این مردک دیوانه است!(1)
دیباچه:
دیریست که قصد کرده ام بنویسم.نوشته ای آهسته و پیوسته.به سبک جدیدی در نوشتن فکر می کنم.به سبکی که از دوست جانی خویش آموخته ام.سبکی است بداهه.اولین چیزهایی که از ذهنمان می گذرد را به رشته ی تحریر درآوردن تجربه ی لذت بخشی است.طبیعی است که قسمت هایی از نوشته ی بداهه ضعیف باشد اما بداهه ی صرف دلیلی بر سطحی بودن نوشته نیست.انتظار ندارم که دیگران این هایی را که خواهم نگاشت را بفهمند.بعضی اصطلاحات واقعآ شخصی است.امیدوارم به خودشان سختی ندهند.یک نفر هم بفهمد برایم کافیست.که آن یک نفر هم وجود دارد.............به هر حال امروز چیزی را آغاز خواهم کرد که پایانش مشخص نیست........
۱۳۸۶/۸/۲
کلفت می شویم!....یعنی کلفت شده ام....یعنی حس می کنم که شده ام.....سر ساعت در کلاس حاضر نشدن حالی دارد بس عظیم.....و ایضآ غیبت کردن غیرموجه.....به هر قیمتی که بود سر خزعبل ترین کلاسمان حاضر شده ام.....همانی که هنوز موفق به حفظ اسمش نشده ام.......همانی که اسمش پربار می نماید......یعنی همان اصول مدیریت خدمات بهداشتی.....امان.....امان......جزوه جزوه جزوه جزوه جزوه جزوه.......جزوه می گوید این مردک......عده ای خوش خیال می نویسندشان......حقا که جزوه ها احاطه کرده اند فکر خلق را......مردک می گوید:کزاز.......می گوید:از خاک همی آید.....غافل از اینکه روزی به همین خاک بازمی گردیم!......می دانم.....ربطی نداشت......اما صدایش از ته چاه درمی آید انگاری!......استاد قحطی می باشد انگاری!......به بیرون می نگرد انگاری!......نه......به بیرون می نگرد حقیقتآ.....مردک تذکر می دهد این بار...... آن دخترک کذایی هم طبق معمول مزاح می فرمایند.....با مزاحش یاد همان جمله ی معروف می افتم که می فرماید:((دوستی داشتم همینگونه وار......که بعد از یک هفته جان به جان آفرین مرد))....داشتم می گفتم.....مردک گهگاه به خارج می نگرد از پنجره ی کلاس.....به بیکران ها شاید.....به آن کوهستان دوردست شاید......به دامنه های آن کوهستان دوردست شاید.......به گله های روی آن دامنه ها شاید.......به چوپان های آن گله ها شاید......و شاید به فلوت چوپان ها شاید......و یا شاید دارد فکر می کند......و به این جماعت دانشجوی جزوه پرست قهقهه می زند در دلش......شاید با خویش می خندد و می گوید که:((هی.....عجب روزگاریست.....با یک تیر دو نشان زدن.....با یک مبحث به اصطلاح علمی هم خود را سر کار گذاشتن و هم دیگران را))......اگر علم این است میخواهم که صد سال سیاه هم عالم نشوم......تمرکز ندارم برای نوشتن.....از دست سوال های پی در پی این بغل دستی......بر اوضاع کلاس و بچه ها نیز مسلط نیستم تا بتوانم توصیف کنم آن ها را سر کلاس.....ردیف جلو نشستن همین است دیگر......فقط و فقط حرکات استاد را می بینی......همین و بس.....اه پسر ببین.....چیزهای جالبی دارد می گوید این مردک......بله.....انگاری ادامه ی کلاس امروز تعطیل است.....زیست را نخواهد گفت.....نه....نمی خوام......قرار بود برای اولین بار سر کلاس بنویسم.....مثل اینکه نمی خواهند بگذارند!......من هنوز حرف های زیادی داشتم......برای گفتن در نوشته ی اولم......هنوز حرف هایم را در مورد این مردک ننوشتم.....نه.....نمی خوام.....هنوز نگفته ام که این مردک دیوانه است......هنوز ننوشتم که این دیوانه مردک است!......هنوز نگفتم که این مردان دیوانه اند......هنوز نگفتم که همه ی دیوانگان مردند........!
۱۳۸۶/۸/۲
چقدر تاریک است اتاق....ملت خوابیده اند.....ما نیز به قصد خواب آمده ایم روی تخت.....اما امان از دست بعضی چیزها.....چیزی خواندم که برایمان بسیار جالب آمد.....شان نزول را دوست داریم کلآ......پس طبیعتآ دوست دارم بدانم شان نزول آن دو بیت چه بوده است؟......اما....حیف.....حیف که بین من و او فاصله ها بسیار است و ما را ملال پرسیدن از او نیست.....آری بسیار کنجکاویم......به عبارت دیگران فضولیم.....به هر حال دوست داریم بدانیم.....شان نزولش را.....شان نزولش را......دوست داریم بدانیم شان نزولش را بدانیم دوست داریم!.....از روزنه ی باریک جلوی تخت نور کمی می آید.....حاصل جواد است.....یعنی چیز جواد است......نور چراغ مطالعه اش است که نصفه شبی دارد انسانی را از گمراهی به درمی آورد.....مهم این است که از این راه باریک نور عبور می کند.....پس امیدی هست.....اصلآ آدمی به امید زنده است.....من هم ایضآ به امید زنده ام.....به امیدش زنده ام....چقدر خرخر می کند در این تاریکی....آن دیگری گرمش است.....لخت می شود مثل من.....آن دیگری هم می رود بیرون احتمالآ قضای حاجت است.....خیر سرشان مثلآ نصفه شب است و ملت در عین خواب بودن به کارهای دیگرشان نیز می پردازند انگاری!......دیگر دارم چرت می گویم......می خوابیم.......
۱۳۸۶/۸/۴
حالم به هم می خورد از این همه نظم......گیسوانش خیلی تر و تمیز است....مصنوعی است.....اما بغلیش.....بدبخت یا شاید هم خوشبخت از گیسو بهره ای نبرده است......مردک ترم nام است ولی هنوز سر کلاس آمار حاضر می شود.....دایره ای تهی از گیسو در بلندای سرش نور را به خوبی منعکس می کند.....حداقل توجه مرا که خیلی جلب کرد.....و اما....و اما.....دیگری که با یک فاصله از اوشان نشسته است.....انگاری مدت هاست گیسوانش رنگ شانه را به خود ندیده است مثل خودم.....گیسوانش آشفته می نماید......خودش آشفته تر.....چند روزیست که در فکر است.....پریشان است مثل همیشه.....دلیلش را نمی دانم....دوست دارم بدانم.....دوست دارم...بدانم....دوست....دارم....بدانم...و آن جلوها شخصی کچل کرده است.....چرا؟.....نمی دانم.....آری شایان است......نمی دانم چرا کچل؟.....دوست هم ندارم بدانم.....چه حالی می دهد گوش ندادن به درس آمار.....استادش یه جوریه.....هراسناک است.....صدایش هراسناک تر.....خطش هراسناک تر تر....مردک دچار بیماری خوددرگیری است انگاری.....گیسوانش هم منظم است....برعکس نوشتنش.....تخته را چرک نویس خویشتن می داند و فجیع می نویسد.....لهجه اش هم که ناخواناست......عصبی است.....دیوانه است این مردک.....استاد خویش را و همچنین ما را با مشتی X و Y سرگرم ساخته است.....چقدر رفت و آمد است در کلاس.....کاروانسراست انگاری.....به گمانم که دیگران نیز از ایکس و ایگرگ این بلای جان بشریت متنفر شده اند.....ذهنمان پر شده است از این دو مجهول.....اصلآ از کجا معلوم که عامل جهالتمان همین مجهولات نباشند؟!.....او همچنان به نقطه ای خیره شده است.....هرچه می خواهم در مورد او ننویسم نمی شود.....هرچه می خواهم به دیگران بیاندیشم نمی شود.....همچنان غرق در چیزی است که نمی دانم چیست...اصلآ به من چه؟.....او بسیار شبیه کسی است.....نه.....بسیار شبیه چیزی است.....کمی به قوه ی تخیلم فشار می آورم.....آری.....ایکس و ایگرگ را در کنارش متصور می شوم.....خودش است.....او شبیه مجهول سوم است.....آری او برای من همچون Z است...........
خیالاتم را به هم می ریزد آن مردک دیوانه.....:((معید داستان)).....:((حاضر))...........
