این مردک دیوانه است!(3)
پیمانی بستیم....در راستای نیل به آرمان های خودم.....آرمان های رابینسونی ام.....دو روز پیش بود که سه نفری پیمان بستیم تا خویشتن را در جزیره ای دورافتاده فرض نماییم.....فرض نماییم که به هیچ امکاناتی دسترسی نداریم.....فرض نماییم که از تکنولوژی بی خبریم.....در یک کلام فرض کردیم که نمی دانیم ماشین ریش چیست!.....بار دیگر قصد کرده ام به رابینسون کروزوئه نزدیک شوم.....نماد نظم و ترتیب.....نماد مردانگی.....محسن و جواد دارند می روند.....می روند خانه شان و بار دیگر نزدیک بودن منزلشان را به رخ ما می کشند.....اما علی همدرد من است.....مهم نیست....اصلآ مهم نیست.....مهم این است که این زیبایی های ظاهری.....این نظم های ظاهری.....نون و آب نخواهد شد برایمان......آشفتگی رابینسون نمونه ی یک نظم حقیقی در طبیعت است.....صدای هواپیما می آید از بیرون.....معمولآ هواپیمایی از سهند رد نمی شود.....برایم جالب است.....هم اتاقیان ذوق مرگ شده اند....به این ور و آن ور می پرند.....داد و هوار می کشند....درخواست کمک دارند.....به بالکن می روند و دست ها را در خلاف جهت هم حرکت می دهند .....چند ثانیه ای بیش نمی گذرد دو جت که موازی هم پرواز می کردند ناپدید شده اند و تنها ردپایی کمرنگ در آسمان برجای گذاشته اند....دریغ از ذره ای کمک.....دوستان با ناامیدی به داخل اتاق برمی گردند.....درون دلم تشویقشان می کنم و برایشان بیبیب هوراااااا می کشم.....به نظر می رسد باورشان شده است.....انگار عهد و پیمانمان را با جان و دل درک کرده اند......! ۱۴/۸/۸۶
می شنوم.....می شنوم.......دارم می شنوم.....صدای استاد افتخاری را......صدای ورق زدن کتاب که حاصل خرخوانی های هم اتاقی است.....صدای تلفن همراه که دارد زنگ می خورد.....صدای باز شدن در اتاق بغلی را....صداي تلفن همراه كه دارد زنگ.....مثل اينكه مال خودم است.....مي روم جواب دهم...
خب مي گفتم....مي شنوم.....دارم مي شنوم.....صداي قاروقور شكمم را.....صداي قدم زدن عده اي ناشناس در راهرو را.....صداي شُرشُر شير آب آشپزخانه را.....صداي آواز خواندن يكي از دانشجويان را.....صداي بسته شدن در اتاق بغلي را.....شنوا شدم دوباره.....تابحال اينقد به شنيده هايم دقت نكرده بودم......تجربه ي جالبي بود......... ۱۴/۸/۸۶
فضای عجیبی است....مربع شکل است تقریبآ.....چهارستونی که در وسط آن به سقف متصل اند زمین را نگه داشته اند!.....آیات و احادیثی منقش بر روی پارچه دور تا دور این فضا را مزین کرده اند.......امشب خلوت تر است......مردمان با اقصاد مختلف به این جا می آیند.....اما همه ی آن ها دراز به دراز همچون مردارهایی روی زمین پهن شده اند......به شکل های مختلفی درس می خوانند.....آن مردک در کنج حسینیه خوابش برده است......مثل خودم که اغلب اوقات با همین هدف پا به این جا می گذارم......در همین لحظه از خواب پرید.....باید ببینیدش.....چهره اش مضطرب شد در یک لحظه......مطمئنآ حسرت زمان از دست رفته اش را می خورد.....امان امان از دست این درس که چه بر سر این مردمان عاقل آورده است......به خواندنش ادامه می دهد.....مطمئنآ درصدد جبران این زمان خواب برخواهد آمد.....از او می گذرانم نگاهم را.....دیگری پشت کرده است.....پشت کرده است به همه و رو به دیوار درسش را می خواند.....انگار دیگران را به حساب نمی آورد......انگار به مردمان پشت کرده است و فقط یک راه در پیش روی خویش می بیند.....و آن درس است.....گوش هایش را گرفته است و می خواند......ای کاش به دنیا پشت می کرد.....اصلآ از کجا معلوم که او راه درست را پیدا نکرده باشد.....از او هم می گذرانم نگاهم را.....دیگری را می بینم که ترم صفری است.....نزدیک ترین فرد نسبت به من نشسته است.....نگرانی و دلهره ی صفری بودن را در چشمانش می شود خواند.....این مردک هم دیوانه است.....زمان گرانبهایش را به زبان انگلیسی اختصاص داده است.....با سرعت دارد چیزهایی روی کاغذ می نویسد....مطمئنآ فوت و فن نمره گرفتن زبان را از استادش نمی داند.....خودم هم وقتی هم قد او بودم نمی دانستم!.....از او که بگذرم می رسم به دو ترم صفری دیگر که دمر خوابیده اند و لنگ ها در هوا.....این ها که دیگر به همه چیز پشت کرده اند انگار.....پشتشان به هواست....دودستی چسبیده اند زمین را انگاری......از تعداد دفعاتی که به حسینیه می آیند حدس می زنم که معدنی باشند....معدنی های این جا بسیار می خوانند.....وحشتناک می خوانند.....دیگری تک و تنها وسط حسینیه می خواند.....چیزی ندارد که توصیف کنم....و آن دیگری یک برادر است که تکیه داده به دیوار قرآن می خواند....از او هم می گذرانم.....و حال می رسم به گل سرسبد مهندسین پزشکی.....ترم ششمی است.....همواره الف بوده به گمانم......اما آخر به چه قیمتی؟......به قیمت منهدم کردن خویش در راه خرخوانی.....اما پسر گلی است.....از تجربه ی دو روزه ی هم اتاقی بودن با او این را فهمیدم.....اما دلیل نمی شود که دیوانه نباشد.....این مردک هم در جای خود دیوانه است.....حجت هم آمد......کسی او را نشناسد فکر می کند چقدر می خواند.....اما من که او را می شناسم......من که او را می شناسم مثل خودم کم می خواند......اما برعکس من خوب می خواند......بگذریم......باید توصیفات را یک جایی به پایان ببرم چرا که تا بوده همین بوده و دانشجویان عزیز آنقدر از در حسینیه می آیند داخل و می روند بیرون تا بشوند افتخار خانواده شان.....دانشجویان چند قسمت اند.....یک گروه مفسدند......همان مفسد فی الارض.....همان مردمانی که دیوانه اند و زندگیشان شده است حسینیه ها.....یک گروه هم مفسد نیستند اما به قولی مفسدها را دوست دارند.....عده ای هم امیدشان به همین بچه مفسدان است!.....بالاخره اینکه خانه ی فساد باید درش تخته شود.....خرخوان ها این مکان مقدس را به فساد کشیده اند.....
دارد شلوغ می شود حسینیه.....هنگامه ی خزعبل نوشتن سر آمده است.......
۸۶/۸/۱۵
چه خواننده باشد چه بازیگر چه زیبا باشد چه زشت چه سیاستمدار باشد چه بی خیال چه زمینی باشد چه از ملکوتیان باشد چه عالم باشد چه امی چه رهبر مذهبی باشد چه صوفی......هرچه هم والا باشند......اما انسان هستند........
از هر گنهم فرشتگان چوبه ی داری سازید / ای ملائکه روز جزا آتش و ناری سازید
افسوس که ای آدمیان کوه نسازید زکاه / زینهار که از هر بشری یک صنمی می سازید!
۸۶/۸/۱۶
شاید همه چیز از یک به نام خدا شروع شد......البته به نام خدایی متفاوت......((به نام خدای تنهای من))......یا شاید از آن گنجشک کوچولو........که دیگر چیز زیادی از آن در خاطرم نیست.......تنها هاله ای مبهم......تنها یادم است که در قهقهه ی اطرافیان به فکر فرو رفتم......فقط یادم هست که در آن لحظه ی تقلید که همگان با لحن خویشتن سعی داشتند بگویند ((به نام خدای تنهای من)) شخصیت او در نظرم عوض شد.......هیچگاه به او نخندیدم......بلکه تحسینش کردم.......هرگاه که دیگران از آن اتفاق کذایی به عنوان یک خاطره ی فکاهی یاد می کنند در دلم بهشان می خندم.......این را هم می دانم که اتفاق هیچ گاه خودش نمی افتد......
هیچ کس او نمی شود برایم.........
۸۶/۹/۲۸
خدا را شاکرم که ادبیات را با استادی کر و کور و (به گمانم) بالای هفتاد سال پاس کردم که از ادبیات تنها به یک شعر با نام عقاب از پرویز خانلری توجه داشت.به جرئت می توانم بگویم بیش از نیمی از ترم پیش را به تدریس این شعر و تحلیلات آن گذراندیم.این ترم استاد ادبیات عوض شده بود.شیمی ها ادبیات داشتند.قرار شده بود که هر یک از شیمی ها در مورد یک شاعر یا نویسنده به انتخاب استاد تحقیق کنند و آن را هم در طول ترم ارائه بدهند و هم آن را به صورت پاورپوینت شده! تحویل استاد بدهند.امشب مهلت تمام می شد.سایت خوابگاه مملو از شیمی ها و موادی هایی بود که در تلاش برای تهیه ی مقاله ای درخور برای ارائه بودند.محسن ((گاستاو فلوبر)) بود.خواست برایش مقدمه ای بنویسم.اولین کتابی را که در اتاق به چشمم خورد را برداشتم.((جریان شناسی جریان های سیاسی ایران-سطح۲-طرح معرفت دانشجویان بسیجی))!.مقدمه اش را باز نموده و شروع به نوشتن کردم.معادل سازی می کردم.جای واژه ی سیاسی نوشتم ادبی.جای نهضت مشروطه نوشتم انقلاب کبیر فرانسه.به این صورت مقدمه ای ساختیم.ساعاتی بعد حسام با دیدن مقدمه سفارش مقدمه ای پیرامون الکساندر پوشکین را داد.با عرشیا نشستیم و مقدمه ی کتاب ((دین شناسی-سطح۲)) را باز کردیم و مقدمه ای تاریخی نوشتیم.از دو حال خارج نیست.حسام با تحویل این مقاله یا می افتد یا با نمره ی خیلی بالا پاس می کند.خودش که با دیدن مقدمه کلی ذوق مرگ شد.فقط بعد از یک ساعت اومد در اتاق و گفت:((معید به نظرم اون سال هایی که پوشکین زندگی می کرده کمونیست هنوز بوجود نیومده بوده))!گفتم:((هر جا نوشتیم کمونیست جاش بنویس حکومت تزارها))!.اما از حق نگذریم در نوشتن این مقدمه دیگر شورش را درآوردیم:
(مقدمه)
پوشکین:((خداوند خود بزرگترین ادیب است))!
بر اساس اندیشه ی ادبی پوشکین مالک واقعی ادبیات خداوند است.و در نهایت حاکمیت آن را به ادیبان شایسته ی خویش خواهد سپرد.نویسنده ی شایسته کسی است که هیچگونه کجی و سستی در افکار و اندیشه و گفتار و کردار ادبی او نباشد و همه ی آثار او بر طریق انسانیت باشد.چنین کسی خود محور انسانیت است و دیگران باید او را معیار و شاخص خود در خلق آثار ادبی قرار دهند.به نظر من چنین شخصی جز آقای پوشکین نمی تواند باشد.اوست که کژی و باطل و یاوه را از اندیشه ی جامعه می زداید و دیگران را به آرمان های انسانی رهنمون می سازد.طبق عقاید کمونیستی حاکم بر روسیه در روزگار پوشکین بعید نبود که چنین شخصی با آن استعداد ادبی قدم بر راه کمونیست بگذارد.اما او از معدود نویسندگانی بود که تبلیغات کمونیسم بر روحیه ی حق طلب او تاثیری نگذاشت چنان که پس از گذشت چندی از عمرش وی از کمونیسم روی گرداند و به انگلستان رفت.او در آنجا به انتشار کتاب هایش که اکثرآ با موضوعیت نقد کمونیست بود پرداخت.یکی از این کتاب ها ((معراج دیمیتری)) بود!که راجع به شخصی به نام دیمیتری است.او شخصی روان پریش و مطرود از جامعه ی آن زمان روسیه بود که طی داستان هایی در سفری با راوی(گئورگی) مجبور به عبور از روسیه می شود.گئورگی درواقع نماد و بیانگر عقاید پوشکین است.او در فصل آخر ((معراج دیمیتری)) که با تیتراژ بسیار محدود به چاپ رسید می نویسد!:((آه گئورگی.گئورگی عزیزم.باز همان کابوس های همیشگی احاطه ام کرده بود.اما خشنودم که بنده ی توام و تو هم بنده ی خدا!این سحر دو چشمم مست.او را دیدم که ایستاده روبرویم.هنگامه ی رحیل ثانی فرارسیده است.......نامه را در جیبم قرار دادم.دیگر در این عالم تنها شده بودم انگار.........!))آنچه تقدیمتان می شود شبنمی است از دریای هنر پوشکین.امید آن دارم که این مقاله ی محدود مقبول افتد و علاقه ی خوانندگان را به آثار پوشکین افزون سازد! حسام........دی ۱۳۸۶
یعنی چرت و پرت نوشتیم اساس......در حین نگاشتن این مقدمه بسیار خندیدیم......حتی قرار شد بنویسیم که او بعد از ارسال نامه ی تاریخی امام به گورباچف دچار تحولی درونی شد و پس از سفر به شهر های قم یا مشهد و دیدار با مراجع معظم تقلید به دین اسلام گروید!.......ساعاتی بعد برای فرزاد مقدمه ای در رثای هوگو نوشتیم و در آن از سعادت ادبی نام بردیم که مثلآ تنها راه رسیدن به آن مطالعه ی آثار ادبی فاخر همچون آثار هوگو است!......
امشب دیوانه شدیم بودیم همه.........
۸۶/۱۰/۵
