تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

این مردک دیوانه است!(2)

آیا می شود.....نمی شود.....می شود......نمی شود.....می شود.....نمی شود.....می شود.....نمی شود......می شود......نمی شود......می شود.....نمی شود.....ای بخشکی شانس......از همان اولش هم می دانستم نمی شود.....یک بار دیگر امتحان می کنم......

من را می فهمد......نمی فهمد.....می فهمد......نمی فهمد.....می فهمد.....نمی فهمد......می فهمد......نمی فهمد......می فهمد......نمی فهمد.....ای لعنت بر این زندگی سگی......پس آخر به چه امیدی زنده باشم.....این دیگر بار آخر است.....با ناامیدی نیت می کنم.....

آیا کمکم خواهد کرد و پیشم می ماند.....نمی ماند.....می ماند.....نمی ماند.....می ماند.....نمی ماند.....می ماند.....نمی ماند......می ماند......

تسبیح از هم می پاشد.....دانه ی آخر تسبیح بر زمین می افتد......قل می خورد و قل می خورد و آنقدر قل می خورد تا از نگاهم خارج می شود......

                                                                                                      ۸/۸/۸۶

کر شده ام انگاری.....یک گوشم نمی شنود.....نمی دانم موقت است یا دائم......امیدوارم موقت باشد.... هر چند که اصلآ مهم نیست....زیرا هنوز زنده ام و امیدوار......شاید ناشکری کرده ام......خدا را شکر!..... با نبود هر یک از اعضای بدن انسان به اهمیت آن عضو بیش از پیش پی می برد.....خدا را شکر!.....باور کنید که انسان پاچه خواری نیستم.....خدا را شکر!.....ولی همیشه دوست داشتم این فرصت به من داده شود تا بتوانم مدتی کوتاه را کر یا لال یا کور بگذرانم.....خدا را شکر!.....فکر می کنم تجربه ی جالبی باید باشد از هیاهوی دنیا بی خبر بودن.....کور باشم تا زشتی ها را نبینم.....کر باشم تا زشتی ها را نشنوم.....لال باشم تا زشتی ها را نگویم.....کر و کور و لال باشم تا گناه نکنم.....آیا نوزده سال کافی نبوده است برای استفاده از این جوارح؟.....یاد عنوان مقاله ای می افتم که در مورد رمان ((عطر)) نوشته شده بود.....عنوان زیبایی داشت.....((بینی آن عضو حقارت بار بدن))!.....در شرایط حاد که دیگر هیچ حسی کار نمی کند حس بویایی یک انسان نقش اصلی را در زندگی اش ایفا می کند.....عضوی که در حالت عادی پشم هم حسابش نمی کنیم.....اما همین عضو حقارت بار چه کارها که نمی تواند بکند.....درست است که این رمان را دوست دارم اما هیچ گاه دوست نداشته ام و دوست ندارم كه جای آن شخصیت عجیب داستان قرار داشته باشم.....نه.....من چشمانم را دوست دارم.....من آن ها را لازم دارم......چون هنوز این رمان را نخوانده ام......

                                                                                         ۱۱/۸/۸۶ 

 یک ساعت دیگر سرویس راه می افتد......آمده بودم تبریز نزد طبیب محض رفع کوری گوش راستمان......به هر مصیبتی که بود کار به پایان رسید و حال باید به سهند بازگردیم......یک ساعت زودتر از موعد حرکت سرویس رسیده ام ایستگاه.....حوصله ی چیزچرخ زدن را ندارم......پس همین جا در همین هوای ملس که دیگران سرد می خوانندش می نشینم تا سرویس بیاید......همچنان احساس سنگینی می کنم در گوشم......حرف هایی که میزنم در سرم بازتاب می شود و آنقدر به این ور و آن ور مغزم برخورد می کند تا محو می شود.....صداهایی را هم که می شنوم راه خروج ندارند انگاری.....از یک سمت می آیند در سمت دیگر به گوش بسته می خورند و برمی گردند......خلاصه اوضاعی است.....قرار است ((کوری)) را بخوانم.....پیشنهاد کردند.....بوی گازوئیل اتوبوس به مشام می رسد.....در خلوتی اوضاع سریع جایی را گیر می آورم و می نشینم منتظر حرکت.....مردی پلاستیک در دست می آید بالا......به ترکی چیزهایی بلغور می کند.....طبیعتآ نمی فهمم.....اما از آن جایی که می دانم ملت همیشه اتوبوس دانشگاه سهند را با اتوبوس های شهر سهند اشتباه می گیرند جوابش را می دهم.....خیره ماند مدتی و نگاهش را به این سمت و آن ور چرخانید!.....مردک دیوانه بود انگار.....عدنان هم آمد.....با کوله باری در دست.....خواسته ناخواسته در رودربایستی نانی تعارف کرد.....رد نکردیم.....شایان ذکر است که نان عادی بود.....با تذکرش به خودم امدم و دیدم که صدایم هم در نمی آید......کر و لال شدیم رفت.....تصورش را هم نمی کردم روزی برسد که مجبور شوم یک هفته را صبر نمایم تا اخبار مختص ناشنوایان را ببینم.......کسی آن جلوهای اتوبوس آهنگ قبیحه گذاشته است...این را شنیدم.....اه خدای من....نه.....آن مردک قزوینی هم آمد.....نمی خوام....هرچه فکر می کنم می بینم امروز گناه کبیره ای انجام نداده ام که مستحق چنین عذابی باشم......می آید و شروع می کند به زدن همان حرف های همیشگی.....این مردک هم دیوانه است......این دیگر واقعآ دیوانه است.....از حال و هوای اتوبوس می آیم بیرون و باز سیر می کنم در دنیای خودم....گشتی می زنم به این ور تخیلات و آن ورش اما چیزی نمی یابم.....فقط این سوال به ذهنم می آید که ایا هنوز وقتش نشده است؟.....آیا هنوز زمانش فرا نرسیده است که خزعبل هايم را بدهم بخواند؟.....از کج گویی های خویش می ترسم که ممکن است ذهنش را به راهی ببرد که مد نظرم نباشد....می ترسم درک نکند.....با اینکه به فهم و درک او بیش از خود و همه اعتماد و اطمینان دارم.....ولی یک دلم می گوید وقتش نشده است.....ولی اون یکی دلم می گوید ظرفیتش را دارد.....می گوید بگو تا کمی خودش را بفهمد.....می گوید بگو تا کمی قدر خودش را بداند.....اما باز اون یکی دل دیگه ام می گوید:هنوز صبر کن.....کمی صبر.....اندکی صبر......سحر نزدیک است.......!

                                                                              ۱۲/۸/۸۶           

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  |