تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

من به زندگی برگشتم...........

اولا قبل از هر چیز باید بگم:

 

ممنونم بابت :((اگر نبود ،‌ به دیواره های غار نبودم))

 

مجبورم کردی اینو تو وبلاگ بذارم:

 

صيّادم و در دامم و تو دانه ي مني

اي واي چرا شاهد بيگانه ي مني

 

فرهاد اگر ليلي من را به جفا برد

باز هم تو همان ليلي جانانه ي مني

 

هر كس به بهانه اي بر اين دل قدمي راند

مستاجرم و صاحب اين خانه ي مني

 

خاموش در انتظار آواز توام كاش.....

آري تو همان آلت سلّانه ي مني

 

بگذار دلت هر چه كه مي خواست بگويد

در كاسه ي دل مايع پيمانه ي مني

 

از تبار سهراب نيم من،حسنم من

من يك متعهّدم كه شهنامه ي مني

 

اشكال نگيريد به من،شانه ندارم

زيرا كه تو دندانه ي تك شانه ي مني

 

شاعر نيم و چيست غزل؟در كف من نيست

دانم كه فقط رديف ده گانه ي مني

 

انگار كه حجّت به من انگار تمام است

در نگاه من مردك ديوانه ي مني

 

ديريست كه اين رباعي ام خاك گرفته است

پايان بده بر آن كه تو پايانه ي مني!:

 

((اي حرفه اي قمار بازِ دلم باختي مرا

مغلوب دل شكسته ي خود ساختي مرا

اين دل شكست و چسب نواري به دست توست

این درد خود بس است که نشناختی مرا)) 

 

دوما جا داره که بگم این وبلاگ متروکه یه جورایی داره سبب خیر میشه.....اصلا میدونین من از همون بچگی دوس داشتم همیشه سبب خیر بشم.....یکی از بروبچ دانشگاه تهران متنی رو دادن بذارم تو وبلاگ....واقعا جای بسی خوشحالی داره......امید است این وبلاگ جایگاهی شود برای شکوفایی بیش از پیش استعدادهای نهفته........منتظر نامه های بعدیتان هستیم....(ضمنا بابت تاخیر پیش اومده پوزش می طلبم....راستش متنی رو که فرستاده بودی تو هارد کامپیوترم گم کرده بودم.....تازه پیداش کردم)

 

اينچنين روايت كردند كه روزي روزگاري در مرتفع ترين نقطه ي اقامتگاه دانشطلبان نادم بزرگترين دانشسراي طهران اغذيه اي ناهمگون با درجه ي اين فلك زدگان به آن ها داده مي شد.از آن بق/غولات كه به خورد اين بدبختان مي دادند حيواني بود با دم،سر،بال،بدني خشك و نحيف.ماهي نامي بود كه روي آن جانور گذاشته بودند البته در هيچ دياري يافت نمي شود الّا در فرنگستان آن هم از نوع پيشرفته اش همانند كامبوج و اين ارزش دانشطلبان را براي رجال مملكتي بيان مي كند.خلاصه در چند نوبت كه اين به گفته ي فرنگي ها ماهي را به خورد دانشطلبان مي دادند ميوه اي با رنگ نانجي و لكه هاي مشكي و شبيه به نارنگي و يا شايد پرتغال به ايشان تقديم مي كردند.از آن جايي كه هواي دسر به كله ي خالي اين نادمان خورده بود،آن ميوه را پرتغال تلقّي كرده و با ميل و رغبتي بس فراوان پس از تناول غذا به سوي آن رفته  و پوست كنده و در دهان مباركشان گذاشتن همانا و كريه گشتن صورت همان.

اولي به دومي گفت:چه شد كه اينگونه شدي؟

دومي گفت:در ديار ما پرتغال ترش است چرا اين ميوه كه ظنّ پرتغال به آن مي رود تلخ است؟آيا پايتخت نشينان پرتغال تلخ تناول مي كنند؟

سومي گوشه اي از ميوه ي خود را چشيد و مهر تاييدي بر گفته ي دومي گذاشت و اولي كه از آثار نمايان شده بر صورت دومي و سومي پي به جديت قضيه برد ميوه را نخورد و هر سه با هزار لان و نفرين بر رجال كوي و سران تهيه ي اغذيه،ميوه هاي نگون بخت را با پرتابي بس ماهرانه روانه ي زباله داني كردند.پس از چند روز غاذيان همان جانور بي نام و نشان را به خورد دانشطلبان دادند و ايندفعه بدون تناول ميوه آن ها را روانه ي زباله داني كردند.تا اينكه در نوبت سوم كه آن جانور را براي تناول به نادمان مي دادند سومي كه براي دريافت اغذيه به مطبخ رفته بود و به هزار مشقت پنج طبقه را بالا و پايين كرده بود با فرياد اُركا اُركا به حجره وارد گشت كه اي كله پوكيْن اين ميوه نارنج است نه پرتغال و نادمان بيش از پيش نادم گشتند و فريادهايي سر دادند و اولي با حالتي عارفانه گفت:

زندگي نارنج خوشبويي است كه ما آن را به جاي پرتغال تلخ به دور انداختيم..........

                                                                                                                    ((اولي)) 

 

 

سوما میخوام یه عکس بی ربط بذارم از تیم سهند.....!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  |