این مردک دیوانه است!(4)
سلام.بي مقدّمه ميخوام برم سر اصل مطلب.همه چي تقريبا از يك ماه پيش شروع شد.آره تقريبا از يك صبح آفتابي معمولي.مثل هميشه دست و صورتم رو شستم،بعد هم نشستم جلوي تلويزيون درحاليكه داشتم صبحانه مي خوردم.يك خبر معمولي داشت از تلويزيون پخش مي شد:((هواپيمايي كه با كليه ي سرنشيناش سقوط كرده بود)).بله همين خبر معمولي كافي بود تا اون فكر لعنتي و جذّاب به ذهنم برسه.پس يك لحظه هم غفلت نكردم و بدون اتلاف وقت رفتم دنبال تهيّه ي وسايل مورد نياز.آخه نونم نبود آبم نبود،اين ديگه چه فكر مضخرفي بود كه افتاد تو ذهنم و ديگه هم به هيچ وجه از اون خارج نشد.نياز به لوازم زيادي نداشتم.فقط يه مشت خرت و پرت گريم.صرفا براي اندكي تغيير قيافه.نقشه ي ساده اي واسه خودم كشيدم و سعي كردم تا جايي كه ممكنه تمام اتفاقات احتمالي رو پيش بيني كنم.به نقشه ام كه نگاه مي كردم خنده ام مي گرف.خيلي بچّه گانه و پيش پاافتاده بود.ولي چه كنم كه اون دغدغه ي لعنتي فكرم رو بدجوري مشغول كرده بود و چشمانم رو كور.دفعه ي اولي كه وارد فرودگاه شدم خيلي مضطرب بودم.از اين مي ترسيدم كه هنوز آش نخورده دهنم بسوزه.به هر حال هرجوري كه بود روز اول رو به شب رسوندم،تا عصر فرودگاه موندم.اما روزهاي بعدي حالم بهتر بود و اوضاع هم طبيعي تر.كم كم داشتم عادت مي كردم.هر روز كارم اين شده بود كه صبح ناشتا با چهره اي متفاوت پا مي شدم مي رفتم فرودگاه.تا حوالي ظهر اونجا بودم،بعد هم برمي گشتم خونه.اتفاقات اون روز رو واسه خودم مرور مي كردم.سعي مي كردم قيافه ي مسافرا رو به ياد بيارم.گاهي هم تيكه فيلم هايي رو كه تقريبا مخفيانه با گوشي ام از مسافرين مي گرفتم رو بازبيني و تحليل مي كردم.كار اصلي ام پس از سپري شدن دو سه روز اوليه آغاز شد.ميشه اسمش رو يك پروژه ي آماري گذاشت.واقعا خنده داره:((پروژه ي آماري)).اگه يه تحقيق آماري بود كه اين بلا به سرم نميومد.به هر حال تمام فكر و ذهنم رو معطوف به قيافه و چهره ي افراد مي كردم و هر كسي هم كه به نظرم بيشتر از سه يا چهار بار تو فرودگاه ديده ميشد،مي رفت تو ليست سياه.تا دو سه بار رو تصادفي فرض مي كردم.خيلي واسم جذّاب بود.مي نشستم تو سالن انتظار و به دقّت انسان ها رو زير نظر مي گرفتم.از نژادهاي مختلف با لهجه هاي متفاوت.بيشتر حواسم به مردان مجرّد بود كه اغلب با يك سامسونت يا يك كيف كوچولو دنبال كارت پروازشون اين ور و اون ور مي رفتند.قبل از شروع اين كار فكر نمي كردم به نتيجه اي م برسم ولي پس از گذشت دو سه هفته،به سه چهار نفر مظنون شده بودم.اميدواركننده بود.عكسشون رو بزرگ كرده بودم و زده بودم جاي جاي ديوارهاي خونه.فكر كه مي كردم مي ديدم اگه كسي سرزده بياد تو خونه يا فكر مي كنه من ديوونه شدم يا اينكه فكر مي كنه چندتا ستاره ي جديد پاپ ظهور كردن و اون ازشون بي خبره.آخه مامور امنيت پرواز بودن كه شغل كمي نيست.خيلي جالبه.خيلي.يه شغل پرخطر و پرهيجان.هميشه دوست داشتم يه امنيت پرواز رو از نزديك ببينم ولي تا به اون موقع موفّق نشده بودم.فقط گاه گاهي تو فيلما يك سري آدم رويين تن رو مي ديدم كه نقش مامور امنيت پرواز رو دارن.ولي اين واسم كافي نبود.خدايا خودت شاهد بودي.من هيچ قصد ديگه اي نداشتم.نه قصد هواپيماربايي و نه هيچ قصد ديگه اي.فقط و فقط يه حسّ كنجكاوي لعنتي بود.تنها يك سرگرمي كاذب بود كه بدجوري بهش معتاد شده بودم.همين و بس.آيا واقعا مستحقّ چنين سرنوشتي بودم؟روزها به خوبي داشت يكي پس از ديگري سپري مي شد و من هم سرم به كار خودم گرم بود تا اينكه......همين چند روز پيش بود به نظرم!نمي دونم شايد بيشتر شايد هم كمتر!ميدوني چيه خدا؟از وقتي كه اومدم اين جا حساب زمان از دستم دررفته!به هر حال صبحش دير از خواب پا شدم.يه نگاهي به ليست ساعت پروازها انداختم.سپس باعجله آماده شدم تا هرچه زودتر به پرواز پايتخت برسم.اين پرواز خيلي واسم مهم بود.اگه اون پرواز رو از دست مي دادم تحقيقاتم كلّي عقب مي افتاد.تو راه خيلي فكر كردم.با خودم گفتم:((نكنه همه ي اينا يه بازي باشه؟نكن اصلا امنيت پرواز وجود خارجي نداشته باشه؟از كجا معلوم؟اصلا چه كسي تا به حال يه امنيت پرواز رو از نزديك ديده؟فقط تو فيلما ديده بودم و گهگاه از اين طرف اون طرف چيزي در مورد اين شغل شنيده بودم.اصلا از كجا معلوم كه اين شغل ساخته پرداخته ي ذهن سازمان هاي امنيتي يا شايد هم رسانه ها نباشه؟شايد تنها يك اسمه كه بوسيله ي اون قصد ممانعت از روي دادن هر اتفاق غير قابل پيش بيني رو دارن؟)).همين طور كه اين فكرهاي مضخرف از ذهن مشوّشم مي گذشت،باعث مي شد حسّ كنجكاوي ام لحظه به لحظه بيشتر تحريك بشه و همين من رو به ادامه ي اين كار بيش از پيش ترغيب مي كرد.حسّ عجيبي بود.حقيقت طلبي نبود بلكه يك كنجكاوي صرف بود.يك نوع اعتياد بود.شايد هم جنون.اما هر چه بود،دليل نمي شود كه من الآن خودم رو اين جا ببينم.موضوعي بود كه ماه ها ذهن من رو به خودش مشغول كرده بود و بي اختيار من رو دنبال خودش مي كشيد.چه ساده دلانه سرنوشت خودم رو نابود كردم.بسوزد پدر ناشي گري،بسوزد.اون روز هرجوري بود خودم رو رسوندم به فرودگاه.خيلي عجيب بود.از شانس من پرواز تاخير داشت.البته بعدا متوجّه شدم كه كاملا در اشتباهم چرا كه اون اصلا شانس نبود بلكه يك بدشانسي محض بود.سريع خودم رو به قسمت تحويل بار رسوندم و روي يك صندلي نشستم.چون تاخير پرواز خيلي زودتر از اين ها مشخص شده بود،خيلي از مسافرين هنوز كارت پروازشون رو نگرفته بودند و اين براي من جاي بسي خوشحالي داشت.ديوانه وار شروع كردم به زل زدن به مسافران.از هر كسي هم كه به نظرم مشكوك مي اومد سعي مي كردم عكس يا فيلم بگيرم.مجبور بودم مثل انسان هاي ديوانه از در و ديوار فرودگاه عكس بگيرم به اميد اينكه افراد مورد نظرم شايد در گوشه اي از عكس هم كه شده جا بگيرند.حق مي دهم به مردمي كه به چشم يك ديوانه به من مي نگريستند.امّا.......امّا آن دخترك.....امّا آن دخترك كذايي.......كه نمي دانم از كجا پيدايش شد به همراه پدرش......آن دخترك كذايي كه كاسه كوزه ام را به هم ريخت......آن دخترك ديوانه اي كه زندگي مرا منهدم كرد.....به او حق نمي دهم.......
در افكار و احوالات خودم غرق بودم كه ناگهان دختركي را در چند قدمي خودم ديدم كه در كنار پدرش و چند مرد ديگر ايستاده بود.دخترك كوچك بود.سبك بود.امّا نگاه سنگيني داشت.شايد هفت هشت ساله.به چشمانم خيره شده بود.براي لحظه اي ترس تمام وجودم رو فراگرفت.اخر دليلي نداشت از يك دختربچه ي كوچك بترسم.اصلا كاري نكرده بودم كه بترسم.امّا.......خدايا خودت شاهد بودي..من ديوانه بودم يا او؟اصلا يك بچه مگر چقدر مي فهمد كه چنان حرف بزرگي از دهانش خارج شود.درحاليكه با يك چشم من را مي نگريست دست پدرش را تكان داد و به آرامي به او گفت:((اين مرده يه جوريه.....بابا.....اين مردك ديوونه است)).البته خيلي آهسته اين را گفت و سپس خاموش به من خيره ماند.فكر نمي كرد بشنوم.پدر كوچكترين محلّي به او نگذاشت.اصلا نگاهش هم نكرد.دست در دستان مردان ديگر گرم صحبت بود.در يك آن از خود بي خود شدم.اي كاش........اي كاش از سر جام بلند نشده بودم.آهسته به سمت دخترك رفتم.فكر كنم احساس خطر كرده بود.آروم آروم هرچه بيشتر به او نزديك مي شدم بيشتر پشت پدرش پنهان مي شد.در چند قدمي آن مردان در حالي كه دستانم رو باز كرده بودم رو به دخترك گفتم:((دختر خانم....دختر كوچولو.....ميشه يه بار ديگه تكرار كني چي گفتي؟.....ميشه دليل اين حرفت رو ازت بپرسم؟......ميشه بياي نزديك تر دختر خانم......بيا ديگه....فرشته كوچولو.....ميشه واسم درست توضيح بدي چي ديدي؟.....چي ديدي كه اون حرف رو زدي؟...)).پدر كه توجّهش به من جلب شده بود كمي خودش رو جمع و جور كرد.مقابل دخترش ايستاد و گفت:((ببخشيد آقا....چي دارين ميگين؟....حالتون خوبه؟....)).در اون لحظات پاياني ديگر هيچ كس را نمي ديدم.فقط آن دخترك مقابل چشمانم را مي ديدم.پدر دخترك همچنان تذكّر مي داد و من بي پروا بدون اينكه لحظه اي به حرف هاي آن مرد توجّه كنم جلو مي رفتم.ديگر هيچ چيز برايم اهميت نداشت.فقط مي خواستم هرچه زودتر از زبان دختر حرف هايش را بشنوم.او چيزي ديده بود كه هيچ فرد ديگري نمي توانست ببيند.ثانيه هايي بيشتر نگذشت كه حضور مامورين حراست را در كنارم حس كردم.درحاليكه در عالم گنگ و نامفهوم خويش غوطه مي خوردم،آن ها از من درخواست كارت شناسايي يا همچنين چيزي را داشتند.نامفهوم بود.در يك آن دستانم را دراز كرده و دخترك را قاپيدم و با سرعت هرچه بيشتر به سمت در خروجي شروع كردم به دويدن.خدايا تو شاهد بودي كه من هيچ قصد خاصّي نداشتم.من فقط از آن دختر يك سؤال داشتم.نمي دانم چرا دست به اين كار زدم.ديگر خودم نبودم.آن مردكِ ديوانه بود كه اين كارها را انجام مي داد.همان مردكِ ديوانه ي وجودم.به هر حال چشمانم را بسته بودم و به سرعت مي دويدم.صداهايي از پشت سرم مي شنيدم.امّا نامفهوم بودند همگي.ثانيه هايي بشتر نگذشت كه ديگر هيچ نفهميدم.تنها صداي مهيبي بلند شد و در پس آن انگار چيزي به عمق جانم فرو رفت.نمي دانم كدام ابلهي اجازه ي شليك به يك بي گناه را داده بود؟.........
خدايا......خداوندا.......از برزخ برايت نامه مي نويسم.....جايي كه هرچه باشد از آن دنياي لعنتي بهتر است و قابل تحمّل تر......ديگر از آن بي عدالتي ها خبري نيست.......اين جا ديگر به يك بي گناه شليك نمي كنند......
خدايا.....خداوندا......من و جمعي از بي گناهان اين جا پيش هم جمع شده ايم.قرار گذاشته يم هركداممان نامه اي به تو بنويسم،در رثاي بي گناهيمان......با اينكه مي دانيم تو از هر كسي به ماجراهايمان عالم تري.........
در اين هنگامه كه حقايق پيش چشمانمان رژه مي روند،ديوانگي را به چشم خويش ديده ام.از آن دخترك كه پدرش يك مامور امنيت پرواز بزدل بود،ممنونم.بتِ شجاعت مامور امنيت نزد من شكسته است اكنون.ديگر متنفّر شده ام.در آن لحظه ي مرگ هيچ نفهميدم امّا حال مي دانم كه همو بود،همان مردك مامور امنيت بود كه از پشت به من شليك كرده بود.خداوندا تو شاهد بودي و هستي كه من بي گناه در اين مقامم اكنون.فقط نمي دانم چرا فكر مي كردم يك مامور امنيت پرواز بايد مجرّد باشد؟!
پايان
