تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

اي شيخ هري تراوشات ذهنيت كمي غريب است/اين مطلب بي سر و تهت كمي عجيب است!

در راستای خزعبلات نویسی های گذشته(که نمونه ی بارزش كينگ كونگ بود)و بعد از كلي پست سياسي و سينمايي و ورزشي و علمي! لازم ديدم يه پست خزعبل اساسي بنويسم......فقط يه وقت نخندينا........

دانم همگي ليلي و مجنون بشناسيد/لطفآ كه زافشاگري من نهراسيد

خواهم كه سراپرده از ان راز برارم/اين بدعت افسانه سرا را به سر ارم

نقل است كه مردي شده بود عاشق ليلي/پنداشته او تار جدا بافته خيلي

گويند كه ديوانه و مجنون بودش نام/اينجاست كه اين نام كذا نيست مرا كام

زيرا كه چرا در اينچنين عالم هستي/اين مرد بود صاحب ان جنون و پستي؟

اخر زچه رو ليلي پررو نشه مجنون/من قاعده بر هم زدم و او شده مجنون!

ايا به جز اين است كه هنگام ني و نوش/ليلي است كه اول زهمه ميره در اغوش!

ايا به جز اين است كه اندر بر مدهوش/ليلي كند ان خطوط قرمز* رو فراموش!

ايا به جز اين است كه در حالت خرگوش*/ليلي است كه چون موش رود روي سر و دوش!

ان كيست كه از بوسه برد بهره ي كافي؟/ان كيست كه حاجت طلبه كي شده شافي*؟

از ان همه لب هاي پر از اتش و گرما/ليلي است كه شاداب شود در تب سرما!

حقا كه سزاوار ليالين* جنون است/عذرم بپذيريد كه اين قافيه چون است!!

(1)*:مگه فقط خطوط قرمز سياسي فرهنگي اجتماعي داريم؟....خب خط قرمز چيز هم داريم ديگه!....

(2)*:فيلم damage رو ديدين؟...از اين حالت خرگوش توش زياد داره!......

(3)*:شفاعت كننده!

(4)*:ليالين=جمع ليلي=ليلي ها!

توضيح(1):صدالبته كه عشق حقيقي فراتر از اين چرت و پرت هايي است كه نوشتم ولي چه كار كنم ديگه.....با فلسفه ي مجنون يا به عبارت ديگه با اسمش مشكل دارم خب......

توضيح(2):پس جدي نگيريدا.....هيچ انگيزه ي خاصي نداشتم....صرفآ يك تراوش ذهني بود و بس.....

توضيح(3):ضمنآ عيد همه ي شما عزيزان هم مبارك باشه.....ان شاءالله سال خوب و خوشي همراه با موفقيت در همه ي زمينه ها در پناه حق تعالي داشته باشين......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

ای بهار ای اسمون / عیدی میرم به خونمون

((اصلآ همش تقصیر همیناس با این سیاست های عجیب غریبشون....بابا ادمیزاد از همون اول هم نیاز به اموزش داشته!......هویجوری الکی که نمیشه جمعیت رو کنترل کرد!......بعد هی میگن دو فرزند کافیست و از این حرفا......خب من نوعی چه جوری باید به این باور برسم که فرزند کمتر زندگی بهتر!.......نمیشه دیگه......حالا دانشگاه تنظیم خانواده رو ارائه نمیکنه باید چه خاکی بریزیم سرمون))

این ها گوشه هایی بود از جلسه ی چندشب پیش در یکی از اتاق ها با حضور بروبچ.در ادامه ی این بحث بنده که گفتم:به درک.بقیه هم که گفتن:به.........شون و با این جواب های کوبنده جلسه به پایان رسید و با خواندن قطعنامه ای شدیدالحن کارهای ممیزی فجیع و قوانین واقعآ عجیب غریب دانشگاه خودمختار سهند(که ذکر انها از حوصله ی این پست خارج است) را محکوم کردیم.

توضیح(۱):بحث در این مورد باعث هر چه بیشتر قوت بخشیدن به شایعه ی کافورها شد.چرا که مسئولین هوشمند دانشگاه برای جلوگیری از عواقب ناشی از ارائه نشدن درس تنظیم خانواده باید چاره ای می اندیشیدند به صورت برنامه ای که علاوه بر کوتاه مدت بودن چندساله و دراز مدت هم باشه و چه چیزی بهتر از کافور!

توضیح(۲):همچنان که از عنوان پست پیداست موعد فرارسید.....البته مطمئنآ انگیزه ی شاعر این ترانه با انگیزه ی بنده کلی فرق داره.....حالا این دو روزی رو چه جوری بگذرونم.....همه دارن میرن.....من موندم و حوضم......

تکذیبیه:در مورد پست قبل باید بگم که منظور من تعریف از حزب یا جناح خاصی نبود بلکه منظورم مرام و مسلک بسیجی جماعت بود البته اغلب انها نه همشون.ضمنآ در ان چند روز ابتدایی که ورودی های بهمن وارد دانشگاه شدند دانشگاه یه جورایی کاملآ تعطیل بود و همون بروبچ ذکر شده بدون اعلام وابستگیشان به بسیج همان سهمیه ی صبحانه ناهار شام خودشان را بعد از دریافت از سلف با دیگران تقسیم کردند.ضمنآ هیچ تبلیغی هم برای معرفی بسیج نشد و اصلآ همین اواخر فهمیدم اونا بچه های بسیج هستن.به عبارتی میخوام بگم که اگه کاری کردند هیچ هدف خاص سیاسی یا انتظاری از دیگران نداشتند و ندارند(بودجه یا هر چیزی هم که به بسیج میرسه داره در راههای مختلف صرفشون میکنه نه مثلآ در این راه ضمنآ ملت هم مجبور به پذیرش این هدایت های زورکی نیستند اگه اینجوری بود الان وضع اینجوری نبود!اینا همش شعار و حرفه البته به نظر من) حالا رئیس انجمن اسلامی رو که اتفاقآ تو همین بلوک خودمونه رو از دو کیلومتری که میبینی انتظار داره بهش سلام کنی.......تفاوت در سادگی ها و پیچیدگی های ظاهریست دیگه......چرا الکی میخوایم خودمون رو پیچیده نشون بدیم؟؟.........

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  | 

کجایند مردان پر مدعا؟!.....ایناهاش....همین جایند!!!!

و شیخ هری را جو گرفتن و از ان جایی که شیخ بودن پس با بروبچ بسیج گردیدن و از ان جایی که هری بودن پس با انجمن اسلامی ها چرخیدن و از هر چمن گلی چیدن و باقی قضایا......

برداشت بنده از جلسه معارفه با انجمن اسلامی ها

۱)مخالفت با همه چیز و همه کس و انتقاد از ان ها به بهانه ی گرفتن حق مسلم دانشجویان که معتقدند سال های سال است(از نظر انها احتمالآ از اول انقلاب) زیر پا لگدمال می شود!

۲)هر دانشجو باید این گفته را باور داشته باشد که از دماغ فیل افتاده است لذا باید همیشه و در همه جا از همه کس طلبکار باشد!

۳)صرفآ بدلیل چاپ اطلاعیه و یا مطلبی از جانب بسیج دانشجویی این انجمن باید با تمام قوا به تعداد حداقل دو برابر ان اطلاعیه به در و دیوار و بورد نصب کند(ترجیحآ یکی از اطلاعیه ها متعلق به باطبی باشد)

۴)در کمال بی ادعایی معتقدم که مصداق کلمه ی ((اسلامی)) را در هیچ کجای انجمن اسلامی نمی توان دید به جز چند شعار ظاهری و فرمالیته که ان هم توسط اشخاصی بیان می شود که.........

توجه(۱):مثل همیشه صد البته که در همه جا و همه چیز استثناء داریم......

توجه(۲):همچنین این برداشت رو میتونین به دفتر تحکیم به اصطلاح وحدت و حزب فلان و احزاب درپیت مختلف تعمیم بدهید.

توضیح(۱):خیلی مزخرفه این رویارویی و مقابله ی نهادها و انجمن های دانشگاهی با هم.نه حالا مثلآ اگه این تقابل ها وجود نداشته باشه مگه چی میشه.ایا جز این است که روابط صمیمانه تر می شود؟اخه با این کارها تا به حال به کجا رسیدین؟ایا جز این است که این عده در درجه ی اول خودشان را و در درجه ی دوم دیگران را سر کار گذاشته اند؟طرف تا دانشجو میشه فکر میکنه باید یه فعالیتی بکنه و یه چیزهایی بگه.....اخه یکی نیست به اینا بگه بیششین بیننیم با..........

توضیح(۲):ضمنآ ورودیهای بهمن امسال هیچ گاه فراموش نخواهند کرد که بروبچ بسیج بدون برنامه ی قبلی و برنامه ریزی با دانشگاه ورودی های جدید رو به مدت دو شبانه روز پذیرایی کردند و در اتاق های خودشان جا دادند و از ان روز به بعد تا امروز نیز از هیچ کمک و یاری دریغ نکردند......این است صفا و صمیمیت.....صمیمیتی که امروزه به خاطر سرگرم شدن ما به جدال های بیهوده ی سیاسی و فعالیت های کذایی اجتماعی رنگ باخته است.......خدا نیارد ان روزی را که بیش از این از مسیر اصلی خویشتن خارج شویم!..........

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  | 

ولی افتاد مشکل ها!!!!!!

۱)صبح شده.صدای سه نوع زنگ مختلف از سه گوشه ی اتاق بلنده و داره پیام میده که پاشین دیگه دانشجوهای مملکت.برین سراغ تحصیل علم.خب پا میشیم . مثل یک ترم صفری کل صبحانمون رو میخوریم.در این لحظه است که قدر اون همه صبحانه ی مجانی خونه رو که به خودم زحمت نمیدادم پاشم بخورمشون رو میفهمم........

۲)مسیر خوابگاه تا کلاس رو با گوش دادن به تلاوت ایاتی چند از قران که از تمامی بلندگوهای ساختمانهای محوطه پخش میشود طی میکنیم.لحنش خیلی عجیبه.هراس اوره.من یکی که یاد قیامت میافتم.تا به حال این اهنگ قران خوندن رو جایی نشنیدم.یاد بدبختیهام میافتم.یاد اون همه کاری که باید میکردم ولی نکردم و همچنین اون هایی که نباید میکردم اما کردم......هیهات.....

۳)نیگا نیگا.....مثل بدبختا......کلاس ها درست از سر ساعت معهود شروع به کار میکنه و مثل بدبخت ترا تا اخرین لحظه ی معهود نیز ادامه پیدا میکنه.شنیده بودم ادم میره دانشگاه ازاد میشه....درس رو بیخیال میشه.....و خیلی چیزای دیگه.....ولی انگاری این مطلب اینجا صدق نمیکنه.....عجب وعده های باطلی که به ما دادن و ما هم باور کردیم......زهی خیال باطل.......

۴)خب حالا کلاسا تموم شده.تعداد سرویس های داخلی هم که کمه.پس با حالتی کاملآ مسرور به کوهنوردی خودمون ادامه میدیم.نه نه اشتباه نکنید.....منظورم مسیر کلاسا تا خوابگاهه.....فقط فرقش با مسیر رفت اینه که این یکی سرازیریه.یاد پله های خونه ی خودمون که میافتم میگم پسر چقد قدرنشناس بودیا........

۵)حالا رسیدیم اتاق.باز هم مثل همیشه چیزی تو اتاق نداریم.از اونجایی که همه مثل قحطی زده ها به هیچ چیز خوردنی رحم نمیکنند پس باید به بازارچه ی دانشجویی! که در منظره ی اتاقمون هم قرار گرفته یه سری بزنیم.فروشنده ی نامردش در کمال بی انصافی همه چیز رو چندبرابر قیمت به دانشجوی بدبخت مملکت میفروشه.این دانشجوی بدبخت هم که اسمش روشه دیگه....بدبخته......مجبوره بخره....از گرونی اجناس شهر خودمون مینالیدیم.....اینجا رو ندیده بودیم.....ای وای.....

۶)الان علی میگه:...........خب حالا محسنه که باید بگه:........شرط میبندم الان جواد میگه که:........ خب حالا هم که نوبت منه.منم که میگم:.........این هم از نتایج روزمرگی.دایره ی انسان هایی که روزانه میبینمشون خیلی محدود شده.....دایره ی مناظر و اماکن قابل دیدن هم که از محدود هم یک کم اونورتره.هنوز سه هفته نگذشته همه چیز قابل حدثه.تکراریه.پیشگو شدم یه پا واسه خودم.زیاد هم کار سختی نیست.دیالوگ های بقیه رو هم حفظم.چهار ماه تو خونه نشسته بودم اینقد روزمره نشدم که اینجا شدم......

۷)اساتید اینجا علاقه ی وافری به انداختن و احیانآ مشروط کردن دانشجو دارن.به طرز وحشتناکی فکر میکنن ما قراره بعد از دو ترم اتم بشکافیم.اون علاقه ی وافر رو میشه به وضوح توی چشم های استاد ریاضی هنگام نگاه کردن به ترم بالایی های بدبختی که سر کلاسای ما میشینن دید.یه چی میگم یه چی میشنید.من خودم تا با چشم خودم ندیدم این شیوه ی کاری رو باورم نمیشد.اگر باور نمیکنید ساعت ۸ صبح بیایید زمین چمن اینجا سر کلاس تربیت بدنی اون هم توی این هوای دلپذیر!! استاد فکر کرده انتخابی تیم ملیه........

سرتون رو درد نیارم.....اخه یه انسان به نظرتون چرا باید تو یه بیابون بی اب و علف ادامه ی حیات بده......ها؟......ها؟.......ایا جز این است که از ماست که بر ماست؟......خب معلومه دیگه.....جز این نیست دیگر.....اما خدایی همین انسان به نظرتون به چه انگیزه ای و به چه امیدی میتونه تو همین بیابون بی اب و علف زندگی کنه؟........ها؟......ایا جز این است که میزان رضایت و خشنودی دانشجو با تعداد چوب خط های کنار تختش رابطه ی عکس داره؟.....ایا جز این است که دانشجو با هر بار دیدن بلیط برگشتش روحی دوباره در وی دمیده شده و جانی تازه میگیرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  |