:((دوش با یار دلخوشی بودیم......))
بعد از کلاس منطقی.....اتوبوسی که به سمت تبریز میرود.....حافظه ای که مشکل دارد.....سه نفر نشسته اند در انتهای سرویس.....BRT......غروب است و یک شیرینی فروش عصبی......سروش جدا میشود.....در کافه ی باستان جایی نیست....سه پرس دیزی و دوغ محلی و یک پیرمرد خوش اخلاق.....حافظه ای که مشکل دارد.....انتشارات شابسته.....حافظه ای که هوز هم مشکل دارد....افسانه سیزیف و جنگل واژگون و....حافظه ای که بر خودش لعنت می فرستد.....پانزده دقیقه در اتوبوس شهری و پانزده دقیقه در سرویس دانشگاه.....یک عمر خاطره در سی دقیقه.....یک بازی زیرپوستی.....نگاههایی که مثل همیشه از هم فرار می کنند.....دریغ از یک جمله.....زبان قاصر و جمله ای که هیچگاه به زبان نیامد......به قول خودش:((مثل تمام زمانهایی که سخت حرف میزنی))....
دقایقی بعد در خوابگاه و طعم تلخ آبمیوه و کیک.....نوای آن پسرک مرموز/مخلوط با آوای جاروبرقی.....نگاه در تاریکی نمیتواند فرار کند.....واسه همه چی ممنونم......
قلم ضعف کلام را ندارد.....خودت می دانی......دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط هري پاتر
|
