخوره)

شیخ هری پاتر درحالیکه اروم موبایلش رو میکنه تو جیب مخفی اش تا کسی اون رو نبینه میگه:خب...... به نظر بنده.......معتاد بیمار نیست بلکه یک مجرم است ان هم از نوع خلاف سنگین که باید همه را جملگی از دم تیغ گذراند چه سیگاری و قلیونی باشد چه تریاکی و هروئینی و چه اکسی و..........

باری!پس هم نشینان شیخ دیگر بدو فرصت بیان دیدگاه ها ندادند و با شنیدن این گفته ی پرمعنا دیوانه وار برخاستند و بر سر و سینه کوفتند و دادها زدند و نعره ها نیز هم و سپس بر مرکب های خویش سوار شدند و همدمان مونثشان نیز هم و بعدش هم mp3هایی بس دوپس دوپسی به گوش جان بسپردند و ویراژها دادند و لایی ها کشیدند و کارهایی میکردند بسیار چیز و حرف هایی میزدند چیزتر.......(این همون قسمتیه که همیشه مریدان هلاک میشدند اما خب مطمئنآ دانشجویان به شیوه ی دانشجویی هلاک میشن دیگه)

و شیخ ما از این دست کرامات بسیار داشت.........

نتیجه(۱):یه خوابگاه دانشجویی شبیه هرجایی هست به جز اون چیزی که باید باشه و همچنین یه دانشجو هرکاری میکنه به جز درس خوندن علی الخصوص هنگام امتحانات......                                نتیجه(۲):تفسیر نتایج پیرامون قضایای فرهنگ استفاده از موبایل و عشق های دانشگاهی و ول کردن جوانان به امان خدا توسط خانواده ها و گناهکاری معتادان و غیره هم پای خودتان.......

توضیح(۱):صدالبته که در هر چیزی استثناء هم داریم.......                                                            توضیح(۲):مهم نیست که این سناریوی بالا واقعی بود یا نه مهم اینه که یه اتفاق بسیار مهم داره واسه اغلب دانشجویان میافته که به محض ورود به دانشگاه و به محض رویارویی به صورت مستقیم و ازاد با جنس مخالف فکر میکنن یک دل نه صددل عاشق شدن و باید واسه همدیگه بمیرن و غیره...... اینگونه تصوری بچه گانه که چه عرض کنم بلکه ابلهانه است.خیر سرشون دانشجو هستن و خانواده اونا رو به دانشگاه فرستاده با هزار امید و ارزو بیخبر از اینکه فرزند گرام رفته دانشگاه داره با مشورت همکلاسی های دلسوز اسم خودش رو میذاره روی یکی از دخترای کلاس.واقعآ خنده داره.قبول کنید که این یه واقعیته.بپذیرید که سال اولی ها(و چه بسا سال بعدی ها نیز هم) سر کلاس یا در محیط دانشگاه تنها در پی ناز کردن و عشوه امدن برای همدیگر هستند.اینجاست که همیشه با همسالانم به توافق نمیرسم.درحالیکه دختربازی رو یکی از مفرح ترین و لذت بخش ترین کارها میدونن ولی من ازش حالم به هم میخوره چرا که ادم رو از کار و زندگی و درس میندازه تازه اگه عقیده ای چیزی داشته باشیم که از اینجور روابط چیزی قرار نیست عایدمون بشه(حالا اگه اعتقاد رو بیخیال یه چیزی....قضیه اش فرق میکنه) به هرحال من که به شخصه هر کسی رو که صاف و ساده و مهربون باشه رو دوس دارم چه پسر میخواد باشه چه دختر!!!!!                                                                                                                 توضیح(۳):چیه؟.....چرا اینجوری نیگا میکنین؟......فکر کردین بعد از یک هفته فقط دو خط مینویسم و میرم......زهی خیال باطل.....هنوز مونده.......

و در پایان دو پیشنهاد برادرانه از بنده ی ناقص العقل کوچولو به عزیزان مورد نظرم که احتمالآ این متن رو خواهند خواند:                                                                                                                       (۱):همونجور که قبلآ هم گفتم خواهی نشوی رسوا هیچ وقت همرنگ جماعت نشو.....بلکه سعی کن دیگران رو همرنگ خودت کنی......چرا که همین دیگران میتونن رنگ های بسیار وحشتناکی داشته باشن......                                                                                                                             (۲):لطفآ عاشق عاقل باشید.باور کنید یه پسر هیشوقت روی دست نمیمونه......خواهش میکنم هول نشید......ممکن هم است که راهتون رو درست انتخاب کرده باشین که به بنده ی فضول اصلآ ربطی نداره ولی یکوقت فکر نکنین اگه اولین فرصت پیش امده براتون رو از دست بدین قراره ترشیده بشید......نه بابا ترشی مخصوص دخترهاست.....فوقش اگه سرتون بی کلاه موند به خودم بگین......!!!!!!!!                   توضیح(۳):شخصیت های سناریو تقریبآ تخیلی بودند......پس ای عزیزان مورد نظر لطفآ شما هم به خودتون نگیرینا......

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  |