تبليغاتX
معید لند

معید لند

خود گویم و خود خندم و به به چه هنرمندم و......

این مردک دیوانه است!(5)

((دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان کرد     تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست    به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن           روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد))

سه شب متمادی بود که فال میگرفتم و حافظ نیز هربار در گوشم همین ابیات را زمزمه می کرد.تابحال اتفاق نیافتاده بود برایم که فالم اینقدر تکرار شود.همسرم می گفت:((احتمالآ اتفاق بزرگی میخواد بیافته ها.....شاید هم یه پول قلنبه قراره پیدا کنی.....حالا ببین من کی بهت گفتم))و هربار بعد از گفتن این جملات با همان عشوه های همیشگی اش لبخند دلبرانه ای می زد و دستش را در هوا می چرخاند تا شاید بتواند توجهم را به نظری که داده بود جلب کند.لبخندهایی که در این دنیا با هیچ چیز عوضشان نمی کنم.حاضرم همه چیزم را از دست بدهم اما لبخندهای او را داشته باشم.......نه........حاضر نیستم.......حاضر نیستم همه چیزم را بدهم......دخترم........لبخندهای مرموز همسرم را حاضرم با دختر نازم عوض کنم.دختر نازی که زاییده ی همان لبخندهای تحریک کننده بود.نمی توانم تصور کنم در این دنیا لذتی بالاتر از این باشد که دست دختر کوچکت را گرفته باشی و او را درحالیکه بابت نپذیرفتن درخواستش مبنی بر خرید عروسک سیاه سوخته ی پشت ویترین فروشگاهی عصبانی است و غرغر می کند از عرض جوی آب رد کنی.این نهایت لذت است.البته در مراتب نازل تر می توانی او را بزرگ کنی.می توانی او را بزرگ کنی و از رشد و نمو کردنش کیفور شوی.می توانی وقتی هفت ساله شد روپوش مخصوص مدرسه اش را تنش کنی درحالیکه زیر لب برایش وجعلنا میخوانی تا از روز اول مدرسه تا روزی که تحصیلش به پایان خواهد رسید در مسیر دبستان و دبیرستان از گزند چشمان پسران مردم در امان باشد.یعنی دخترخوشگل من هم به دبیرستان می رسد؟نمی توانم تصورش را هم بکنم.فعلآ که حال و روز خوشی ندارم.حوصله اش را هم ندارم که در این گیر و دار و رفت و آمد پلیس و همسایگان و اقوام و خویشان و دوستان به این موضوعات فکر کنم.گفتم دوستان.دستشان درد نکند.در این دو سه روزه سنگ تمام گذاشته اند.مخصوصآ دوست عزیز دوران دبیرستانم.از روزی که دخترم گم شد(البته هنوز معلوم نیست شاید راه خانه را گم کرده باشد.آخر می دانید هفت سال بیشتر ندارد.ضمنآ از دختر بچه ی هفت ساله ای که روز اول مدرسه اش است و درحالیکه تنها یکبار مسیر خانه-مدرسه را دیده چه انتظاری می توان داشت؟البته اصلآ قرار نبود خودش برگردد.من سر ساعت آن جا حضور داشتم با یک ساندیس در دست راست و عروسک سیاه سوخته ای در دست چپ.خدا می داند چند ماه بود که برای دستیابی به آن عروسک زشت ایام تابستان را برای رسیدن به اول مهر روزشماری می کرد.خودش که منکر این قضیه بود اما همسرم قسم می خورد که چوب خط هایش را در انتهای دفتر نقاشی مهد کودکش دیده است.انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.........همه ی بچه ها رفتند......مدرسه خالی شد......نیامد)داشتم می گفتم.از همان روز اول دوست عزیزم نیز همانند اقوام و همسایگان در کنارمان حضور پیدا کرد.دایه ای شده بود دلسوزتر از مادر.هر جا که می رفتم همراهم بود و در همه ی جستجوها یارم.تا این لحظه نگذاشته است لحظه ای ناامیدی و یاس بر من غلبه کند.همسرش نیز انگار در خانه وظیفه ی یکسانی بر عهده گرفته است نسبت به آرام نگه داشتن همسر من.دوست واقعی را اینجا می توان شناخت.نمی دانم عمرم کفاف جبران زحمت های او را خواهد داد یا نه.چه دورانی داشتیم با این دوست عزیز.حتی یکبار هم یادم نیست که تنهایی به خانه رفته باشیم.یا من منتظر او می ماندم یا او منتظر من.سپس اگر وقت اجازه می داد(طوری که والدینمان متوجه تاخیرمان نمی شدند) عصرهای پنج شنبه را در کله پزی می گذراندیم.چه کله پاچه هایی که آن جا به دندان نکشیدیم.در خوردن کباب هم چنان لذتی نمی یافتیم که آن جا یافته بودیم.پس از گذشت مدت زیادی کله پزی رفتنمان متوقف شد.نمی دانم چه اتفاقی افتاد.خودش که هیچ چیز نمی گفت.اما دیگر حاضر نشد برویم و کله پاچه بزنیم توی رگ.یار آخر هم مثل همیشه بود......فقط.......فقط ذره ای از چشم و زبان خوراک دوستم را چشیدم......فقط چشیدم.....البته قطعآ دلیل نیامدنش این نبود.به هر حال زندگی مان چیز های مهم تری هم داشت که مجبور نشوم در مورد این موضوع سوال جوابش کنم.دوستیمان همچنان پابرجا و استوار است بدون ذره ای تزلزل.همسرم پس از گذشت دو سه روز از آن حادثه دیگر نای راه رفتن ندارد.حرف هم که دیگر نمی زند.ضربه ی شدیدی به او وارد شده است.او را پیش از این مستحکم تر از این ها می پنداشتم.از خویشان که بخاری بلند نمی شود باز هم به همین رفیق شفیقمان.قرار شد چند روزی را به خانه ی آن ها برویم تا شاید همسرم کمی آرام گیرد.تا شاید دیگر چشمش به عروسک سیاه سوخته ای که از آن روز به بعد در گوشه ی هال جا خوش کرده نیافتد و زار زار گریه نکند.اما انگار خانه شان واقعآ آرام کننده بود.فضای عجیبی داشت.آنچنان آرامشی پیدا کرده بودم که دیگر فقدان عزیزم از یادم رفته بود.این آرامش در چشمان همسرم نیز به وضوح قابل مشاهده بود.قرار شد سر شام در مورد موضوعات متفاوتی صحبت کنیم تا شاید بتوانیم کمی افکار همسرم را منحرف کنیم به سرور و شادی......به گل و بلبل......

:((غذا حاضر است)).صدای خانم دوستم بود که از آشپزخانه به گوش می رسید.دوست عزیزم بلند شد و گفت:((اگر چند دقیقه به من فرصت بدین بهترین غذایی رو که تو عمرتون خوردین رو براتون میارم)).سپس کف زنان و رقصان رقصان درحالیکه زانوهایش را تا سینه بالا می آورد و دستانش را به نشانه ی بوق قطار یا شاید هم کشتی بالا و پایین می برد به سمت آشپزخانه روانه شد.....مثل دیوونه ها شده بود.همین که لبخند کوچکی بر گوشه ی لبان همسرم دیدم برایم کافی بود.......

دوستم با ظرف یزرگی وارد شد زنش نیز در پشت آن.......بخار سفید رنگی از غذا بلند شده بود و در هوا ساکن ایستاده بود.هر دو با لبخندی زشت و مسموم سر میز نشستند.احساس خوبی نبود.دخترم.....امید زندگی ام انگار آن جا بود.....وجودش را احساس می کردم.....در حالیکه لبخند کثیفی بر لبان دوستم نقش بسته بود با چشم به ظرف غذا اشاره می کرد و هنگامی که طفره رفتن مرادر کشیدن غذا دید به سرعت چند ملاقه پر کرد و از آن آب بدرنگ خوشبو برایم ریخت.برای لحظاتی افکار سیار بالای سرش را دیدم.در همان حال که برایم غذا می ریخت دو نوجوان هفده ساله را می دیدم که روی صندلی های زهوار در رفته ی کله پزی منطقه ی مدرسه مان نشسته بودند......یک آن بر خودم لعنت فرستادم که چرا باید به دخترک هفت ساله ام دوستم را با انگشت اشاره نشان می دادم و به او می گفتم که:((اونو میبینی.....دوست منه.....میتونی مثل بابایی دوسش داشته باشی و بهش اعتماد کنی)).......من و او بودیم که در اوج نوجوانی روی صندلی های زهوار در رفته ی کله پزی نشسته بودیم.برای چند لحظه از چشم و زبان ظرف او لقمه ای گرفتم.از خوردن آن لقمه ی لعنتی آنچنان مسرور شده بودم که با چشمانی کاملآ بسته جیغ می کشیدم و داد و هوار راه انداخته بودم.برای یک لحظه نگاه غضبناکی کرد و دندان های سفیدش را به هم سایید.چشمانم را در نهایت غفلت بسته بودم و جیغ می کشیدم.....ای کاش این صحنه را زودتر می دیدم.....نمی دانستم در کنارم چه اتفاقی دارد رخ می دهد.....ندیده بودم.....لعنت به او.....لعنت به خودم.....لعنت به خودم که ندیده بودم برای لحظه ای غضبناک شده بود و دندان های سفیدش را به هم ساییده بود.......

:((بخور دیگه....سرد میشه)).لبخند بدشکل او و همسرش از لبانشان هنوز محو نشده بود.همسرم قطعآ تصاویر بالای سر او را که همانند پرده ی سینما خاطرات وحشتناکی را به نمایش درآورده بود را ندیده بود.وجودش را در نزدیکی خودم احساس می کردم.آخر چرا؟........آخر چرا به آن دیگ بزرگ غذا که در آشپزخانه در حال طبخ غذا بود شک نکرده بودم......دیگی که ظرفیت سیر کردن یک جمعیت عظیم را دارد.......دیگی که گنجایش طبخ یک انسان کامل را نیز داراست......پس.......پس قطعآ این دیگ قدرت مغزپز کردن یک دختربچه ی هفت ساله را نیز دارد.......همسر عزیزم که دیگر تنها باقیمانده ی وجودم در این دنیا بود لبخند میزد و به آهستگی غذا می خورد.نمی خواستم شادی زودگذرش را خراب کنم.قطعآ نمی توانست تحمل کند........شرایط سختی است........شرایط سختی است وقتی مجبوری انگشت سبابه ی تنها دخترت را زیر دندان حس کنی و دم نزنی.......شرایط سختی است وقتی دوست قدیمی ات را میبینی در حالیکه غذا می خورد و لبخند می زند و تو ذره ذره ی وجود دخترت را میتوانی در لابلای دندان های سفید او تشخیص دهی که از کنار دهانش به پایین آویزان شده اند..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  | 

توهم توطئه

هر یه مدت یه بار توهم میزنه.......به شدت.......

ولی ایندفه انگار خیلی جدیه......

میگه انسان بی تفاوتی هستی......

حتی حاضر نشد یه لحظه......

آخه من چی میتونم بهش بگم.....

هر یه مدت یه بار توهم توطئه میزنه خفن....

من چی میتونم بگم آخه............

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط هري پاتر  |