در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست......
و تو را با عشق چه کار است؟.....که هگل شب های بس درازی را با عشق ورزیدن به زنان زبان هرزه ای به صبح می رساند و در پس هر شب نظریه هایی مطرح می ساخت به تعداد زنان شب پیش از آن و هیچ گاه درنیافت راز مراجعات فروید شیرین عقل را به در خانه اش که وقت از بی وقت تمیز نمی داد و دیوانه وار چشم در چشم او می دوخت درحالیکه داشت نظریه ی معروفش را در سرش شکل و سر می داد و اویی که تمثال بشری مغروق به مرداب رذالتی بیش نبود سر از کارش درنمی آورد و آخر تو را با عشق چه کار است؟.........عشقي كه با نسيم ملس روزهاي زمستان وزيدن گرفت و بوي دخترك خدمتكار كمپ شماره1 كوه اورست را آورد و آورد تا دم در كوچه ي شهيد يغمائي و گويا روزهاي ابتدائي بهار شده بود كه ديگر همه از دست پسرك جوان به تنگ آمده بودند چرا كه پسرك به طرز اغراق آميزي احساس كشورگشايي مي كرد و مي خواست كه هر چه زودتر همه چيز را فتح كند حتي اورست را.....اصلآ تو مگر مي داني كه عشق چيست؟نه كه نداني بل كه نمي فهمي،نه كه نفهم باشي بل كه خيلي چيزها نديده اي و هيچ گاه دم در اتاق استاد راهنمايت نايستاده اي،نايستاده اي تا عرق شرمي را كه بر گونه هايت مي نشيند را ببيني،نايستاده اي در امتداد خيل مشتاقان استاد كه بيرون اتاق ايشان به صف ايستاده اند و دارند گوش مي دهند به صداي عشق استاد كه بالا و پايين مي رود پشت درهاي بسته و انگار نه انگار كه اين نفس نفس زدن هاي دخترك دانشجو نه آن نفس است كه ممد حيات است بل آن كه بيات كند عقل را و نرفته اي داخل اتاقش كه ببيني چگونه آب جهنده اي بپرد و هوش از سر آدمي ببرد و بابت نمره اي ناقابل تو را بدرد و.....و چقدر عاشقي شوخ است اگر اين باشد و اگر آن باشد كه علي داشت و مهتاب داشت و ديگران نداشتند چقدر خوب مي شد.....گويي آجرپزي هاي دنيوي هم شده اند ميكده و بيجه ها هم شده اند ساقي هايشان و ((مِيْ)) مي دهند زوركي و فرو مي كنند....به حلقوم مردم همان ((مِيْ)) را و گلايه اي نيست بر آن ها چرا كه اين ها همه از بيخ ايل و تبارشان عاشق بوده اند جملگي......اصلآ تو مگر عاشقي جان من؟عاشق آن اينشتين بدبخت بود كه خودش را در فيزيك ديد و عاشق آن كيميايي بدبخت بود كه خودش را در غيرت ديد و غيرت را در سبيل و سبيل را در مرد و چقدر عاشق زياد داريم و چه بسا كه اكثرمنهم عاشقان بي عشقي باشند كه في مثال عاقلان بي عقل شرف دارند به اين همچون زنبورهاي بي عسلي.....و شايد روزي برسد كه از اخبار اعلام شود:((چهاني كه در آن زندگي مي كنيم به شكل عشق است....)) و اينجاست كه مبداء تمام مشكلات است كه شكل عشق به چه زباني مي تواند باشد.عده اي مي گويند عربي است و عده اي پارسي گويند و هر عده اي زبان مادري شان را و از اين ها كه بگذريم مگر نه اين است كه افكار و اعمال آدمي پيرامونش را مي سازد و خدا نياورد آن روزي را كه خبر برسد ما را كه جهان به شكل چيز است استغفرالله......فرض مي گيريم زلزله اي در راه است و حال فرض كه زلزله آمده است و عده اي نابود شده اند.چقدر عاقبت به خيري خوب است كه هنگامه ي لرزش زمين عاشق نباشي كه بوده اند عده اي عاشق كارشان و جسدشان نيز زير ميزشان و عده اي عاشق پاكيزگي و جسدشان داخل حمام و عده اي عاشق همديگر و جسدشان در بغل هم و خدا به خير كند عاقبت من را و تو را و همه را......و آن هنگام كه مولوي اهتمام داشت حفظ كند اشعار ظفرقندي مراغه اي را محض خودشيريني محضر شمس چه كسي مي دانست كه عشق زمان و مكان ندارد....مگر ويلا را تنها به شرط ژيلا اجاره نمي كنيم در اين زمانه؟خب همين است كه مي گويم شهوت در جان و دل و جاي جاي زندگيمان رسوخ كرده است و تو نمي پذيري هنوز......
و الآنه كه مي نويسم اين ها را جهان دارد مي چرخد بر اساس شهوت و فكر و ذكر آدميان شده است همين ديگر،شوخي كه نداريم.از زمانه ي بلوغ بگير تا آني كه توان آدمي تمام شده است،همه و همه دارند مي خورند و مي خوابند براي يك چيز.باز كنيم اگر چشمانمان را مي بينيم.....مي بينيم فرويد را كه سعي دارد كارهايش را با نظريه اي نو توجيه كند و چشم ديگرش به هگل است و مي بينيم آن پسرك كوه نورد را كه هنوز پيدا نكرده اند جسدش را پنهان درون برف و دخترك كمپ شماره1 هم كه هيچ گاه نفهميدپسركي ايراني عاشقش شده بود و مي بينيم استاد راهنمايي كه دارد زيپش را بالا مي كشد و دختركي كه بالاخره توانست پاس كند واحد مانده اش را و مي بينيم عده اي دارند اجساد را بيرون مي آورند از زير آوار و رويشان نمي شود آن دو جسد را از بغل هم باز كنند و لب هايشان را از هم جدا و مي بينيم عده اي تحصن كرده اند در كنجي بابت تجاوز به عنفي و برتولوچي دارد صحنه ي جديدي را فيلمبرداري مي كند در فيلمش و استادش پازوليني را مي بينيم كه در گور دارد مي لرزد و با همان حال به نكير دارد مي گويد:((تو كه خودت اسمت چيز دارد بنده خدا.....)) و مي بينيم شهلا را كه دارد بالاخره اعدام مي شود بابت پيشينه اش و مي بينيم كارمند اداره اي را كه اگر جان دارد و كار مي كند با انگيزه به دليل عشق بازي هاي شرعي شب قبلش است و مي بينيم بلخي را كه تلفنآ در گوش تبريزي مي خواند:((تو عشق اساطيري مني.....)) و قهقهه مي زند اندكي بعد و در صحنه اي خود بي وفايش را مي بينيم دست در دست حوري،به دست ديگرش ديوانش،كه جلدش را تعويض كرده است و نوشته است رويش :((ديوان حوري بهشتي))......و بي وفايي ها هم كم نيست.......
و آخر تو را با عشق چه كار است؟.....عاشق آن من بدبختي بودم كه خودم را در تو ديده بودم و اگر نبودي به ديواره هاي غار هم نبودم و حالا چنين بي خيال و حق هم داري.....آخر تو را با عشق چه كار است....انگار شب های آخر است و سه ماه آزگار.....می فهمی؟......