تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

دامن خود را متکان ای عزیز / این منم ای دوست به خاکم مریز (استاد افتخاری)

پستی نوشتم بداهه......باید می نوشتم......راحت شدم............

اما نمی گذارمش.......به هزاران دلیل......نه.......به یک دلیل.........حداقل تا زمانی که هیچ نگوید.....

می خواهم ببینم بالاخره چه کسی...بالاخره چه کسی...منظورم را..........؟

یعنی درک خواهد کرد.......؟

دوستش دارم......بسیار......این پست نگذاشته را........! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  | 

یک کیسه نمک خورده حالمم به هم خورده!!

ما همه داعیه ی عشق الهی داریم

جملگی در پی یک سبک قلندرواریم

راحت است از طرف دیگر بام افتادن

تا سحرگاه حقیقت همگی بیداریم!!!!!!

پس به ناچار همه بیداریم.....همه بیداریم......بيداريم....!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

آتش دوست اگردردل ماخانه نداشت/عمربیحاصل مااینهمه افسانه نداشت!

روایت نخست:

سعید گفت:دیوانگی است.گفتم:می دانم.گفت:تنها می مانی.گفتم:معید هست.گفت:غذا نمی دهند.گفتم:بی غذا نمی مانیم.گفت:ده روز است.هیچ نگفتم و آن شب تا صبح سعید همینطور گفت و گفت و من هیچ نگفتم.هنوز آفتاب درست و حسابی بیرون نزده سعید بار و بندیلش را جمع کرده بود در حالی که تا آن آخری ها هم هنوز می خواست مرا از ماندن منصرف کند.البته بیچاره حق هم داشت اینجا وسط بیابان است یعنی راستش را بخواهید بیابان هم نیست اصلآ اینجا هیچ چیز نیست و به قول معید زیباییش هم به آن است که هیچ چیز نیست.اما ما ماندیم و قول دادیم که فقط زنده بمانیم.آن موقع خیال نمی کردیم بتوانیم این قدر زندگی کنیم.آن موقع فکرش را هم نمی کردیم که این ده روز می تواند این قدر زود بگذرد.اما ده روز گذشت ده روزی که در آن من و معید در میانه ی هیچ چیز نشستیم و به هر چیزی که تا امروز دیده بودیم و شنیده بودیم فکر کردیم و از هر چیزی که می دانستیم حرف زدیم:از سیاست.از واقعیت.از حقیقت.از عشق.از مرگ.از خداوند.از سکوت.این آخری ها حتی کارمان به فقه هم کشید.حتی ((سالو)) هم دیدیم.اما آنچه مهم است اتفاق غریبی بود که در این مدت رخ داد.نمی دانم که آن اتفاق مهم در کجای این ده روز افتاد ولی خوب می دانم که در زندگی آدم ها لحظه هایی هستند که که با بقیه ی لحظه ها فرق می کنند.نمی دانم آن لحظه ها نظر کرده اند یا آن اتفاقات بی جهت با آن ها تصادف می کنند.اما تجربه ی همین لحظه هاست که انسان بودن فرد را به یادش می آورد مثل لحظه ی سروده شدن یک شعر.یا لحظه ی روییدن یک عشق.یا لحظه ی عجیب دیوانه شدن یک عاقل.یا لحظه ی هراس انگیز مرگ.از این مثال ها زیاد است و در زمانی که نمی دانم کی بود در جایی که شبیه هیچ چیز نبود چنین لحظه ای را تجربه کردیم.من این لحظه را نتیجه ی زندگی در تمام این ده روز می دانم و با اینکه این ده روز دیگر تمام شده است دل خوش کرده ام به این اشاره که پایان این ده روز آغاز فصلی جدید است......

از فردا ترم جدید شروع می شود.اهل درس اینجا را شلوغ می کنند.فردا سعید هم می آید.شاید این دیوانگی را برای او شرح دهم.شاید دهه ی مبارک جنون را به او نیز تبریک گویم.شاید باز هم هیچ نگویم.

۸۶/۶/۳۰         ((مهندس کوچولو))

روایت ثانی:

-معید بدو دیگه....بدو....ماشین منتظره.....

-هی مگه با تو نیست......بیا دیگه.....دیر بریم اتوبوس گیرمون نمیادا.....

*باشه بابا......هولم نکنین......دارم میام......

-خدا لعنت کند این [.......]ها رو.....بچه ها رو مسخره دارن......خب پدرصلواتی ها از همون اول می گفتین کلاسا دیرتر شروع میشه......نمیامدیم علاف بشیم......زود باش معید......

*اومدم اومدم......{در حالیکه هن هن میزنه} بریم آماده ام.......ولی.....ولی.....بذارین یه بار دیگه تلاشمو بکنم......شاید راضی شدن من اینجا بمونم.....آخه بابا درکم کنید......فاصله ی بنده تا منزل بسیار است......صبر کنین.....یه لحظه......فقط یه لحظه.......!

آری......یه لحظه.....به همین سادگی ((یه لحظه)) مسیر حرکت آدمی را مشخص می کند.....به عبارتی تغییر می دهد......ماندم......حجت نیز ماند......ما ماندیم تا اثبات کنیم بر همگان که هیچ غیرممکنی وجود ندارد.......آری کاری غیرممکن را ممکن ساختیم......به همین سادگی......!

{دیریریریرینگگگگگگگگگ}!......اس ام اس است.....باز هم اس ام اس......اس ام اس هایی تکراری که جملگی یک مضمون را دربردارند........زنده اید؟معید؟هنوز نمرده اید؟حجت چطوره؟نگران نباشین.تا چند روز دیگه هممون میایم.از خداوند صبر جزیل مسئلت داریم.دعاتون می کنیم..........

آری حق دارند.......اینجا سهند است و همین و بس......فکر ماندن در آن تنها و بدون غذا خود کافیست تا مو بر بدن هر انسان عاقلی سیخ نماید......اما......اما......دیگران که اینجا نبودند تا آن شب کذایی را مشاهده نمایند......چه سخن های عجیبی که بیان نشد......این جا نبودند تا سکوت و آرامش را به معنی واقعی کلمه درک نمایند......آن ها آن ((سالو))ی دیوانه وار را هم ندیدند......آری دیگران که نبودند تا ببینند........انگار همین دیروز بود.......!

مدتی را دور از تمدن گذراندن کار پیچیده ای است.حق داشتیم که زبان گفتارمان عوض شده باشد......در آن مدت بازی هم کردیم......مرید بازي و مرشد بازی......جالب بود......به چه نتایجی که نرسیدم.....آری انگار برخورد نزدیک از نوع چهارمش رخ داده بود..........!

۸۶/۶/۳۱           ((شیخ هری پاتر))

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط هري پاتر  |