توجه(۱):قبل از هر چیز بگم که این متن صرفآ مربوط به سال اولی های دانشگاست و یکوقت به خودتون نگیرین چون هرچه بالاتر میرویم جو زدگی کمتر و تصمیمات عاقلانه بیشتر میشود چه برسد به ارشدها و دکترهای عزیز. توجه(۲)مطمئنآ تابه حال متوجه شدین که همیشه تو نوشته هام زیادی غلو میکنم....خب....همین دیگه
از بس که شیخ ما اینده نگر بودن پس به سفر رفتن و در حین سفر چیزهایی بس گرانقدر اموختن و با کوله باری از تجارب به ولایت خویش بازگشتن و باقی قضایا.....
مکان:زاهدان-دانشگاه سیستان و بلوچستان
اولی درحالیکه داره با موبایلش بازی میکنه میگه:خب دیگه چه خبر شیخ؟میگن قبول شدی.پزشکی؟
دومی درحالیکه با موبایلش داره به بغلی اهنگ بلوتوث میکنه میگه:گفتی پزشکی یاد شهلاجون افتادم.میگه باباش پزشکه....
سومی درحالیکه از طریق دوربین موبایلش داره زوایای مختلف اتاق رو بررسی میکنه میگه:تو غلط میکنی(Ghelat).تا دیروز که باباش مهندس بود.چقد بهت بگم تو رو دوس نداره.بدبخت بهت دروغ گفته.اخه چه جوری یه مهندس یک هویی یک هویی میشه پزشک....
چهارمی درحالیکه داره با موبایلش صحبت میکنه میگه:یه لحظه گوشی.....بچه ها سمانه اس.میگه بابای شهلا هیشکدوم اینا که گفتین نیست....میگه شایعه اس پدره معتاده.....
پنجمی درحالیکه تلفنش داره زنگ میزنه ولی اون ورش نمیداره تا ادم بده حالم بده تا اخرش نواخته بشه میگه:اره به نظر من هم معتاده.ندیدی دختره چقد شبیه این بچه هایی هست که پدرشون هروئینیه!!!!!
ششمی درحالیکه موبایلش با پخش عرعر الاغ رسیدن sms جدید رو خبر میده میگه:اینقد غیبت نکنین. غلط نکنم سهیلا جونمه که sms زده.بذارین جوکش رو براتون بخونم از این حال و هوا دربیاین.مجید بابا موبایل رو بده بابا......
همون دومی درحالیکه داره یه پیام مینویسه تا از شهلاجونش صحت خبر رو بپرسه میگه:نه نه......این حقیقت نداره....اعتیاد نه.....به هیچ وجه......نه نه......من نازی رو طلاق نمیدم.....
هفتمی درحالیکه داره میره موبایلش رو بزنه به شارژ میگه:اینا رو وللش.....میگما.....منم میخوام!.....
هشتمی درحالیکه داره یه موبایل درپیت رو به نهمی غالب میکنه میگه:چی میخوای؟.....گوشی؟...... خودم ریدیفش میکنم واست......
دوباره نهمی میگه:نه بابا....زن!!میخوام.....از همینایی که شماها دارین!!......
نهمی درحالیکه داره همون موبایل درپیت توسط هشتمی بهش غالب میشه میگه:اخی حیوونکی...... باشه خودم فردا یکی برات OK میکنم......
دهمی درحالیکه هندزفریهای موبایلش تو گوششه میگه:من که نمیفهمم چی میگین.....ولی به نظر من بهترین کار در این لحظه اینه که بریم شراره رو برداریم بعد با ماشین بروبچ یه دوری بزنیم و بعدش هم{...}
یازدهمی درحالیکه موبایلی نداره و سرگرم درس خوندنه میگه:سرسام گرفتم بابا....بذارین این مهمونمونم یه حرفی بزنه.....خیلی ارومی......بگو شیخ.....یه کمی اینا رو نصیحت کن.......(نه که این شیخ ما خیلی بچه مثبت میزنه واسه همین فکر میکنن به درد پند دادن میخوره)
شیخ هری پاتر درحالیکه اروم موبایلش رو میکنه تو جیب مخفی اش تا کسی اون رو نبینه میگه:خب...... به نظر بنده.......معتاد بیمار نیست بلکه یک مجرم است ان هم از نوع خلاف سنگین که باید همه را جملگی از دم تیغ گذراند چه سیگاری و قلیونی باشد چه تریاکی و هروئینی و چه اکسی و..........
باری!پس هم نشینان شیخ دیگر بدو فرصت بیان دیدگاه ها ندادند و با شنیدن این گفته ی پرمعنا دیوانه وار برخاستند و بر سر و سینه کوفتند و دادها زدند و نعره ها نیز هم و سپس بر مرکب های خویش سوار شدند و همدمان مونثشان نیز هم و بعدش هم mp3هایی بس دوپس دوپسی به گوش جان بسپردند و ویراژها دادند و لایی ها کشیدند و کارهایی میکردند بسیار چیز و حرف هایی میزدند چیزتر.......(این همون قسمتیه که همیشه مریدان هلاک میشدند اما خب مطمئنآ دانشجویان به شیوه ی دانشجویی هلاک میشن دیگه)
و شیخ ما از این دست کرامات بسیار داشت.........
نتیجه(۱):یه خوابگاه دانشجویی شبیه هرجایی هست به جز اون چیزی که باید باشه و همچنین یه دانشجو هرکاری میکنه به جز درس خوندن علی الخصوص هنگام امتحانات...... نتیجه(۲):تفسیر نتایج پیرامون قضایای فرهنگ استفاده از موبایل و عشق های دانشگاهی و ول کردن جوانان به امان خدا توسط خانواده ها و گناهکاری معتادان و غیره هم پای خودتان.......
توضیح(۱):صدالبته که در هر چیزی استثناء هم داریم....... توضیح(۲):مهم نیست که این سناریوی بالا واقعی بود یا نه مهم اینه که یه اتفاق بسیار مهم داره واسه اغلب دانشجویان میافته که به محض ورود به دانشگاه و به محض رویارویی به صورت مستقیم و ازاد با جنس مخالف فکر میکنن یک دل نه صددل عاشق شدن و باید واسه همدیگه بمیرن و غیره...... اینگونه تصوری بچه گانه که چه عرض کنم بلکه ابلهانه است.خیر سرشون دانشجو هستن و خانواده اونا رو به دانشگاه فرستاده با هزار امید و ارزو بیخبر از اینکه فرزند گرام رفته دانشگاه داره با مشورت همکلاسی های دلسوز اسم خودش رو میذاره روی یکی از دخترای کلاس.واقعآ خنده داره.قبول کنید که این یه واقعیته.بپذیرید که سال اولی ها(و چه بسا سال بعدی ها نیز هم) سر کلاس یا در محیط دانشگاه تنها در پی ناز کردن و عشوه امدن برای همدیگر هستند.اینجاست که همیشه با همسالانم به توافق نمیرسم.درحالیکه دختربازی رو یکی از مفرح ترین و لذت بخش ترین کارها میدونن ولی من ازش حالم به هم میخوره چرا که ادم رو از کار و زندگی و درس میندازه تازه اگه عقیده ای چیزی داشته باشیم که از اینجور روابط چیزی قرار نیست عایدمون بشه(حالا اگه اعتقاد رو بیخیال یه چیزی....قضیه اش فرق میکنه) به هرحال من که به شخصه هر کسی رو که صاف و ساده و مهربون باشه رو دوس دارم چه پسر میخواد باشه چه دختر!!!!! توضیح(۳):چیه؟.....چرا اینجوری نیگا میکنین؟......فکر کردین بعد از یک هفته فقط دو خط مینویسم و میرم......زهی خیال باطل.....هنوز مونده.......
و در پایان دو پیشنهاد برادرانه از بنده ی ناقص العقل کوچولو به عزیزان مورد نظرم که احتمالآ این متن رو خواهند خواند: (۱):همونجور که قبلآ هم گفتم خواهی نشوی رسوا هیچ وقت همرنگ جماعت نشو.....بلکه سعی کن دیگران رو همرنگ خودت کنی......چرا که همین دیگران میتونن رنگ های بسیار وحشتناکی داشته باشن...... (۲):لطفآ عاشق عاقل باشید.باور کنید یه پسر هیشوقت روی دست نمیمونه......خواهش میکنم هول نشید......ممکن هم است که راهتون رو درست انتخاب کرده باشین که به بنده ی فضول اصلآ ربطی نداره ولی یکوقت فکر نکنین اگه اولین فرصت پیش امده براتون رو از دست بدین قراره ترشیده بشید......نه بابا ترشی مخصوص دخترهاست.....فوقش اگه سرتون بی کلاه موند به خودم بگین......!!!!!!!! توضیح(۳):شخصیت های سناریو تقریبآ تخیلی بودند......پس ای عزیزان مورد نظر لطفآ شما هم به خودتون نگیرینا......
