My Cinema PARADISO
[سینما-تماشاگران در انتظار آغاز فیلمند]
مادر:مگه نگفتی این فیلمه خانوادگیه؟
پدر:آره خب.
مادر:ولی اسمش یه جوریه آخه.....
بچشون:مَمَ.....مَمَ.......فَفَ......تکه.......رَرَ.....
(زیرنویس:مامان مامان این فیلمه تکراریه ها!)
مادر:قربون مَمَ گفتنت برم.....مَمَ میخوای.....بیا این مانچی رو بگیر فعلاً....
بچشون:خَخَ.....نَنَ....هِیْ.....خَخَ.....نَنَ.....گافالشم!
(زیرنویس:خون و خونریزی زیاد داره ها....گفته باشم!)
پدر:مثل اینکه میخواد شروع شه....عزیزم منم میخوام.....یه چیزیم به من بده خب......منم مَمَ....
دیری دیرین...ن....ن....ن....ن.....
[عنوان فیلم روی پرده ظاهر میشه:((کشتار با اره دستی بر بلندای تپه هایی که چشم دارند:قسمت شونصدوچهارم))]
مادر:قربون تو هم برم....به تو هم یه چیزی میدم.....به وقتش....هر چیزی جای خودش.....سینمایی گفتنا!
[زیرنویس برای رفع سوءبرداشت احتمالی!:بیا بگیر این کرانچی هم مال تو!]
دی...دی....دی....دین....دی.....دی.....دی.....دین....دی دی دی دیییییی دییییییی دی دین!
لای لای لای لا.....لای لای لای لا......لای لای لای لااااااا لااااااااا لا لای!
ها ها ها ها.....ها ها ها ها......ها ها ها هااااااااا هاااااااااا ها ها!
[آهنگ تیتراژ آغازین(برای فهم بیشتر آهنگ تیتراژ لطفاً اون رو آهسته تکه تکه و محکم بخوانید و تلفظ کنید.....فهمیدین حالا؟)]
پدر:باید فیلم خوبی باشه....اسمش که پرمسماست.....
مادر:هوم م م م......امیدوارم.....
ووووووو.......قرچ چ چ چ چ چ......قیژژژژژژژژژژژ!
[یکی از بازیگرای تو فیلم داره توسط قاتل سلاخی میشه]
پدر:نگفتم خانوادگیه.....نیگا سر پدر خانواده رو برید.....اون تیکه دسته هم که افتاده رو زمین مال مادر خانواده هست.....اون چیزه هم......اون چیزه هم لابد مال پسر خانواده است.....!
مادر:اِواااااا......چه ربطی داره....
بچشون:یی بَبَ.....شُلو تَرَنْ هِیْ!
(زیرنویس:ای بابا دوباره شروع کردن.این دفعه هم به فیلم دیدنمون فاتحه میخونن میره پی کارش.شیطونه میگه.....!)
اوووووووووووو.......دوف.......تق.......
[یکی از تماشاگران طبقه فوقانی سینما به پایین پرت میشه و بر زمین نقش میبندد]
پدر:ولی به نظر من اینجور فیلما خیلی کلیشه شده.....من که حوصلم داره سر میره....
[هیاهو و سروصدا سالن رو فرامیگیره]
مادر:آره....اینم مثه شماره های قبلیشه.....
[عده ای از سر جاشون بلند شدن وعده ای هم دارن با همدیگه پیرامون این اتفاق صحبت میکنن]
بچشون:اُه ه ه ه ه.......بَبَ....گاگا یَنْهَدِمُ دوف بومب....
(زیرنویس:اُه بابا نیگا کن آقائه پرت شد پایین از هم پکید!)
پدر:ولی یادت باشه ها....آخرشم چیزی ندادی سرگرم شم.....
بلندگو:لطفاً آرامش خودتون رو حفظ کنین.....عاجزانه تقاضا دارم دور جسد تجمع نکنین.....تجمع نکنید.....
مادر:چه گیری کردما....خیلی خب بابا....بیا!!!!
[مغز منهدم شده روی زمین پاشیده شده و زنان و بچه ها جیغ میکشند و مردها دستپاچه شده اند]
بچشون:مشبسه...!
(زیرنویس:میشه بسه؟!)
پدر:اوم م م م م م م م......!
مادر:آه ه ه ه ه.......اوم م م م م م م.....!
بلندگو:التماس میکنم دور جسد جمع نشید.....خواهش دارم.....
بچشون:بَبَ.....تُلو خداسه....
(زیرنویس:بابا مامان تو رو خدا بس کنید.....به اون چیزی که می پرستین قسمتون میدم بس کنید دیگه!)
بلندگو:لیدیز اند جنتلمن شما رو به اون چیزی که می پرستین قسم......سر جاهاتون بشینید.....تو رو به خدا آروم باشید.....
بچشون:شوششو ردین.....
(زیرنویس:شورشو درآوردین.....یکی اینجا افتاده سقط شده....بعد شما....)
پدر:م م م م م م م م.......
بلندگو:با شماهام دیگه......بی جنبه ها بتمرگین سرجاتون.....مگه مرده ندیدین تاحالا......
مادر:پلیز.....اوم م م م م م.....اُه مای گادددددددد......!
بچشون:ای آشغالای عوضی بی جنبه!....بتمرگین دیگه.....حالمو دارین به هم میزنین.....دیگه عمراً اگه با شما بیام سینما!!!!!!!
(زیرنویس:ندارد!)
پدر:چی ی ی ی ی ی....پسرم؟......خودتی؟.....تو میتونی حرف بزنی؟....عزیزم نیگا کن....این....این.....پسر..مونه.....اون....حرف....میز...نه....ب.او.ر.ت.م.ی.شه....!
[اشک شوق از چشمان پدر و مادر سرازیر میشه]
مادر:آه ه ه ه ه ه....نه ه ه ه ه ه ه ه.....پسرم م م م م م م.....قربونت برم م م م م....زبونتو بخورم!......یه بار دیگه.....بگو....چی....گفتی.....آه.....پسرمون.....قندعسلمون....زبون باز کرده.....یه بار دیگه.....به همونی که میپرستی قسمت میدم!......چندتا جمله ی دیگه هم بگو!
بچشون:...................[سکوت ممتد]
کارگردان روشنفکر هالیوودی:کات......عالی بود!
و شیخ هری پاتر را از ژانر بیهقی نویسی خسته شدن و به سبک دری وری نویسی روی آوردن و نتیجه اش همین شدن که در بالا دیدن و چون خود را مدیون سینمای هالیوود و ديگر كشورهاي بلوك غرب و شرق دیدن برای همین در رثای آن از خود هجوي دروکردن و........!


