جبر
ترم چهار برق یعنی بدبختی
یعنی بیچارگی
یعنی فلک زدگی
یعنی ذلّت خرخونی را پذیرفتن
یعنی دیگر وقت وبلاگ گردی نداشتن
اما
اینها مهم نیست....
ترم چهار برق شاید یعنی طعم شیرین سیگنال را چشیدن.....
این هم یه مطلب از همون بروبچ دانشگاه تهران که قبلا هم یه متن داده بود.یشرفتش محسوسه:
يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچكس نبود.يه خونه بود با يه پنجره تو حياط،يه سرو بود اونور خونه توي يه باغ.توي خونه آدم زياد بود ،يه دخترك هم بود،دوروبرش شلوغ بود اما دلش تنها بود..غصه تنهايي آبش ميكرد مثل برف زمستون.هر سال به سنش اضافه ميشد اما كوچيكتر ميشد.وقتي كه كوچولو بود تو باغ همسايه يه سرو رو ديده بود.اونوقتا سرو هم بزرگ نبود عين دخترك كوچيك بود اما سرو و دخترك زمين تا آسمون با هم فرق داشتند.سرو به آسمون ميرفت و دخترك به زمين.سرو از غرور سر به آسمون مي كشيدو دخترك از غصه سر به زمين ميزد.اون خونه يه پنجره داشت،رو به باغچه،رو به باغ،رو به سرو.دخترك تنهاييشو دم پنجره ميگذروند.به باغچه ،به گلها،به خاك...به همه چيز نگاه ميكرد.با گلها حرف ميزد اما جوابي نميشنيد.تا يه روزديد سرو براش علامت ميده.هي سرشو به طرف دخترك خم ميكنه.اول زياد براش مهم نبود اما بعد كه تنهاييشو ديد و تقلاي سرو هم همينجوري ادامه داشت فكر كرد بهتره براي سرو يه دستي تكون بده،براش يه علامت بده.اينكاروكرد ودر جواب ديد كه سرو هم سري تكون داد،برگاشو بازو بسته كرد.خوشحال شد.ديگه نگاهش از باغچه و گل و خاك برداشته شد.فقط سرو بود وسرو.ديگه تنها نبود.چون هرروز وهر شب سرو براي دخترك علامت ميداد.يه روز اينور،يه روز اونور،يه روز كمتر،يه روز بيشتر.دخترك با خودش گفت چه سرو خوبي هم قشنگه،هم بلند.خيلي بلندتر از من،به آسمون نزديكتره.با منم كه دوست شده حتي وقتي يواشكي از پشت پرده پنجره سرك ميكشم ميفهمه و برام سر تكون ميده.روزها گذشت.دخترك خوشحال بود.ديگه حتي نگاهش از توي خونه هم برداشته شده بود،زندگيش شده بود سرو.اگه يه كم بيشتر سرشو خم ميكرد دل دخترك ميلرزيد كه نكنه سرو خوبم طوريش بشه.گل تو باغچه به خاك گفت اي كاش درخت سرو بدونه كه نگاهي از پنجره خونه نتهايي بهش دوخته شده كه با وزش بادي دل دخترك هم ميلرزه كه مبادا سرو طاقت نياره.
يه روز دخترك گفت بهتره با سرو حرف بزنم،بهتره بيشتر با هم دوست بشيم.گفت سلام سرو سبز،من دختركي تنهام.اما الان كه تو هستي ديگه تنها نيستم،سرو حركتي نكرد.دخترك باز گفت سلام.اين دفعه صداشو بلندتر كرد شايد سرو نشنيده باشه.اما بازم هيچي.دلش گرفت.نگاه دخترك تنها به سرو بود،هيچ چيز به اندازه سرو براش بزرگ و مهم نبود،غافل از اينكه سرو از اون بالا هيچي نميبينه،دخترك پنجره رو بست. اي كاش دخترك ميدونست كه فصل وزيدن باد تموم شده
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط هري پاتر
|
