تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

برخورد نزدیک از نوع چندم!

حس جالب و خنده داری بود.....کمی تا قسمتی مفرح.....گویی اتفاقی در شرف وقوع بود.....اری اتفاقی در شرف وقوع است........!

ناخوداگاه.....و کاملآ غیرمنتظره!.....فکرش را هم نمی شد کرد.....به هر حال به خیر گذشت.......!

اما.....اما گویی این بار جدی بود......شوخی شوخی جدی شدن هم عجب حکایتی دارد......حکایت بس غریبی است این شیخوخیت و مریدی و مرشدی.......شیخ به ظاهر مرید و مریدی به لباس شیخ.....زیباست مگر نه؟!.......تناقض جالبیست......در کمال اخلاص! ابزار گرانبهاییست برای به اوج لذت رسیدن!!!!!......شاید......شاید ملکوتی دانستنش کمی غلو باشد......اری بیش از حد هم مبالغه است......اما نمونه ی جالبی است......نبوغ.....شاید برگ برنده اش همین است.....یا شاید متفاوت بودن و متفاوت دیدن و متفاوت خوردنش......نیست کافی ایا؟!......خب.....چه دلیلی قانع کننده تر از اینکه این نگارنده ی به ظاهر شیخ را همچون مریدی به دنبال خویش کشاندن!!!........

درنگی لطفآ......اری درست است......دیری است که ان اتفاق کذایی روی داده است......!

مولوی وار! بگفتم که چرا در پی راهت هستم؟؟

داد زد شمس که اسرار ازل را نه تو دانی و نه من!!

خواهشآ توضیح بیشتری نخواین........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  | 

صد هزاران چیز بشنو,دم نزن / این روال عهد را بر هم نزن!

همیشه وقتی سوار خط واحد میشم سه چیز خیلی اذیتم میکنه!به عبارتی سه مشکل بزرگ دارم.یکی تحلیلات صد من یه غازه ملته در مورد امور جاری و دیگری سایز نامناسب اتوبوس های واحده!(یا به اعتقاد دیگران دراز بودن نامتعارف بعضی اعضا و جوارح بنده)!و سومیش هم این رسم حسنه ی جا دادن به بزرگتره.....!و از اون جایی که بنده ی بدبخت همیشه و در همه جا در همه ی جماعت ها از همه انگار کوچیکترم بنا به قضیه ی دوشرطیه:((اگر سنتان مینیمم بود ان گاه جایتان تعلق میگیرد به دیگران))! باید جام رو بدم به بقیه حتی در شلوغ ترین حالات اتوبوس!

مکان : داخل اتوبوس واحد

یک هموطن:ببخشید اقا پسر.....بیزحمت میشه پاتون رو......

شیخ:بله بله.....واقعا معذرت.....من شرمنده.......

یک هموطن دیگه:بله خب....بد روزگاریه.....الان در بدترین شرایط زندگی هستیم.....همه چیز داره بیداد میکنه!.....از گرونی گرفته تا بیکاری.....این سهمیه بندی هم که نگو!.......

هموطنی دیگر:ای اقا......دست رو دل ما نذار......اسم سهمیه رو نیار که دل هممون خینه!......این مردیکه ی فلان فلان شده با این تصمیماتش......!

هموطن عزیز دیگری:اره اقا.....همه چی زیر سر این بشره!......من خودم یک پسردایی دارم تو کارخونه ی فلان چیز کار میکنه.....از وقتی این اومده دیگه نمیتونه مثل قبل بخوربخور کنه تو کارخونه!(توجه داشتین که.....حرف کاملآ مربوط به موضوع و دلیل کاملآ منطقی و توجیه کننده بود)!

یک هموطن گرامی:ای بابا....این چیزا رو ول کنین.....این اس ام اس جدیده رو شنیدین که میگن اگه بنزین نداشتین سوار ماشینتون بشین سوار اون ۱۷ میلیون چیزی بشین که بهش رای دادن.....هاهاها (در این لحظه اغلب هموطنان به طرز وحشتناکی میزنن زیر خنده)

شیخ(درحالیکه سعی میکنه به زحمت انگشت اشاره ی دست راستش رو از دماغ بغل دستیش دربیاره اروم میگه):شیطونه میگه برم سوارش کنم!! ببینه خوبه یا نه!!(احیانآ فکر بد نکنیدا منظورم کولی بود مثلآ)!!

یک هموطن گرامی دیگه:اره دیگه....اون از تصمیمات هسته ایش!.....این از مبارزه با بدحجابیش!........ (در این لحظه اتوبوس دور میدون شهدا داره دور میزنه.....)

یک هموطن زائر جوگرفته(همین که گلدسته های طلایی امام رضا(ع) رو از دور میبینه میگه):برای سلامتی اقا امام رضا صلوات رو بلند بفرست....!!!!!!!!

اقای راننده:هی اقا پسر.....اون چیه دیگه از شیشه بیرونه؟!.....ای بابا لنگت رو جمع کن!!....

یک هموطن عزیز:اره.....اون طرز بدرقه ی ملوانان انگلیسی رو بگو!....واه واه....نوبره والا.....

شیخ(در حالیکه سعی میکنه اعضا و جوارحش رو نزدیک هم جمع کنه میگه):اما به نظر بنده......

یک هموطن بی ادب:بیششین بینیم با.....جیمبو!.....اون از تیپش اینم از موهاش!.....همه رئیس جمهور دارن.....ما هم احمدی نژاد داریم!.....

در این لحظه است که شیخ ما را دیگر تاب تحمل پایان یابد و استقامت تمام و سعی میکند تا به نشانه ی اعتراض خویشتن را در اولین ایستگاه مربوطه به طرز شهادت طلبانه ای به بیرون پرتاب نماید!

تا شاید درسی باشد برای همه ی مریدان........

توضیح:خدا به خیر کنه....یک ماه و نیم روزی حداقل سه بار سوار این پدیده ی عصر ماشین یعنی خط واحد میشم.....ولی حالا شوخی به کنار......این خطوط واحد و مترو و اینا هم واسه خودشون عالمی دارنا............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  | 

این نیز بگذرد..........!

از کرامات شیخ ما این است / نیش عقرب نه از ره کین است!

ترم صفرم به تنبلی بگذشت / ده گرفت و بگفت شیرین است!

و شیخ هری را از بند دروس رهایی یافتن و بعد از مدت هایی مدید به فضای مجازی برگشتن و دلش برای دری وری هایش تنگ شدن اما چه کند که استعدادش! کور شدن و کفگیر اصطلاحات کهنش به ته دیگ خوردن و حالاحالاها از دوران اوج خویشتن فاصله خواهد داشتن! و باقی قضایا.........

جا دارد که شیخ سلامی عریض عرض کند خدمت تمامی خوانندگان صبوری که در این مدت دوری وی را تحمل کرده و همچنین تهمت هایی ناروا از قبیل دانشگاه آزادی بودن(بلا به دور) و خرخون بودن و غیره به ایشان نسبت دادند!

و او را چیزی نیست برای بازگو نمودن از تجربیات این چند ماه چرا که.....چرا که تجربیات بیش از آن است که در این خرد جای جا گیرد......فقط بگذارید یکی از پست های نخستین وبلاگ را بار دیگر عینآ تکرار و یادآوری نماید:

بگدازید و بتازید بر این تن لاغر / بنوازید و بریزید در این جم ساغر

به خدا نوبت ما هم برسد / بگریزید و هراسید زیوم الآخر!

مگر جز این است که خورشید هیچ گاه پشت ابر نمی ماند؟!

آیا جز این است که سکه دو رو دارد؟!

مگر جز این است که هر عملی را عکس العملی است؟!

آیا جز این است که روزی نوبت ما هم می رسد؟!

و آیا مگر جز این است! که خدا خر را شناخت و بهش شاخ نداد؟!

الا یا ای لسان الحفظ تبریزی*/در این دنیای وانفسا/تو هم بر ما/چرا ظلم و ستم ریزی!

چرا.......آخر چرا؟.........!

*محض اطلاع باید بگم منظور جناب آقای حفظ السان استاد گرامی ورزش هستند!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  |