تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

احساس چیزی بهم دست داده.....فکر میکنم یه چیزم!

(از اون جایی که میدونم وقتی برگردم سهند دیگه حوصله ی پست گذاشتن رو ندارم همین الان دو تا پست میذارم.صبور باشین)

اپیزود اول : این مردک دیوانه است

طاقتم طاق شده بود.دیگر چه می خواستید از من؟نه فقط من.بلکه من و همقطارانم.به همگی ما ظلم می شد.اما دایره ی سفید نزدیک بود.پس تاختیم و تاختیم.دیگران جا ماندند.تنها من ماندم و خودم.خودم به تنهایی کافی بودم.این قتل اول گوشه ی ناچیزی از زحمات شما را جبران خواهد کرد.اما می دانم کافی نیست و نخواهد بود.پس همچنان خواهم تاخت.........

(یک ماه بعد)

الوعده وفا.سیل مشتاقان را می بینم که دیوانه وار برای من هورا می کشند.پس بنوشید این جام زهر را با لذت که همانا لیاقتتان به قدر همین فشنگ روی میز است.برای دومین بار در عمرم جان انسانی را می گیرم.بی هیچ گناهی.اما پای شما گناهکاران می نویسم گناهش را.دلم می سوزد برایتان.بارتان سنگین شده است.همه چی زرد است.زرد شده است.زردی گرفته اند مردم.از درون لوله ی باریک می نوازم برایتان که:ای مردم تاختن ادامه خواهد داشت........

(دو ماه بعد)

 وقفه افتاد ناخواسته.اما قول می دهم دیگر تکرار نشود.این هم از سومی.تعطیلات عید بود و هزار دردسر.این سومین گل پرپر شده نیز نوش جانتان.فدای عزیزانتان.حقا که قصد بدی ندارم.نیت خیر است.شاید الهی باشد.نمی دانم.به هر حال دنبال من نگردید که به جایی نمی رسید.دیری است که خودم خویش را نمی یابم.پس نگرد که نیست.می دانم گیاه آدم خواری منتظر من است میان دو عالم.پس حالا حالاها به آن دنیا پا نخواهم گذاشت.حداقلش این است که قصد رفتن ندارم.کار دنیایی بسیار دارم.........

(دو ماه بعد)

این چهارمی پیرم کرد.صدای آه و ناله اش همچنان آزارم می دهد.دلم برایش سوخت.در اوج بی گناهی دستانش را دور گردنم حلقه زده بود و زوزه می کشید.در گوشش چیزی زمزمه کردم.آرام شد.دیگر هیچ نگفت.و برای همیشه خوابید.جشن گرفته ام.باید ببینید.در عوض قتل چهارم خیلی لذت داشت.اگر به اندازه ی سر سوزنی هنگام ستم به من در آینده ی کارهایش تامل می کرد هیچ گاه این بلا به سرش نمی آمد.به عبارتی به سرش نمی آوردم.رد پا هم نمی گذارم.بیخود دنبال سر نخ نگردید.هو الحق.......

(یک ماه بعد)

خستگی ناشی از قتل چهارم در تنم رخنه کرده است.با این حال از اهدافم روی گردان نشدم.پنجمی را با بی علاقگی به انجام رسانیدم.از تب و تاب اولیه افتاده ام.گاهی با خودم فکر می کنم نکند زیاده روی کرده باشم.نکند حق با مقتولین بی گناه باشد.نکند مزارع اسفناج را آفت زده باشد.نکند دیوانه شده ام.نکند دیوانه بوده ام.سر چند راهی گیر کرده ام.اما زهی خیال باطل.فعلآ قصد معرفی کردن خودم را ندارم.......

(یک ماه بعد)

این مقتول جدید به خود لولیده است.جسد بی جانش را نمی دانم چه کنم.همه ی راه های موجود در ذهنم را امتحان کرده ام.مقابل من روی زمین افتاده است.از نوشتن این نامه ها شرمم می آید.بیش از حد بی گناه به نظر می رسید.شرمم می آید از این همه سنگدلی.دو بسته چسب نواری را روی بدن این بدبخت خالی کرده ام.اعضا و جوارحش به هم چسبیده است.زیادی حرف می زد.......

(سه ماه بعد)

مدت زیادی است که کسی را نکشته ام.به عبارتی به پیمانی که با خویش و خدای خویش بسته بودم عمل نکرده ام.فکرهای هراس آوری به ذهنم می رسد.خودم هم لرزه بر اندامم می افتد با این افکار.می خواهم.......راستش می خواهم سر سال مقتول اولی به صورت نمادین کار را یکسره کرده و دست به قتل عام و کشتار دسته جمعی بزنم.خدا با ماست..........

(یک ماه بعد)

یک سال از اولین قتلم می گذرد.یادم که می آید می بینم چقدر بچه گانه رفتار می کرده ام.خدا مرا ببخشد اگر در اشتباه باشم.کوک شده ام.ملودی ام ناآشناست.تنها اجساد هستند که روی هم تلنبار شده اند.عده ای را کشته ام.بوی کباب می آید.شاید این نزدیکی ها کبابی است.کلاغی پشت پنجره ی اتاقم نشسته است.چه زشت می خواند.دو تا شدند.زنگ های گوشم به صدا درآمده اند.این ور و آن ور می روم.مسکن می خورم.شاید تسکین یابم.دردهایم ریشه ای شده اند.پایه ای است.می خواهم داد بزنم.نمی شود.صدایم درنمی اید.جعبه ی شطرنج را باز می کنم.اما حوصله ی بازی را ندارم.دیگر دارد مغشوش می شود ذهنم.هر دو کلاغ را با گلوله می زنم.اوازشان دیگر غیر قابل تحمل شده بود..........

(سی سال بعد)

 سلام جناب کارآگاه.دلم تنگ شده بود برایتان.شما چطور؟قول می دهم که این آخرین نامه ای باشد که برایتان می نویسم.البته این یکی از یک جنس دیگر است.دیگر تهدید نمی کنم.حوصله ی تهدید را ندارم.من را می بخشید اگر نتوانستید پیدایم کنید.به هر حال هر آدمی عوض می شود.این مدت خیلی فکر کردم.خیلی.عوض نشده ام فقط کمی فکر کردم.جناب کارآگاه ببین.میخواهم یک اعترافی  بکنم.اعتراف.به گمانم در اشتباه بوده ام.حالا دیگر پیر شده ام.ادامه ی این راه برایم امکان پذیر نیست.از دستم دیگر کاری برنمی آید.هر آغازی را آغازی دیگر است.مگر نه؟پس یار من باش با اینکه می دانم پشیمان خواهی شد.نامه را بعد از خواندن بسوزان.بگذار همین نامه پایانی باشد بر من.در ورطه ی تکرار افتاده بودم.اما امروز می خواهم تنوع ایجاد کنم در کارم.در طول عمر بیهوده ام همیشه طلب عاقبت به خیری می کردم از خدا.از خدایتان.اما به گمانم عاقبت به خیر نشده ام.چرا که عاقبت به خیری هر چه باشد این نخواهد بود که انسانی تمام عمرش را با خدا باشد اما در پایان راه را گم کند.از او روی گرداند.بدبختم من.مگر نه؟تو خوشبختی.می دانم.تویی که در تمام طول عمرت دنبال موجودی بودی که روال طبیعت را بر هم زده بود.به خدایی که باور داری و باور داشتم قسم که قصد بدی نداشتم.حقشان بود.اما یک جای کار می لنگید.این وسط یک چیزی جور نمی شود با بقیه.اینده ی روشنی نمی بینم برای خودم.یک جای کار اشکال داشت.آخر چرا باید بعد از آن همه قتل هدفدار به قتل نفس برسم؟...........

اپیزود دوم : این دخترک هم دیوانه است!

مامان هنوز لقمه ی اولش رو نخورده بود که نگاهش به نقطه ای در مقابلش خیره ماند.انگشت اشاره اش را با حیرت به سمت ترک روی دیوار گرفت و گفت:((اوا خدا مرگم بده.هاشم آقا اون جا رو نگاه می بینی؟اون ترک رو میگم.ترک روی دیوار.قبلآ ندیده بودمش)).مامان راست می گفت.به نظر من هم ترک تازه بود ولی اونقدر عجیب به نظر نمی رسید که باعث شه اونجوری خشکش بزنه.بابا که بی توجه به حرف مامان سعی داشت ریزه های نون خیس شده رو از داخل الیاف های سبیلش دربیاره گفت:((قربون دستت نصرت خانوم.خانوم خانوما.میشه بیزحمت به بابایی یه لیوان آب بدی)).خواهرم لبخند معناداری به من زد و با کلی ناز یه لیوان آب داد دست بابا.بابا گفت:((فدات شم.یه پا خانوم شده واسه خودش.دیگه وقت شوهر دادنشه.مگر نه صغری خانوم؟هی صغری.کجایی؟حواست نیست)).مامان که همچنان به ترک روی دیوار زل زده بود دستش رو برد زیر چونه اش و گفت:((یه چی میگی هاشم آقا.من مطمئنم این ترک تا دیروز نه حتی تا همین امروز هم نبود.یکهویی پیداش شده.حالا چه خاکی بریزم سرم)).بابا گفت:((غصه نخور صغری خانوم.خودم واسه نصرت یه شوهر خوب گیر آوردم.راستش رو بخواین دیروز اکبرآقا همون حجره بغلی رو میگم اومده بود واسه یه امر خیر واسه پسرش.یه اصغرجون اصغرجونی راه انداخته بود که باید میامدی میدیدی.فعلآ ردش کردم ولی قراره یه قرار بذارن با اصغرآقاش پاشه بیاد ببینیمشون)).نصرت که اخماش کم کم داشت میرفت توی هم کز کرد یه گوشه.حالا نوبت من بود که بهش لبخند معنادار بزنم.درحال لبخند معنادار زدن به نصرت بودم که زنگ در به صدا دراومد.بابا گفت:((هی نصرت.اون تن لش رو بلند کن برو در رو باز کن.احتمالآ نصیره.بجمب دیگه حیف نون)).از لحن جمله و کلمات به کار رفته در سخنان بابا فهمیدم که روی سخنش با منه.چرا که منم نصرتم.یکی از دوقلوهای بدبخت خانواده که هم اسم قل مونثشه.نمی دونم به چه انگیزه ای این اسم رو واسه من انتخاب کردن.تازه زمانی که مامان با کلی ذوق و شوق از خاطرات همفکری ها و مشاوره های مربوط به نامگذاری من و خواهرم تعریف میکنه آدم شک میکنه نکنه هر چی در مورد فواید مشورت میگن دروغ باشه.به هر حال بلاییه که سرم اومده و من هم با صبوری تمام ۱۸ سال رو همینجوری تحمل کردم.ولی از حق نگذریم هرم خانوادگیمون خیلی موزون و متعادله.یه مامان و بابا اون بالا که به چهار شاخه تقسیم میشن.اگه به ترتیب سن هم باشه شاخه ی سمت راست ناصره.دو شاخه ی وسط نصرت و شاخه ی سمت چپی هم نصیره.این هرم به نظر من نشون دهنده ی تکامل و پیشرفت ذهن و فکر آدمیه.چرا که اون قدیم قدیما یه پسر آوردن اسمش رو گذاشتن نصیر(که در همون زمون خودش هم خیلی بحث برانگیز بوده).بعد یه دوقلو که اسم هردوشون نصرته.آخر از همه هم ناصر که باز هم جای بحث داره آخه تو این دوره زمونه که........

بگذریم.تو ذهنم در حال ترسیم هرم متساوی الساقین خانوادگیمون بودم که با فریاد بابا به خودم اومدم.بابا:((مگه با تو نیستم.پاشو دیگه لندیور.....نه لندوور.....نه چی میگفتم بهت قبلآ.....آها لندهور......پاشو دیگه لندهور......لندهور.....)).در رو باز کردم.خودش بود نصیر.معمولآ دیروقت میرسه خونه.محل کارش دوره تو یه اداره میگه تلفن چیه.مامان تو در و همسایه بهش میگه مهندس.مهندس مملکت.وقتی در رکاب مهندس مملکت برگشتیم تو خونه مامان پا شده بود رفته بود کنار دیوار زل زده بود به ترکی که درست در ناحیه ی اتصال دیوار و سقف درست شده بود.گفت:((باور کن داره حرکت میکنه.یعنی داره بیشتر میشه به جون هاشم آقا.بیا ببین)).مثل اینکه مامان راست میگفت.از لحظه ی اولش بزرگ تر شده بود.بابا گفت:((نصرت خانوم.نمیخوای نظرت رو بگی در مورد اصغر آقا پسر اکبرآقا)).نصیر هنوز اومده نیومده نشست پای سفره و سطل ماستی رو که گرفته بود گذاشت وسط و گفت:((چیه امر خیره؟اتفاقآ الآن سر راهی رفتم پیش آقاماشاالله ماست بگیرم.خیلی سلام رسوند.گفت سلام برسون مخصوصآ به نصرت خانوم.به نظرم یه فکرایی تو سرشه.خداییش رحیم پسر خوبیه فقط یه کم گاگوله....هاهاهاها.....)).با اینکه خیلی بی مزه بود ولی به زور خندیدم.تا به این جا دو یک به نفع من بود.وقت رو غنیمت شمردم و گفتم:((ولی به نظر بنده موسی دیوونه خیلی شایسته تره.به همدیگه هم خیلی میاین)).و در کمال بی مزگی زدم زیر خنده.این دفعه علاوه بر لبخند معنادار برای نصرت زبون هم درآوردم.راستش موسی دیوونه خل و چل معروف محلمونه.باور کنین نصرت رو خیلی دوس داره.چندبار به خودم گفته دوس داره شوهر نصرت بشه.من هم بهش اطمینان دادم که خود نصرت بله رو داده فقط باید من رو به عنوان برادر ناراضی عروس به شیوه های مختلف راضی کنه.........

به هر حال بگذریم.مامان که سراسیمه شده بود گفت:((آخه مرد یه کاری بکن.خونه از دستمون میره ها.نیگا ترکش چقدر بزرگ شده.خدا به داد برسه.نکنه داره زلزله میاد ما بی خبریم.شاید هم رو پشت بوم خبریه)).بابا گفت:((کور خوندی زن.اگه از روی نعش من رد شین بتونین نصرت من رو بدین به کرمعلی.اون پسره بی کس و کار نیاز داره یکی بیاد خودش رو جمع کنه)).ناصر که تا به اینجای کار ساکت بود گفت:((تازه پریروز خودم با این دوتا گوشای خودم شنیدم که ربابه خانم به خاله کبری میگفت مش حسن به آتقی سفارش کرده که اسدالله خان رو بفرستن خواستگاری نصرت واسه پسرش علیمراد))!من که دیگه حالم داشت به هم میخورد از این همه اسم یه نگاهی انداختم به ترک روی دیوار که کم کم داشت به کف زمین نزدیک می شد.مامان بی اختیار این ور و اون ور میرفت و میزد توی سرش.ترک دیوار دیگه علنآ داشت بزرگ می شد.داشت پیشرفت می کرد.صداش بلند شده بود.

نصرت بالاخره پس از کلی خاموشی گفت:((بابا با اجازتون میخوام یه چیزی بگم.من انتخابم رو کردم.راستش دیروز گاو سفید مهربونیم رو دم در قصابی آقا غلام دیدم.خیلی مرد خوبیه....اگه می دیدینش چه سبیلای وزینی داشت.....)).ما که از تعجب دسته جمعی داشت شاخامون در میومد با حیرت به نصرت چشم دوخته بودیم و به حرفاش گوش می دادیم.در ادامه گفت:((درسته که سنش یه کنم چهل ساله ولی خیلی مرد خوبیه.باید میدیدین که با اون ساتور چه رمانتیک گوشت ها رو تیکه تیکه میکرد.آخ آقاغلام......یعنی میشه.......بابا من مرد آرزوهام رو پیدا کردم....اون عشق اساطیری منه.....)).

من که دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.این یه گل به خودی واقعی بود.جایی برای خندیدن و زبون و شکلک درآوردن باقی نگذاشته بود.بقیه هم خشکشون زده بود.پس از ثانیه هایی مامان که به حالت عادی برگشته بود سکوت رو شکست و گفت:((باورت میشه هاشم اقا.....اون ترکه....ترک روی دیوار رو میگم....دیگه حرکت نمیکنه))! 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  |